زندگي و سلوك بودا
تولد و جواني
سيدارته گوتمه (1) ، يا «بودا»، با طالس، انكسيماندر، فيثاغورث و لائودزه (2) (فيلسوف چيني) همزمان بود، و شايد در 563 پ. م به جهان آمده باشد. اين تاريخ را از گزارشهاي زندگاني امپراطور هند، آشوكا، (3) كه كم يا بيش دست نخورده مانده حساب كردهاند. بنابر يك تاريخ تقويم سيلاني، آشوكا 218 سال پس از مرگ بوداي هشتاد ساله تاجگذاري كرد، بنابراين گوتمه در 624 پ. م. زاييده شده و در 544 پ. م. درگذشته است.
كتابهاي «كانون پالي» (4) اطلاعات قابل اعتمادي دربارهي سالهاي آخر زندگاني گوتمه به دست ميدهند. اما، آنچه از جوانيش ميدانيم از متنها و تفسيرهاي دورههاي بعد پيدا شده است، كه بايد هستهي تاريخي آن را از انبوه افسانههاي به هم آميخته جدا كرد. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 12). افسانهها درباره تولد بودا چه ميگويند؟
در افسانهها آمده است كه پيش از آنكه بودا در اين جهان ظاهر شود، «بودي سَتْوهَ»اي (بوداي بالقوه) بوده است كه در آسمان معروف «توشيتَهْ» (5) ميزيسته است. خدايان او را مأمور ساختند تا ظاهر شود و بر گسستن زنجير اسارت همت بگمارد. بوداي آينده پدر و مادر و خانوادهي نجيبي را كه ميبايستي در آن به دنيا آيد و بزرگ شود برگزيد. مادر آينده او «مهامايا» همسر پادشاه «شاكياها» شبي به خواب ديد كه فيل سفيد و باشكوهي از آسمان پايين آمده و در بطنش جاي گرفته است. منجّمين شاه در تعبير اين رؤيا متفقالا´راء گفتند كه ملكه، فرزندي در بطن دارد كه يا به مقام فرمانروايي جهان خواهد رسيد و يا خانه و دنيا را ترك گفته و بودا خواهد شد. (شايگان، اديان و مكتبهاي فلسفي هند، 1375، ص 133)
بنابر همان نوشتههاي كانون پالي، مايا - مادر سيدارتَهْ - از خانهي شوهرش در كپيله وَتُّو (6) به راه افتاد تا فرزندي را كه در شكم داشت در ميان خانوادهي خود به جهان آورد. اما بين راه دردش گرفت و در نزديك روستاي لُومْبيني پسري زاييد. مادر و نوزاد را به كَپيلَه وتّو باز گرداندند و يك هفته پس از آن مادر در آنجا درگذشت. سوُدودَنَه، (7) پدر نوزاد، پسرش را به مَهاپَجاپَتي (8) ميسپارد. اين زن كه نوزاد را با محبت بزرگ كرده، خواهر همسر از دست رفتهي سودودنه است كه خود اكنون همسر او شده است.
نام خانوادهي بوداي آينده، گوتمه است، از طايفهي سَكْيَه، و از طبقهي جنگاوران. سودودنه، زميندار بزرگ، در زمان تولد پسرش فرمانرواي (9) قلمروي در سرزمين كوسَلَه (10) بود. سيدراته به روزگار جواني فارغ از غم نان بود. منطقهي پيرامون كَپيلَهْوَتّو حاصلخيز بوده، به خصوص براي شالي، و براي ساكنانش زندگي خوبي فراهم ميكرد. چشماندازش نيز افسون كننده است. در حالي كه جاي جاي دستههاي پراكندهي درختان بر دشت پوشيده از كشتزار سايه ميگسترد.
تربيت سيدارْتَهْ، كه گويا شامل خواندن و نوشتن نبود، موافق سنّت طبقهي بزرگان هند باستان بود. در شانزده سالگي ازدواج كرد و در بيست و نه سالگي صاحب پسري به نام راهولَه (11) شد. در همان سال حالش از بنياد دگرگون شد كه او خود بعدها آن را براي رهروانش چنين باز ميگويد:
«پيش از اين من نيز، كه خود دستخوش تولد بودم، چيزي را ميجستم كه ] آن نيز خود [ دستخوش تولد، دستخوش پيري، و بيماري، مرگ، اندوه، و آلودگي بود، درست چيزي را ميجستم كه خود دستخوش ] اين چيزها [ بود. سپس... دريافتم كه من...، كه دستخوش ] اين چيزها [ هستم چرا ] بايد [ درست چيزي را جستجو كنم كه آن نيز خود دستخوش ] اين چيزها [ است؟ آيا من، پس از آنكه رنج را در تولد ] و چيزهاي ديگر [ شناختم، نبايد (چيزي را) جستجو كنم كه زاييده نشده، بدون پيري، بدون بيماري، بيمرگ، بياندوه، نيالوده، و بيبرتر است، ] يعني [ «نيروانه» را؟ اندكي پس از آن، ] من كه [ جوان ] بودم [ ، موي سر و ريشم را ستردم (و) جامههاي زرد پوشيدم، و به خلاف رضاي پدر و مادر اشكبارم، از خانه به بيخانگي رفتم». ( M 26، I ص163)
همچنين ميگويد كه شاگرد آموزگاري شد. چيزي نگذشت كه تعليم اومه را فهميد، اما دريافت كه اين تعليم او را به رهايي نميبرد. با آموزگار دومش نيز چنين تجربهاي داشت. پس، از او نيز رو گرداند و پرسه گردي آغاز كرد. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 15).
دوران رياضت
سيدارْتَه در جريان پرسهگردي، جايي يافت در خور رياضت كشيدن. آنجا، اقامت كرد تا به رياضتي بسيار سخت تن در دهد. شش سال رياضت كشيد، به تمرينهاي دشوار تنفس دست زد و به بادامي بساخت. پنج مرتاض بر او گرد آمدند به اين اميد كه «چون گوتَمَه «حقيقت» (ذمّه) را يافت، برايشان روشن خواهد كرد» ( M 36 ، I ص247) سيدارْتَه چون دريافت كه از اين خودآزاري راهي به رهايي نميبرد، از رياضت دست كشيد و بار ديگر غذاي مناسبي خورد. پس، آن پنج مرتاض، مرتدش خواندند و تركش كردند.
زير درخت سپيداري نشست و از روي روش به تفكر پرداخت، و با چشم جانش در لابهلاي سرشت هستي نگريست. زندگانيهاي پيشينش را به ياد آورد، از ميان قانون دوباره زاييده شدن، كه نتيجهي كَرْمَه (12) هاست - ديد و دريافت كه اين رنج است، اين خاستگاه رنج است، اين فرونشاندن رنج است و اين راه فرونشاندن رنج است. او به اين بينش رسيد كه:
«رهايي من ] از رنج [ لرزشپذير نيست، اين فرجامين تولد است، ديگر ] براي من [ وجود دوبارهاي در كار نيست». ( M 26، I ص 167)
درآنلحظه، كه بنابر سنّت شب چهاردهم ماه وِيساكَهْي (13) سال 528 پيش از ميلاد بود، سيدارْتَه گوتمه به روشني، (14) يعني به اشراق، رسيد و بودا، يعني روشن و بيدار شد. در آن زمان سيوپنج سالهبود. (شومان، آيينبودا، 1375،ص17)
اشراق بودا؛ افسانه يا واقعيت؟
گاهي گفتهاند كه اين روشني يا اشراق بودا يك افسانهي ادبي است، چون نشان بسياري از تعليمات او را ميتوان در انديشههاي پيش از بودايي يافت، به ويژه در «اُپهنيشَدْها». (15) اين اگرچه درست است، اما در واقع دليل به حساب نميآيد. «روشني» بودا تجربهاي بود كه در آن عناصر پذيرفته شدهي انديشه و اعتقاداتي كه او به آنها رسيده بود، (چون نظريهي نه - خود، كه شرح كاملتر آن خواهد آمد) (16) ناگهان در يك «نظام» به هم پيوسته تجلي يافت. نگفته نماند كه اين انديشهها و اعتقادات با فلسفههاي رايج متناقض بود. دانش خودآموخته و خود يافته در او تبلور يافت، و رازهاي حيات را بر او آشكار كرد. در نتيجه، روشني بودا نشانهي يكي از لحظات بزرگ تاريخ بشريت است. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 18)
روشني يافته، به سوي مردم
بودا پس از دست يافتن به اشراق، بر آن شد كه آن دانش را تعليم كند. پس به راه افتاد تا به گردشگاهي در نزديكي بنارس، (17) برود تا «دروازهي رهايي» را به روي دوستان پيشينش، يعني آن پنج مرتاض، بگشايد. چون ديدند مرتاضي را كه مرتد خوانده بودند نزديك ميشود، پيمان بستند كه از سلام و احوالپرسي با او رو بگردانند. ولي، يقينِ پرتوافشانِ رهايي او بر آنان چيره شد، و پيمان خود را شكستند. خوشامدش گفتند، و بودا نخستين گفتارش را به نام گفتار به گردش درآوردن گردونه آيين بر آنان فرو خواند. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 18). بودا در خطبه خود چنين گفت:
«آنكه به كمال رسيده است اي راهبان آنكه مقدس و ممتاز است بوداست. گوشهاي خود را باز كنيد اي راهبان! چون راه گريز از مرگ يافت شده است».
اين نخستين بار بود كه او براي جمعي اندر يافتِ خود را از حقيقت رنج و تربيت خود، چون راه رهايي از دو كرانهي خودآزاري و شهوتراني، باز ميگفت. راه ميانهاي كه او روشنشدگي كرد بيدرنگ فهميده شد. همان دم پنج مرتاض، آيين (18) را پذيرفتند و نخستين شاگردان رهرو بودا شدند، و ديري نپاييد كه از ارهت (19) ها، يعني از «مردان كامل و تمام» گشتند.
در اينجا ذكر اين نكته بيمناسبت نيست كه كلماتي چون رهرو و انجمن را نبايد در معناي مسيحي آنها فهميد. (20) اگرچه رهروان بودايي با آن سر تراشيده و خرقههاي زرد، و رعايت آداب خاص سلوك، ديگرند و مردم دنيا ديگر، اما با اين همه تمام عمر را به زندگاني در دير سپري نميكردهاند. براي ورود به انجمن رهروان، آدابي هست و همچنين يك دورهي درازمدت شاگردي. ولي براي ترك انجمن همان بيرون كردن خرقه از تن كافي است. اتفاقاً، پذيرفته شدن به انجمن به هيچ وجه شرط كافي رسيدن به مقصد نيست، فقط راه رهايي را آسان ميكند. در «كانون پالي» سخن از بيست «پيشنشين» (21) رفته است كه بيآنكه جامهي رهروي در بر كنند به ارهتي رسيدهاند، كه مقام انسان كامل است.
چند ماه پس از بنياد نهادن انجمن، شمارهي رهروان به شصت تن رسيد. در اين هنگام بودا رهروان را فرا خواند و آنان را بر آن داشت كه به اين سو و آن سو بروند و آيين را تعليم دهند و مردمان را به در پيش گرفتن زندگاني پاك بخوانند.
گفتني است كه از روي تعليم بودا نميشود توفيق تبليغي فراوان او را توضيح داد. خود بودا، آيين را «ژرف، دشوارياب، دشوارفهم، واقعي، برترين، براي منطق محض دست نيافتني، باريك، فهميدني فقط براي آموختگان» دانسته است. روش علمي عقلي آن از هر گونه زيادهروي ميپرهيزد، رها كردن رسوم و آدابي كه در آن آمده، رهايي از سلطهي آدابي است كه قلمرو و نانداني برهمنان لافزن بوده است. (22) (شومان، آيين بودا، 1375، ص 20)
منش بودا
منابع پالي تصوير بسيار روشني از منش بودا به دست دادهاند. رهنمون رفتارش يقين او بود به آزاد بودنش، و نيز خوي نظارهگر و دلنمودگيش به همهي بشريت. تصويري فشرده از منش بودا را در زير ارائه مينماييم:
1- اعتماد به نفس بودا نتيجهي آزادي او بود و اين در لحظهي پس از روشنشدگيش، آنگاه كه پنج مرتاض را ميبيند و بينشهايش را به آنان روشنشدگي ميكند، آشكار ميشود. چون آنها نتوانستند از سلام كردن به او رو بگردانند، نامش را گفتند و او را «دوست» خواندند. ولي گوتمه به اين خطاب اعتراض كرد:
اي رهروان، چنين رفته (23) را به نام و به عنوانِ «دوست» مخوانيد! اي رهروان، چنين رفته، روشني يافتهي كامل، (24) ارهت است. ( M 26 I ص 171)
2- بودا، روشني يافته و آزاد، خود را يكسره از هر موجود آزادي نيافته متفاوت ميداند. يك بار برهمني از او پرسيد كه آيا او يكي از خدايان است يا موجودي آسماني است، روح است يا انسان. او به همهي اين امكانات پاسخ منفي داد. او از نقصهايي، كه انسان به اعتبار آنها در هر يك از اين جدولها جا ميگيرد، پاك بود؛ او بودا بود.
با يك چنين خودآگاهي شايستهي تحسين است كه او آيينش را، كه ميتواند انسان را به چنان درجهاي برساند، به طريق عقيدتي و جزمي عرضه نكرد، برعكس، سخت بر آن بود كه هيچ تعليمي هرگز نبايد به نيروي سنّت، به اعتبار نوشته شدن در كتابهاي مقدس، به اعتبار هماهنگ بودن با نظرهاي خود فرد، يا به سبب اعتماد به يك مرجع پذيرفته شود. فقط وقتي بايد آن را پذيرفت كه آن را درست دانسته باشيم. ( A 3، 65، 3 I ص 189)
3- بودا هيچگاه كسي را مجبور به پذيرفتن آيين خود نكرد، و حتي هشدار ميداد كه با تغيير شتابزده كيش مخالف است. (25) وقتي كه سپهدار سيهه (26) - كه از معتقدان كيش جين (27) بود - پس از گفتگويي با استاد خواست پيرو او شود، پند استاد به او اين بود كه در اين باره بيشتر انديشه كند. وقتي سيهه خواهش خود را براي گرويدن به آيين او تكرار كرد، بودا به او گفت كه از خيرات به رهروان جين دريغ نكند. ( MV 6، 31، 10 به بعد، IVin ص 236)
4- بودا در برانگيختن مردم دم سخت گرمي داشته است. براي جانهاي سادهانديش، از كردارهاي نيك، كه به دوباره زاييده شدن در آسمانها ميانجامد، به زباني ساده سخن ميگفت. در چنين گفتارهايي رايجترين شيوهي بيان، برابر نهادن اضداد است: برابر نهادن مرد ناكامل و كامل، بدانديش و پرهيزگار، راحت دنيايي و آرامش رستگاري، و مانند اينها. (ع. پاشايي، راه آيين، نگاه معاصر، 1380، ص 29)
لحن بودا
بودا هر گاه كه در گفتگويي شركت ميجست با يكساندلي و واقعبيني خود ممتاز بود، رهروِ جين، سَچَّكه اگيوِسّانه، (30) كه به مجادلهگر تيزهوش معروف بود، در پايان گفتار ستيزهآميزي بودا را ستود چون كه «رنگ چهرهاش روشن مانده بود». استادان ديگر به هنگام يك چنين گفتگويي از كوره در ميرفتند و سعي ميكردند كه دروغ ببافند يا از موضوع طفره بروند ( M 36 I ص250). بدين گونه گوتمه را چنين وصف كردهاند كه: مردي است كه به خوي خود چيره است و سرخ نميشود. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 24)
بودا در ميان پيشنشينان و رهروان (31)
بودا روزها را چگونه ميگذراند؟ او از رهروان پرسهگردي بود كه در هند فراوانند، و بهجز اين هشت چيز مجاز ديگر چيزي ندارند: سه جامه، كشكول يا كاسهي گدايي، يك استره، يك سوزن، يك شال كمر، و يك صافي براي صاف كردن آب. پگاهان خاموش از در خانهاي به خانهي ديگر ميرفت و قوت مجاز آن روز را جمع ميكرد؛ آنگاه، پس از خوردن مختصر ناشتايي، او و رهروان همراهش به گشت و گذار ادامه ميدادند. وقتي به مردم بلندانديش ميرسيدند، ميايستاد و به پرسشهايشان پاسخ ميگفت و آيين را برايشان توضيح ميداد. پيش از آنكه خورشيد به سمتالرأس برسد، در جاي دلگشايي استراحت ميكردند و بازماندهي غذاي دريوزگي را ميخوردند. بعد از ناهار و عصر به سير آرام در عوالم دروني و تعليم رهروان ميگذشت. اغلب آدم خيّري بودا و رهروان را به ناهاري يا شامي و بيتوتهاي دعوت ميكرد و او ميپذيرفت.
توفيق تبليغي بودا در خانوادهاش متوقف نشد. پسرش راهوله، برادر ناتنيش ننده، (32) برادرزادهاش آننده (33) و خويشان دورترش، چون انورودّه، (34) بهدّيه، (35) و ديودتّه (36) تصميم گرفتند كه جامهي رهروي در بر كنند، و پدر و همسر پيشينش هم از «پيشنشينان» شدند. بودا پس از ترديد بسيار به نامادريش، مَهاپَجاپَتي، (كه بارها از او طلب رهروي كرده بود)، اجازه داد كه رهرو شود و «انجمن زنان رهرو» را بنياد نهد.
براي خوانندهي «كانون پالي» چند تن از پيرامونيان بودا رنگ و بوي خاصي مييابند. شاگردان اصلي او ساري پوتَّه - مردي پرخرد - و مُگُل لانَه، كه ميگويند نيروهاي جادوي داشت، هر دو پيش از بودا درگذشتند و سوخته ماندههايشان را در سانچي به خاك سپردند. سوبوتي استاد نگرش بود، و مهاكسَّپه در اعمال مرتاضانه ممتاز بود. هم او بود كه پس از مرگ بودا نخستين شورا را رهبري كرد.
در ميان پيشنشينان كساني بودند كه از ديگران متمايز بودند. تاجر ثروتمند سودّته «اناتپندكه» (37) دير جيتهوته (38) را در ساوتي به انجمن بخشيد. بانو وساكا (39) دير پوبارامه (40) را در همان شهر به انجمن بخشيد.
بودا و شاهان
طرح ترور بودا
چيزي نمانده بود كه بودا در سال 492 يا 491 پ. م. كشته شود. ديودتهي رهرو كه پسرعمو و داماد بودا بود پيشنهاد كرد كه چون بودا سالخورده است به استراحت بپردازد و رهبري انجمن را به او بسپارد. و استاد چون نظر او را رد كرد، ديودته به شاهزاده اجاته ستو، (43) پسر پادشاه مگده، رو آورد. اين شاهزاده دوستي پدرش را با بوداي صلحدوست سدّ راه نقشهي فتوحاتش ميدانست. ديودته توانست اجاتهستو را به كشتن بودا برانگيزد. سربازي را براي كشتن بودا فرستادند، كه چون با استاد روبهرو شد نتوانست فرمان را به انجام رساند. به پاي او افتاد، مأموريتش را فاش كرد، و چنان كه در اين داستان آمده، به آيين بودا سر سپرد. ( CV ، 7، 3، 7-6)
كوشش دوم در كشتن بودا نيز به شكست انجاميد و سومين بار، فيل ديوانهاي را به سوي او رها كردند. بودا مهرش (44) را به سوي حيوان تابانيد و او را آرام كرد و از آسيب رست. ( CV ، 7، 3، II -12)
ديودته چون آرزوي رهبري «انجمن» به دلش ماند، خود انجمني با قوانين سختتر بنياد نهاد. بودا بيهوده كوشيده بود كه با يادآوري اين نكته كه كارهاي مرتاضانه براي رهايي سودي ندارد او را بر آن دارد كه دست از اين خيال بردارد. چيزي نگذشت كه انجمن ديودته برچيده شد. (شومان، 1375، صص 27-13)
مرگ بودا
بودا در هشتاد سالگي درگذشت. ميگويند هنگامي كه «بودا» متوجه شد كه وقت وداع و پيوستن به «نيروانه» فرا رسيده است، به مريد نزديك خود «آننده» كه از شنيدن اين خبر سخت اندوهگين و پريشان شده بود ميگويد: «در حالي كه گروهي از مريداني كه هنوز به زندگي دنيوي دلبستگي دارند از شنيدن اين خبر اندوهگين شده و خواهند گفت: «چه زود چشم جهان درميگذرد، گروه ديگر كه بر خود تسلط يافتهاند و به راستي ميدانند كه جملهي عناصر ناپايدار و زودگذرند و نطفههاي نابودي خويش را در بردارند، خاطرهي مرا محترم خواهند شمرد و زندگي خود را با راهي كه من آموختهام تطبيق خواهند داد. (شايگان، 1375، ص 139) وقتي كه آننده به گريه افتاد، استاد او را چنين دلداري داد:
آننده، بس كن، غم مخور، زاري مكن. مگر من هميشه نميگفتهام كه همهي چيزهاي عزيز و خوشايند دستخوش دگرگوني، از ميان رفتن، و ناپايندگي است؟ پس، اينجا چگونه ميتواند چنين نباشد؟ چيزي كه زاييده شده، به هستي آمده، ساخته شده و دستخوش زوال است، ناممكن است كه از ميان نرود. ( D 16، 5، 14 II ص144)
آننده از بودا پرسيد با جسد او چه بايد بكنند. او به آننده گفت كه آنان نبايد خود را مشغول جسد او كنند؛ بلكه بايد به رشد معنوي خود عشق ورزند. او گفت پيروان عادي، خود را با جسد مشغول ميكنند. (رينولدز، 1379، ص 181). بودا آخرين بار به رهروانش چنين پند داد: «اكنون، اي رهروان، پندتان ميدهم: چيزهاي ساخته شده دستخوش زوالند، بيدار و هشيار كوشش كنيد!».
اينها آخرين سخنان بودا بود. اندكي پس از آن به حال اغما افتاد - كه در گفتار پري نيروانهي بزرگ آن را يك حالت نگرش وصف كردهاند - و از اين حال به پَري نيروانه رفت، كه حالت رهايي از رنج پس از رها كردن تن است.
سالِ درگذشت بودا 483 سال پيش از ميلاد مسيح بود. يونان در اين سال با ايران ميجنگيد (كه سه سال بعد فتح دريايي تميستُكل (45) در سالاميس به آن پايان داد)، در حالي كه هراكليت، پارمنيد و آشيل (46) (در يونان) و كنفوسيوس در چين زنده بودند.
جسد بودا را يك هفته پس از درگذشتش سوزاندند. خاكسترش را ميان هفت خاندان از دودمان بزرگان هند، و نيز برهمني كه اين آداب را انجام داده بود، قسمت كردند. از خاكستر او به يكي از خاندانهاي بزرگ ديگر نيز رسيد، و دونهي (47) برهمن، كه مراسم مرده سوزان را انجام داده بود، ظرفي را كه در آن خاكستر مرده را جمع كرده بودند گرفت. همهي گيرندگان اين خاكسترها سهم خود را در گورْ تپهها، يعني در توپه يا استوپهها (48) جاي دادند.
در 1898 توپهاي در پيپراوا، (49) نزديك شهر زادگاه بودا كشف و گشوده شد كه به احتمال خانوادهي بودا آن را روي سهم خود از خاكستر بودا ساخته بودهاند. سه متر پايينتر از رأس تپه، كوزهي كوچكي با چند هديه يافتند، و پنج متر و نيم پايينتر از آن يك صندوق سنگي يافتند كه پنج ظرف در آن بود. (50) يكي از اينها، كوزهاي بود كه از سنگ صابوني (51) ساخته بودند، و بر آن به خط براهمي، (52) و زبان ماگدي نوشته بودند:
اين كوزهي خاكستر بوداي والا از (طايفهي) سكيه هديه است از سوكيتي (53) و برادران و خواهران، پسران و همسرانشان.
در 1958 يادگارهاي بيشتري از خاكستر بودا، در منطقهي شهر قبلي ويسالي يافتند. در اينجا در توپهاي، تغار كوچك درداري كشف كردند، كه باقيماندههاي استخوان، خاكستر و هديه در آن بود فرض اين است كه اين سهم يادگاري سوختهي جسد بوده است كه پس از سوزاندن جسد به خاندان اشرافي لچهاوي، (54) كه پايتختشان ويسالي بود، رسيده است. (55) (شومان، آيين بودا، ص 26)
پينوشتها
1. Siddhatta Gotama
2. Lao - tse
3. soka َ A در 269 پ. م تنها فرمانرواي هند بود، در 265 پ. م تاجگذاري كرد و در 232 پ. م درگذشت. (شرح كاملتر درباره خدمات او به آيين بودا، در ضميمه آمده است)
4. كتابهاي كانون پالي بعداً مشروحاً معرفي خواهند شد.
5. Tusita
6. Kapilavatttu
7. Suddhodana
8. Mah - apaj - apati
9. R - aja
10. Kosala
11. R - ahula
12. Kamma كردار
13. aka - Ves : فروردين و ارديبهشت.
14. bodhi
15. استاد عسكري پاشايي معتقدند كه اين سخن كه انديشهي بودا تحت تأثير اُپهنيشَدْهاست، نه سخني نو است و نه بنيادي قطعي دارد. نگ: ع. پاشايي، تاريخ آيين بودا، تهران، نگاه معاصر، 1382، ص 42-35.
16. an - atta
17. Benares
18. Dhamma
19. arahat
20. رهرو ( bhikkhu ) و انجمن ( sangha ) را معمولاً در كتابهاي انگليسي به ترتيب به monk (راهب) و order ترجمه ميكنند كه هر دو از مفهومهاي دين يا روحانيت مسيحي نيز هستند.
21. asaka - up (پيشنشين)، آن دسته از بودايياني كه «رهرو» نبودند و به «انجمن» نميپيوستند.
22. شرح شرايط ديني و فكري زمان ظهور بودا بعداً خواهد آمد.
23. لقب چنين رفته ( agata - Tath ) را بعدها در زمينه هايي نيز به كار بردهاند كه بيمعناست. در اين موارد، اين كلمه را بايد «آن كامل» يا «انسان كامل» ترجمه كرد.
24. asambuddha - . samm
25. اين تساهل بودا، ظاهراً هميشه مورد عمل رهروان او نبوده است. نمونهاش جنگهاي داخلي سريلانكاست. (نگ: هوكينز، برادلي، آيين بودا، ترجمه محمدرضا بديعي، تهران، اميركبير، 1380، ص 168)
26. Siha
27. jain
28. karma به پالي kamma در لغت به معناي «كردار» است. در اين باره بيشتر سخن گفته خواهد شد.
29. خوب است كه نظر جينها را از زبان خود بودا بشنويم: «... برخي از استادان دين (يا، سمنه - برهمنها) هستند كه چنين عقيده و نظري دارند كه «هر چه شخص تجربه ميكند... همه نتيجهي كرداري است كه پيش از اين كرده است؛ ازاينرو اگر رياضت بكشد با اين قصد كه به كردارهاي گذشته پايان دهد، با دست نيازيدن به كردارهاي تازه، ديگر (براي او) انتقالِ (نتايج كردار) در (زندگانيِ) آينده وجود نخواهد داشت، و چون انتقالي نيست در آينده كردار از ميان خواهد رفت؛ با از ميان رفتن كردار رنج هم از ميان خواهد رفت؛ با از ميان رفتن درد و رنج، احساس از ميان خواهد رفت؛ با از ميان رفتن احساس هر دردي پايان خواهد يافت. عقيدهي نگنتهها ( Nigantha = جين) چنين است...»
30. . Saccaka Aggivessana
31. دوستداران آيين، يعني آنان كه به بودا، به آيين، و به انجمن پناه ميبرند، يعني بهطور كلي شاگردان بودا، به دو دسته تقسيم ميشوند، يا به انجمن ميپيوندند و رهرو ميشوند، اينان از خانه به بيخانگي ميروند، سر خود را ميتراشند و جامهي زرد دربرميكنند؛ يا دوستدار بودا، آيين، و انجمن هستند، ولي ترك خانومان نميكنند اينان را پيشنشين، يا اوپاسَكَه، ميگويند. پيشنشين ميآيد و مينشيند، آيين را ميشنود، ميآموزد و به خانهي خود باز ميگردد. از پيشنشينان گَهَهپَتيها- پدران خانواده - براي خدماتي كه به انجمن رهروان كردهاند معروفاند...
بودا وظايف پيشنشينها را چنين خلاصه ميكند:
پيشنشين نه ميكشد، نه سبب كشته شدن موجود زنده ميشود، با آناني كه ميكشند همداستاني نميكند، از آزار موجودات، خواه توانا و خواه ناتوان، پرهيز ميكند.
از هيچجا چيزي را كه به او ندادهاند نميگيرد، آن را از ديگران ميداند، كسي را هم به گرفتن آن وا نميدارد، با آناني كه آن را برميدارند همداستاني نميكند، او از هر گونه دزدي ميپرهيزد.
فرزانه از زندگي ناپاك دوري ميكند همچنان كه از تودهاي زغال افروخته، اگر نميتواند زندگي پاكدامني را زندگي كند، نبايد گذاشت كه به همسر ديگري تجاوز كند.
نبايد با ديگري در تالار دادگري يا در تالار انجمن دروغ بگويد، نبايد كسي را وادار به دروغگويي كند، نبايد با دروغگو همداستاني كند، بايد از ناحقيقت روبگرداند.
پيشنشيني كه آيين را تصديق ميكند، نبايد نوشابههاي مستيآور بنوشد، نبايد كسي را به اين كار وادارد، نبايد با ميخواران همداستاني كند. بايد بداند كه اين كار به ديوانگي ميكشد.
نادان مست خود گناه ميكند و ديگران را هم به مستي ميكشد. او را از اين گناه، از اين ديوانگي، از اين خوشي ابلهانه دور داريد.
او نميكشد؛ تا چيزي را كه به او ندادهاند نميگيرد؛ دروغ نميگويد؛ مست نميكند؛ از كامجويي يا زنا خودداري ميكند؛ در شب غذاي بيموقع نميخورد.
نه به خود حلقه گل ميآويزد، و نه عطر ميزند؛ بر بستري كه روي زمين گستردهاند ميخوابد. آنان آنچه را بوداي غلبهكنندهي بر درد آورده اوپوسَتهي هشتگانه مينامند.
او با دل پر ايمان در روزهاي چهاردهم، يا پانزدهم، و هشتم نيمهي هر ماه او پوسته را انجام ميدهد و چهارده روز مخصوص را كه هشت بخش دارد به جا ميآورد.
مرد دانا بامداد، با دلي پر ايمان با خوراك و نوشيدني انجمن رهروان را شاد ميكند، به اندازهي توانايي خود ياري ميكند.
پنج پيشه هست كه پيشنشين نبايد آنها را در پيش گيرد: شمشيرفروشي، فروختن موجودات زنده، گوشتفروشي، ميفروشي، و زهرفروشي.
هشت كار هست كه اگر پيشنشين دست به آنها نبرد، رهروان كشكول خود را از او دور نگاه ميدارند و از او غذا نميطلبند. اگر او دست به اين هشت كار بزند انجمن تشكيل ميشود و او را از غذا دادن به رهروان محروم ميكند. آن كارها اينهاست: مخالفت با پيشكشهايي كه به رهروان ميدهند، رفتاري مخالف صلاح رهروان داشتن، خلاف مسكن آنان، خلاف خود آنان عقيده داشتن؛ ميان رهروان جدايي انداختن؛ به بودا، به آيين، و به انجمن بد گفتن. نگ: ع. پاشايي، بودا، تهران، فيروزه، 1378، ص 295.
32. Nanda
33. - Ananda
34. Anuruddha
35. Bhaddiya
36. Devadatta
37. Sudatta An - athapindika (سيركنندهي بينوايان)
38. Jetavana
39. Vis - akh - a
40. Pubb - ar - ama
41. Pasenadi
42. Maurya
43. Aj - atasattu
44. mett - a
45. Themistokles
46. به ترتيب Heraclitus (فيلسوف)، Parmenides (فيلسوف)، و Aeschylus (نويسنده).
47. Dona
48. به پالي upa - Th به سنسكريت upa - st كه امروزه در افغانستان هنوز «توپ» ميگويند، و آن تپهاي يا گنبد مانندي و گورابي بر سر گور است. البته در معماري بودايي در كشورهاي گوناگون به شكل و صورتهاي گوناگون درآمده است.
a - av - 49. Pipr
50. همهي اين يافتهها را - به جز خاكستر درون خمره - امروزه در موزهي ملي هند، در كلكته نگهداري ميكنند. چندين دههي پيش، خاكستر را به پادشاه تايلند (سيام) داده بودند. باستانشناسان خط روي خمره را كهنترين سنگنبشتهي موجود هند دانستهاند.
51. Steatite
i - ahm - 52. Br
53. Sukiti
54. Licchavi
55. براي اطلاعات بيشتر در مورد مرگ بودا، نك: ع.پاشايي، بودا، تهران، مرواريد، 1375، صص 50-247.
شکسپیر دروغـگوست!...
فرومیر، آی، ای شمعک، فرومیر، آی، که نباشد زندگانی هیچ الا سایهایی لغزان و بازیهای بازی پیشهای نادان که بازد چند گاهی پر خروش و جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ! زندگی افسانهایست کز لب شوریده مغزی گفته آید سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا، لیک بی معنا!
(مکبث، ترجمهی داریوش آشوری، پرده ی پنجم، مجلس پنجم سطر های 17-28)
شکسپیر دروغگوست...
او شیادی بیش نیست...چه کسی میگوید او نمایشنامهنویس بزرگ جهان است... باورکردنی نیست چرا که او حتی نمیتوانست نام خویش را درست بنویسد، پس چگونه میتوانست... به راستی که مردم چه دزد و نابکار شدهاند...
از اواسط قرن 19 میلادی ویلیام شكسپیر متهم به كذب و دروغ شد. وی را روانهی دادگاه كردند، دادگاهی كه در آن نه متهم جایگاهی برای دفاع از خویش دارد و نه شاكی جایگاهی برای ادعا. پرونده هنوز باز است و خوشبختانه قاضی منصف. قاضی كسی نیست جز ذهن هزاران هزار آشنای ادب نمایشنامهنویسی غرب. نخستین شخصی که دادستان به عنوان نویسندهی نمایشنامههای شکسپیر به دادگاه فراخواند، سر فرانسیس بیكن (Sir Francis Bacon) است. به ظاهر وكلای آقای بیكن آن قدر توانایی دفاع از موكل خویش را نداشتهاند. سالها بعد ادوارد دِوِر Edward DeVere) 1) به دادگاه فراخوانده شد. ادوارد هفدهمین ارل آكسفورد، نجیب زادهیی از دربار ملكهی انگلستان بود. ادوارد وکیل مجرب و كار كشتهیی داشت. وی توماس لونِیThomas looney) 2 (است. با آنكه شاكیان بسیاری به دادگاه معرفی شده بودند ولی پافشاری و سماجت توماس لونی باعث شد علیرغم گذشت 83 سال از اولین دفاعاش در كتاب خود3 پروندهی دِوِر باز بماند. البته وكلای ویلیام شكسپیر نیز آن قدر توانا هستند كه هیچگاه مغلوب ادعاهای لونی نشدهاند. طرفداران ادوارد دور او را نویسندهی نمایشنامههای شكسپیر میدانند. دِوِر كاندیدای قدری برای نشستن بر مسند نویسندگی نمایشنامههای ویلیام شكسپیر است. نخستین دلیل ایشان تحصیلات عالی و دانشگاهی ادوارد دور است. بر خلاف ویلیام شكسپیر، ادوارد دور از تحصیلات عالی بر خوردار بود. تحصیل كردهیی از دانشگاه كمبریج و آكسفورد.13 سال بیش نداشت كه اساتیدش اعتراف كردند دانشی افزون بر آگاهیهای ادوارد ندارند. حال آن كه تحصیلات ویلیام محدود به تحصیلات ابتدائی است. ایشان معتقدند كه نگارش چنین نمایشنامههای پر محتوایی نیاز به تحصیلات عالی دارد.
ادوارد دور خارج از ادبیات در زمینههای پزشكی و حقوق نیز اطلاعات قابل توجهی داشت. قطعاتی از نمایشنامههای شكسپیر مبین این مطلب است كه نویسنده باید علاوه بر ادبیات در زمینهای حقوق و پزشكی نیز اطلاعات داشته باشد. ایشان بر این باورند كه هملت بالقطع از سیستم گردش خون4 بدن آگاه بوده است. دِوِر علاوه بر تسلط كامل بر ادبیات زبان انگلیسی با زبانای فرانسه، ایتالیایی، سپانیایی، آلمانی، لاتین و یونانی آشنا بود. اصطلاحات و لغات خارجی به كار رفته در نمایشنامههای شكسپیر نشان میدهد كه نگارنده باید با آن زبانها آشنا بوده باشد. دامنهی سكونت ویلیام شكسپیر محدود به انگستان است و هیچگاه به ایتالیا و ونیز و ورونا و قبرس سفری نداشته، حال آنكه شكسپیر در نمایشنامهی تاجر ونیزی از ایتالیا و یا در اتللو از قبرس صحبت به میان میآورد.
بواسطهی كتابت كوتاهی كه در این دادگاه داشتم نكاتی به مخیلهی ذهنم خطور میكند كه شاید بیانش بیربط نباشد. در مورد تحصیلات ابتدائی شكسپیر ناخودآگاه حافظ شیرازی را به یاد میآورم.لسانالغیب مگر به چه مقدار از تحصیلات زمانه بر خوردار بود كه توانست اشعاری بسراید كه دیوانش را قرآن فارسی خوانند؟! دانشی كه ویلیام برای نگارش نمایشنامهها نیاز داشت، از نوع دانش مكتبی و دانشگاهی روزگار نبوده است لذا تحصیلات دانشگاهی نیز در معرفت شكسپیر تاثیری نمیتوانسته داشته باشد. جالب توجه است كه اگر تصور شود هملت شكسپیر نوشتهی دور بوده آنگاه آگاهی هملت از سیستم گردش خون بیمعنا میشود چرا كه ویلیام هاروی، كاشف سیستم گردشخون سالها بعد از نگارش هملتِ دِوِر به دنیا آمد. كتب دستور زبان مدارس ابتدائی عصر ویلیام مملو از لغات و تركیبات لاتین و فرانسه و ایتالیایی و ... بوده است لذا آشنایی شكسپیر با چنین اصطلاحاتی جای تعجب ندارد و كنجكاوی ویلیام جوان دربارهی كشورهای فرانسه و ایتالیا و... عادی است. حافظ شیرازی چه زمانی به هند رفته است كه از خال روی هندی تا سمرقند و بخارا صحبت به میان میآورد؟!5
دفاعیهی وكلای دور به این سادگیها پایان نمیپذیرد، ایشان دلایل زیر را مطرح میكنند، دلایلی كه پاسخ به آنها با توجه به اسناد و مدارك موجود به سادگی و راحتی دلایل گذشته نیست.
دایی ادوارد، ارتور گولدینگ نخستین مترجم اثر Metamorphoses اوید است. نمایشنامههای ویلیام شكسپیر الهامی از این شاعر حماسه سرا و اساطیری یونان است. این اثر در دسترس ادوارد دور بوده و احتمال دارد قسمتهایی از آن نیز توسط خود ادوارد از یونانی به انگلیسی برگردانده شده باشد. اما باید به خاطر داشت كه شكسپیر نیز از آشناهای ادوارد بوده است لذا دسترسی وی نیز به این اثر بعید نخواهد بود. هنری هوراد عموی ادوارد بود، شخصی كه شاید منشا اصلی سوناتها باشد.
پدر ادوارد جان دِوِر مالك شركت بازیگری بود، همان شغلی كه خود ادوارد مدتها بدان اشتغال داشت. مادر ادوارد سه ماه پس از مرگ شوهر ازدواج كرد. ازدواج مجدد مادر ادوارد شباهت بسیاری با ابتدای نمایشنامهی هملت شكسپیر دارد، آنجایی كه مادر هملت، گرترود، تنها پس از مدتی كوتاه از مرگ شوهر با شاه كلادیوس ازدواج میکند.
آرتور بروك شعری به سال 1562 میسراید كه نامش تراژدی رومئو و ژولیت است، حال آنكه ویلیام شكسپیر در سال 1564 چشم بر جهان گشود و مطمئنیم بروك به سال 1563 جهان را ترك گفت. شعر بروك حامل مضامینی از نمایشنامهی رومئو و ژولیت است.
ادوارد دور با آن سیسیل ازدواج كرد. ادوارد بخاطر نقشهیی كه توسط پدر اَن یعنی لرد برلیج طراحی شده بود گمان كرد كه اَن به او خیانت كرده و فرزند نامشروعی به دنیا آورده است، ادوارد در مدت كوتاهی به اشتباه خود پی برد و اَن در مدتی کوتاه دنیا را بدرود میگوید. درست شبیه ماجرایی كه در اتللو شكسپیر اتفاق میافتد.جدای از این ماجرا شخصیت لرد برلیج نیز شبیه شخصیت پولونیوس در هملت است. ادوارد صاحب سه دختر میشود. سوناتها و نمایشنامههایی از شکسپیر به همسران این سه فرزند تقدیم شده است. ایشان اِرل های Southampton ، Montgomery و Pembroke هستند.
ادوارد دور به دستور ملكه به سرپرستی كودك بیسرپرستی گماشته شد. قطعاتی از سوناتها خطاب به این کودک یعنی Henry Wriothesley است.
در سفری که ادوارد از روچستر به گریوسند داشت، همراهان دِوِر یک سرقت ساختگی بوجود آوردند همانند داستان هنری چهارم یا قطعاتی از هنری پنجم.
ادوارد مبلغ 3000 پند در یک سرمایهگذاری از دست داد به مانند آنتونیو در تاجر ونیزی.
ادوارد به سال 1592 با الیزابت ترانتهام ازدواج مجدد کرد. اولین طرحی که از چهرهی ویلیام شکسپیر در دست است مربوط است به خانوادهی ترانتهام.
ادوارد به فرانسه سفر کرد. کشتی او در این سفر مورد حمله دزدان دریایی قرار گرفت، هملت نیز به هنگام بازگشت به انگلستان مورد حمله دزدان دریایی قرار گرفت.
طرفداران ادوارد دور بر این باورند که تنها نوشتهی بر جامانده از از ویلیام شکسپیر شش امضایی است که در چهار سال پایانی عمر کرده است. که در امضای خود نیز حتا قادر به نوشتن نام خویش نیز نبوده است:Shakespere , Shakspere , Shaxpere.
عقاید متفاوتی در این رابطه وجود دارد. گروهی معتقدند که به هیچ وجه ویلیام شکسپیر وجود نداشته و یا اگر هم داشته نام او Shake-spere بوده و نه Shakespere چرا که نام شکسپیر بر روی نخستین اثرش بصورت Shake-spere نوشته شده و یا نام اصلی او Wilielmus Shakspere بوده است و حتا معتقدند که چهرهای که دروشاتِ نقاش از شکسپیر بر روی اولین مجموعه آثارش کشیده یک ماسک دروغین است چرا که دروشاتِ نقاش به هنگام مرگ شکسپیر 15 سال بیش نداشته است.
ادوارد دور به سال 1604 چشم از جهان فرو بست، سالها پیش از نخستین اجراهای بسیاری از نمایشنامههای شکسپیر نظیر: شاه لیر، مکبث، آنتونی و کلئوپاترا، حکایت زمستان و هنری هشتم. با وجود اینکه اشخاص بسیاری نظیر مارک تواین و چارلی چاپلین به نویسنده بودن شکسپیر شک کردهاند، حاضر نیستم بیش از این وقت خود را صرف پروندهیی کنم که تا ابد ادامه خواهد داشت و فرصت خواندن چنین نمایشنامههای زیبایی را از دست دهم. نمیدانم چرا به هنگام نگارش این مطالب شکسپیر را چون کاسیوی6 نمایشنامه ی اتللو یافتم و مدعیان را کاملا به چشم یک یاگو7 دیدم. احتمالا شکسپیر نیز به مانند کاسیو گرفتار افتراهای یاگو شده است. شاید شکسپیر نیز کاسیوی بیچارهایست که اسیر تله موش زمانه شده ؟!
کدامین گاه دیگربار خواهد بودمان دیدار
به تندر کوب و رخش انداز و باران بار؟
بدان هنگام کاین آشوب بنشیند
شکست آید یکی را دیگری روی ظفر بیند8
شاید همین مطالب فوق گویای آن باشد که ما چون دسترسی به هیچکدام از شخصیتهای مذکور نداریم نمیتوانیم حقیقت را دریابیم. حقیقتی که شاید در تاریکی باشد و برای روشنی بخشیدن به آن کبریتی باید بر افروخته شود که این بار نه شمع اتاق دزدمونا 9 را جانی دوباره بخشد که میبایست به فاصلهی زمانی چهارصد سال روشنایی داشته باشد.
در پی دانستنش مباش، نازنین، که چون کرده شد بر آن آفرین گویی.10
مهم آن نیستکه چه کسی نمایشنامهها را نوشته، مهم این است که زیبا، انسانی، ادبی و دوست داشتنی نوشته شدهاند. به واقع چه کسی را میتوان جایگزین ویلیام شکسپیر کرد؟ نه از آن جهت که وی را نویسندهی نمایشنامهها خوانند بلکه از جهت محبوبیتی که بدست آورده است. شکسپیر پارهیی از انگلستان است. دیالوگهای نمایشنامههای مکبث، هملت، اتللو قسمتی از صحبتهای روزانهی مردم را تشکیل میدهد. حال این گفتارهای نغز را شکسپیر استراتفوردی به رشتهی تحریر در آورده باشد یا دِوِر آکسفوردی اهمیتی ندارد. در دنیای کنونی که در پرتگاهیترین مناطق هم آثار این متهم به روی صحنه میرود علاقمندان به هنر نمایش اتللو، هملت، مکبث را دیگر با نام کارگردان آنها میشناسند نه به نام شکسپیر چرا که آنها بارها و بارها هملت شکسپیر را در قصر خواندهاند ولی در صحنه آن را بر روی ویلچر دیده و یا چون حسابداری آن را شناختهاند.
نمایشنامههای ویلیام شکسپیر از دو جهت برای خواننده ایرانی جذاب است، نخست صورت و دیگر مفهوم صریح و آشکار. اصولا یکی از دلایلی که شرق را به سمت ادب غرب و غرب را به سمت ادب شرق میکشاند، تفاوتی است که در سبک نگارش باختر و خاور وجود دارد. غرب شیفتهی صورت است. غربیان از ماهرترین صورتگرایانند و شکسپیر نمونهی بارز آن. حال آن که شرق را میتوان دلبستهی مفهوم دانست. شرق مفهوم را آنچنان در پشت حجابهای ادبی پنهان میسازد که فهم آن علاوه بر قوهی درک ادبی بالا به ذکاوت و هوش سرشاری نیازمند است. در صورتیکه مخاطب ادب غرب عموم مردماند. پنهان بودن مفهوم در شرق زیبایی خاص خود را دارد که غربیان را بسمت خود جذب میکند، هنگامیکه کلید فهم سِرّ مخفی شده را مییابیم آنچنان شادمان میشویم که به قول سعدی دامنمان از دست خواهد رفت. شکسپیر آنچنان صورت را میآراید و مفهوم را آشکارا و رک و ساده بیان میکند که خواننده را شیفتهی خویش میسازد. البته در این بین شاعران و نویسندگانی نیز وجود دارند که حد تعادل را حفظ کرده و به صورت و مفهوم به طور یکسان پرداختهاند که شاید نمونهی کامل آن در شرق حافظ باشد چرا که اشعارش هم از نظر آراستگی صورت و هم پنهان بودن مفهوم شهرهی عام و خاص است. اما عمدهی آثار ادب غرب و شرق را میتوان با دو مورد صورت و مفهوم از هم متمایز کرد.
پانوشت:
1-متولد 22 آوریل 1550-1604
2-1870-1944
3-Shakespere Identified,as Edward DeVere,the 17th Earl of Oxford,1920
4-اشاره به ریختن زهر در گوش پدر هملت
5-اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
6-از افسران اتللو،رو راست و درستکار
7-پرچمدار اتللو،حیله گر،پست
8-مکبث-پرده ی یکم-مجلس یکم
9-همسر باوفا و درستکار اتللو
10-مکبث-پرده ی سوم-مجلس دوم
********************************


