
آنان تا 1813 در اسپانیا ماندند و در این سفر ذوق و قریحه ویکتور درباره رنگهای محلی و نقشهای اسپانیایی و خصوصیتهای این سرزمین بیدار گشت، اما ادراک او از عالم طبیعت که در تخیلاتش جای مهمی اشغال کرده بود، در پاریس رشد کرد و استعدادش بسیار زود در این شهر ظاهر گشت. در 1816 و در چهارده سالگی در یادداشتش نوشته است: «میخواهم شاتوبریان باشم یا هیچ.» هوگو پس از آن با عشق شدید و اسلوب معین به نویسندگی، شاعری، رماننویسی و نقد هنری پرداخت. وی که از قریحه شاعری برخوردار بود، به این نکته پی برد که شعر حرفهای است که باید ابتدا فنون آن را فراگرفت. پس در عین جوانی، با تمرینهای مداوم به آموختن علم عروض و فن معانی و بیان روی آورد. در هفده سالگی با برادرانش مجله کنسرواتور لیترر Conservateur litteraire را تأسیس کرد که تا ماه مارس 1821 دوام یافت.
در این مجله مقالههای فراوان انتقادی با قضاوتی ساده و قابل توجه و سبکی متین انتشار داد و اولین شکل رمان خود را که در 1818 به نام "بوگ ژارگال" Bug-Jargal نوشته بود، در آن منتشر کرد، داستانی از انقلاب سیاهان که وی را از نظر ادبی نویسندهای پیشرفته معرفی میکرد. این رمان به صورت کامل شده در 1826 انتشار یافت. هوگو در 1820 به سبب سرودن "اود درباره مرگ دوک دوبری" Ode sur la mort du duc du Berry از طرف لویی هیجدهم، شاه فرانسه، عطیهای دریافت کرد. در 1821 مادر را از دست داد و پدرش کمی بعد ازدواج کرد. سال 1822 آغاز حقیقی زندگی خانوادگی و زندگی ادبی هوگو است. در هشتم ژوئن و در بیست سالگی اولین دیوان را به نام "اودها و اشعار گوناگون" Odes et Poesies diverses انتشار داد که موفقیت بسیار به دست آورد و در اکتبر همان سال با دوست دوره کودکی، "آدل فوشه" Adele Foucher که به سبب تهیدستی نویسنده و اختلاف خانوادگی، مدتها خواستگاریش بلاجواب مانده بود، ازدواج کرد.
پس از آن رمان "آن دیسلند" Hand’ Islande را در 1823 منتشر کرد که از نظر قالب و مبنا بیش از آثار گذشتهاش جنبه رمانتیک داشت. در 1824 "اودهای جدید" Nouvelles Odes انتشار یافت و چهارمین چاپ از اشعار او در سالهای 1825-1828 در سه جلد به عمل آمد که سومین جلد به نام "اودها و بالادها" Odes et Ballades شامل اشعار جدید و متنوع بود. این دیوانها هوگو را در نظر نسل جدید ادبی استاد انکارناپذیر سبک تازه شعر معرفی کرد. در دیباچهای که هوگو به چاپهای متوالی اودها مینوشت و در آن جنبه زیباییشناسی را به صورتی گسترده مورد تفسیر قرار میداد، از تحولی در هنر شاعری و نویسندگی خبر میداد. نمایشنامه "کرامول" Cromwell (1827) با دیباچه مهمی منتشر شد. دیباچه، خود اعلامیهای بود درباره نهضت رمانتیسم که هوگو در آن تراژدی کلاسیک را به علت محدودیت فکر و بیان مورد انتقاد قرار داده و مرامنامه رمانتیسم را به وسیله آن عرضه کرده بود.
از اینجا هوگو پیشرو مکتب رمانتیسم معرفی شد. در این سالها فرزندانش به دنیا آمدند و پدرش درگذشت. هوگو با دیوان "شرقیات" Orientales (1829) به سبب استادی و روشنی غیرقابل قیاس، ذوق و شیفتگی به شرق را در معاصران پدید آورد و در دیباچه آن به تخیل محض در شعر حق برتری داد و اعلام کرد که او خود خواسته است اثری با جنبه هنری محض خلق کند. قدرت توصیف مناظر خیالانگیز، روشنی رنگهای محلی، خاصه مهارت در علم بدیع به اشعار ادراکی متفاوت با گذشته داده و بر اثر الهام گرفتن از روشنی و درخشندگی شرق رنگ تازه یافته بود. با همت هوگو، "لامارتین" و "وینیی" موفقیت رمانتیسم در قلمرو شعر غنایی، تثبیت گشت، اما هنوز سنت کلاسیک در قلمرو تئاتر خدشهناپذیر به نظر میآمد. رمان "آخرین روز یک محکوم" Dernier Jour d’un Condamne در همین سال که اعلامیهای انسانی بود درباره حذف شکنجه اعدام، بر افتخارهای هوگو افزود. از آن پس خانه شاعر در کوچه نوتردام دشان Notre-Dame-des-Champs مرکز تجمع دوستداران ادب شد و مکتب رمانتیسم در آن ظهور کرد.
در قلمرو تئاتر، هوگو هنوز به شهرتی دست نیافته بود. نمایشنامه کرامول هنوز برای بازی مناسب نبود و در 1829 نمایش "ماریون دلورم" Marion Delorme از طرف اداره سانسور قدغن شد. در فوریه 1830 "ارنانی" Hernani در کمدی فرانسز Comedie-Francaise با اقبال عمومی بر صحنه آمد و افتخار هوگو مسلم و پیروزی رمانتیک بر کلاسیک قطعی شد. در همین سال دختر هوگو آدل Adele به دنیا آمد. سالهای 1830 تا 1843 دوران پرثمر قریحه و ذوق هوگو در همه نوع اثر ادبی به شمار میآید. در قلمرو رماننویسی، اولین رمان بزرگ او "نوتردام دو پاری" یا "گوژپشت نتردام" Notre-Dame de Paris در 1831 عرضه گشت، رمانی که رستاخیز درخشان قرون وسطا و در عین حال داستان غمانگیز سرنوشت بشر بود. در قلمرو شعر چهار دیوان به این ترتیب انتشار داد: "برگهای پاییز" Les Feuilles d’Automne (1831)، "سرودهای سپیده دم" Les Chants du Crepuscule (1835)، "نداهای درونی" Les Voix interieures (1837) و "پرتوها و سایهها" Les Rayons et les Ombres (1840). هوگو در این دیوانها از احساسهای درونی، تفکرات وهیجانهای شخصی و اندیشههایش درباره تأثیر شاعر و سرنوشت بشر، تجسم و توصیف طبیعتی که خود تماشاگر آن بوده و عشق "ژولیت دروئه" Juliette Drouet که با وجود کار شدید و مداوم ادبی و سیاسی تا دم مرگ ادامه داشته و مانند آن سخن گفته است و بیان کلاسیک را با تخیلات رمانتیسم پیوند کرده که گاه با فصاحت فراوان نمودار شده و گاه با سادگی کامل.
در قلمرو تئاتر هوگو با نمایشنامه منظوم "شاه تفریح میکند" Le Roi s’ amuse (1832)، در پی اقبال عامه مردم بود و سه نمایشنامه منثور منتشر کرد از این قرار: "کوکرس بورژیا" Lucrece Borgia (1833)، "ماری تودور" Marie Tudor (1833)، "آنژلو، ستمگر پادوا" Angelo, tyran de Padoue (1835) و پس از آن نمایشنامه منظوم "روی بلاس" Ruy Blas (1838) که در درجهای عالیتر قرار داشت و به موقعیت سیاسی و اخلاقی هوگو بستگی مییافت و کینه او را به "سنت بوو" Sainte Beuve، منتقد نامدار که از لحاظ سیاسی و خانوادگی رقیب او به شمار میآمد، آشکار کرد، زیرا در این سالها مادام هوگو معشوقه سنت بوو شده بود! روی بلاس و ارنانی هردو از شاهکارهای نمایشی هوگو به شمار آمد. پس از سه بار شکست، هوگو در 1841 به عضویت آکادمی فرانسه درآمد و پس از رمان آخرین روز یک محکوم (1832) به فکر رمان تازهای افتاد درباره زندگی تیرهبختان که در آن بیعدالتی و قساوت قانون را درباره مقصران و داوری به سود پول و سرمایهداری را عرضه کند. در 1834 مدارک لازم را در اینباره فراهم آورد، اما انقلاب او را از نوشتن باز داشت و اتمام کتاب که نام "بینوایان" گرفت به تعویق افتاد. این دوره پرثمر و طولانی در آثار هوگو که وی را به درجه اول در شهرت و افتخار رساند، به شکستی ادبی و بدبختیی خانوادگی منجر شد. نمایشنامه حماسی و تاریخی "بورگراوها" Les Burgraves که در مارس 1843 در تئاتر فرانسه برصحنه آمد با شکست روبرو شد، در نتیجه هوگو شوق خود را از دست داد، دنباله تئاتر را رها کرد و با ژولیت دروئه به نواحی پیرنه سفر کرد.
در بازگشت خبر مرگ دخترش لئوپولدین Leopoldine را در روزنامه خواند که در رودخانه غرق شده است. هوگو برای سرگرمی و گریز از این مصیبت به فعالیت سیاسی پرداخت و عضویت شورای عالی شهر پاریس را پذیرفت و ده سال کار ادبی را کنار گذارد. در چهارم ژوئن 1848 به نمایندگی شهر پاریس در مجلس شورا انتخاب شد. در این هنگام روزنامه اونمان Evenement را تأسیس، که در آن از نامزدی لوئی ناپلئون بناپارت Louis Napoleon Bonaparte، برادرزاده ناپلئون بزرگ برای ریاست جمهوری حمایت میکرد، به گمان آنکه این شخص با اقتدار و نامی که از حیثیت فراوان برخوردار بود، بتواند بر هرج و مرج غلبه کند و سرنوشت ملت را به راه درست و مستدل بکشاند؛ اما به زودی دریافت که جاهطلبی و پولپرستی و طرز تفکر ارتجاعی لوئی ناپلئون برخلاف پیشبینیهای او بوده است. پس به گروه مخالف پیوست و در هفدهم ژوئیه 1851 نطق شدیداللحنی برضد طرحهای مستبدانه او ایراد و با کودتای او مخالفت کرد و هنگامی که نقشهاش با شکست روبرو شد، به بلژیک گریخت. ناپلئون سوم نیز فرمان اخراج او را صادر کرد. دوره تبعید هوگو از دسامبر 1851 تا سپتامبر 1870 به طول انجامید.
بیست سال تبعید موجب شد که هوگو مانند دوره جوانی به کار شدید پردازد و پربارترین دوران کار و عالیترین سالهای بروز نبوغ خود را طی کند. او خود مینویسد: «تبعید من سودمند بود و از این جهت از سرنوشت سپاسگزارم.» هوگو در سراسر روز در آرامش کار میکرد و از نظر سیاسی جمهوریخواه پرشوری گشت، چنانکه در 1859 فرمان عفو ناپلئون سوم را رد کرد و بدین طریق از حیثیت و آبروی جهانی برخوردار شد. این دوره اوج افتخار هوگو از نظر زندگی و آثار به شمار میآید. در 1852 کینهاش را نسبت به اقدامهای ناپلئون در کتاب "ناپلئون کوچک" Napoleon-Le-Petit ابراز کرد که نوشتهای هجوآمیز بود. پس از آن انتشار دیوان هجوآمیز "کیفرها" Les Chatiments در 1853 موجب ایجاد مبارزهای بر ضد غصب سلطنت گشت.
این دیوان به سبب طنز شدید و القای روح والای انسانیت و تنوع موضوع و سبک بر همه آثار هجوآمیز سیاسی که در فرانسه منتشر شده، برتری یافت. در 1854 هوگو شعر "پایان کار شیطان" La Fin de Satan را انتشار داد و پس از نشر اشعار فراوانی که در دیوانهای متعدد فراهم آمد، به شعر غنایی و فلسفی روی آورد. دیوان "تأملات" Contemplations شامل اشعاری بود که در پاریس و بروکسل به سال 1859 سروده شد و از نظر مردم شاهکار شعر غنایی به شمار آمد. هوگو در منظومه "خدا" Dieu و پایان کار شیطان این اندیشه را عرضه کرده بود که سرانجام آزادی شر پایان میپذیرد. در این زمان ناشر هوگو را به اتمام کار رمان عظیم "بینوایان" Les Miserables برانگیخت و او پس از صرف وقت بسیار سرانجام رمانی را که سالها پیش نوشتنش را آغاز کرده بود، به پایان رساند. همچنین منظومهای داستانی را آغاز کرد که از حماسههای کوچک ساخته شده و با عنوان "افسانه قرون" La Legende des Siecles در 1859 منتشر شد.

این حماسه به سبب ادراک دقیق هوگو از امور عینی، قدرت افسانهسرایی و مهارت در نقل، سادگی بینش و استادی در سبک و زبان، پیروزی درخشانی کسب کرد و شاهکار هوگو به شمار آمد. در این حماسه مبارزه نیکی وبدی، مبارزه بشر با خدا، مبارزه روح و ماده دیده میشود. هوگو در 1894 مقاله "ویلیام شکسپیر" William Shakespeare را انتشار داد و در 1865 "ترانههای کوچهها و جنگلها" Les Chansons des Rues et des Bois را. در این دیوان زندگی خانوادگی شاعر به صورتی بسیار پرجاذبه نمودار میشود و هنر با همه سادگی و لطف در اشعار آن ستایش برمیانگیزد. در 1866 رمان "کارگردان دریا" Les Travailleurs de la Mer و در 1869" مردی که میخندد" L’ Homme qui rit منتشر گشت. در 1868 همسر هوگو در بروکسل درگذشت. هوگو در پنج سپتامبر 1870 به پاریس بازگشت و به نمایندگی مجلس شورا انتخاب شد، اما استعفای خود را تقدیم داشت و بعدها در 1876 به سمت سناتوری پاریس برگزیده شد و هنگامی که از حکومت جدید نیز سرخوردگی یافت، به خانه خود در تبعیدگاه سابقش بازگشت. یک سال آنجا ماند، در سیاست کمتر دخالت کرد و وقت خود را بیشتر به نوشتن گذراند و آثاری را که در دوره تبعید ناتمام گذارده بود، به پایان رساند.
آثار این دوره عبارت است از "سال وحشتزا" L’Annee Terrible (1872)، "نود و سه" Ouatre-Vingt-Treize (1874)، آخرین سلسله از افسانه قرون (1877-1883)، "هنر پدربزرگ بودن "L’Art d’etre grand-pere (1877)، شامل اشعاری که از وجود دو نوادهاش ژورژ و ژان الهام گرفته است که در آخرین سالهای زندگی موجب تسکین خاطر شاعر در برابر مصیبت از دست دادن فرزندانش بودهاند، "داستان یک جنایت" Histoire d’un crime (1878)، ادعانامهای بر ضد ناپلئون سوم، "ادیان و دین" Religions et Religion (1880)، "الاغ" L’Ane (1880) و مانند آن. در منظومه ادیان و دین هوگو خداپرستی عرفانی را که در بشر وجود دارد، در برابر تعبیر و تفسیرهای خاصی که تمدنهای گوناگون از دین به عمل میآورد، قرار داده و در منظومه الاغ با حدت و حرارت فراوان از روشهای مختلف فلسفی انتقاد کرده است. در 1881 "چهار نفخه روح" Les Quarre Vents de l’Esprit منتشر شد. دیوان مهمی شامل چهار کتاب، از این قرار: "هجایی" Satirique، "نمایشی" Dramatique، "غنایی" Lyrique، "حماسی" Epique. از هوگو پس از مرگ نسخههای خطی بیشمار باقی ماند که به تدریج انتشار یافت. مانند: "تئاتر در آزادی" Theatre en liberte، "سالهای شوم" Les Annees Funestes و مانند آن.
ویکتور هوگو محبوبترین نویسندگان زمان خود به شمار میآمد. این محبوبیت تا حدی به سبب تبعید وی که رنگی افسانهای به خود گرفته بود و به سبب وضع سیاسی او به هنگام جمهوری سوم بود که او را مظهر حکومت تازه معرفی میکرد، همچنین به سبب حساسیت و ادراک او در برابر احساسهای بشری که بیشتر با محرومیتها و ناکامیهای بشر ارتباط مییافت و به سبب فصاحت بیان که در عین حال از سادگی برخوردار بود و به سبب نبوغ پرثمر و تنوع استعداد. در اشعار خود همه موضوعها را به کار گرفته و از همه لحنها وهمه صورتها استفاده کرده است، از حماسی تا هجو، از مرثیه تا غزل. در آثار هوگو تضاد شب و روز، تضاد روشنی و تاریکی، تضاد نیکی و بدی، تضاد وجدان و بیوجدانی پیوسته به چشم میخورد. در نظر هوگو مسأله بزرگ مسأله وجود بدی است که در چشم وی به صورت بیعدالتیهای اجتماعی ظاهر میشود. به عقیده او تنها چاره چه در تاریخ، چه در زندگی فردی ریشهکن کردن بدی است و تبدیل اهریمن به یزدان. زندگی ویکتورهوگو به رغم ماتمها و بدبختیهای خانوادگی و به رغم تبعیدها زندگی موفقی بود، برخوردار از سرنوشتی استثنائی، با مفاخر فوقالعاده. هوگو مظهر درخشان ملت جمهوریخواه بود. خطابههایش در موارد مختلف انعکاس وسیعی به همراه داشت و هرروز بر افتخار او افزوده میگشت. پاریس سالروز هشتاد سالگی او را به طور رسمی جشن گرفت. هوگو در بیست و دوم ماه مه 1885 درگذشت و دولت، اول ژوئن را عزای ملی اعلام کرد. تابوتش در زیر طاق نصرت پاریس برای ادای احترام ملت گذارده شد و پساز آن در "پانتئون" Pantheon، مقبره بزرگان به خاک سپرده شد.
ویکتور هوگو در تبعید
ویکتور هوگو ، شاعر،نمایشنامه نویس و داستانسرای فرانسوی،حدود بیست سال از عمر طویل خود را در خارج از وطن در تبعید زیست و زمانیکه دولت وقت از او دعوت به بازگشت نمود، او جواب داد:من زمانی برخواهم گشت که آزادی نیز به کشور بازگشته باشد. ودر ضرب المثلی عامیانه آمده:از روزی که سرنوشت ،ویکتور هوگو را تبعید کرد،شاه احساس سایه خدابودن نمود. ویکتور هوگو با آثار انتقادی اش خشم مذهبیون مسیحی و دولت سلطنتی را برانگیخت.گرچه او خود شخصا فردی مذهبی بود،ولی همیشه خواهان جدایی دین از دولت بود.زندگی ادبی هوگو با شرکت در مسایل اجتمایی و سیاسی درهم آمیخت.او برای جانبداری از یک جمهوری لائیک به جناح مبارزین زمان خود پیوست.
او
درقرن بیستم با به فیلم درآوردن بعضی از آثار او، مشهوریت جهانی اش چند برابر گردید.کتاب گوژپشت نتردام او دوازده بار و رمان بینوایان بیست بار به صورت فیلم درآمدند. منتقدین ادبی کتاب بینوایان ویکتور هوگو را سنفونی عدالت خواهی و عشق به ایده آلها و اعتراض برحق رنجبران میدانند.اودرآثارش معمولا از شکست و مرگ و پایان اسطورههای دروغین و پدیدههای ناگوار خبر میدهد.کنارزدن خالق جهان،مرگ شیطان،فراردیکتاتور،پایان فقر،زجر،بیماری، خرافات و بی عدالتی، محتوای بعضی از کتابهای او هستند .
اوشاعرمقاومت سیاسی و اجتمایی زمان خود نیز بود.ازجمله مجموعه اشعار او،کتاب:شرقی ها،و سرودهای خیابان و جنگل، هستند. او به جانبداری از انقلاب،شعری بنام : خطاب به دانشجو یان،سرود. اشعار مقاومت او علیه رژیم ناپلئون سوم،اشاره ای به خواسته های کارگران نیز میباشند.
![]()
فعالیت ادبی هوگو با تاتر و نمایشنامه نویسی شروع گردید.او در آغاز پایه گذار تئوری جدید تاتر رمانتیک بود.از جمله نمایشنامه های او: درام هرمانی، و پادشاه الکی خوش هستند،امافعالیت عمده ادبی هوگو در زمینه رمان و داستان بلند است. اثر جاودانی بینوایان-گوژپشت نتردام-ماسک خندان-هنرپدربزرگ بودن-روزهای آخر خالق و شیطان-حرف و عمل-ساعات آخریک اعدامی –افسانه قرن-و پرچم سیاه از مشهورترین داستانها و رمانهای او هستند.
رمان گوژپشت نتردام او یک رمان تاریخی است.رمان بینوایان یک اثر اجتمایی میباشد که بقول منتقدین،گویی برای سوسیالیستهای انقلابی مذهبی نوشته شده.رمان روزهای آخر یک اعدامی، ورود هوگو به ژانر رئالیسم ادبی را نشان میدهد.رمان پرچم سیاه،اولین اثر دفاع از جنبش سیاهان و بزرگترین کتاب ضد برده داری است.
سوررئالیستها در آثار هوگو جنبه هایی از صلح خواهی،انساندوستی و جهان وطنی را کشف نمودند . هوگو میگفت:تاریخ و آینده کشور،آبستن انسانگرایی و انساندوستی هستند.اونه تنها به انتقاد از جامعه صنعتی مدرن و عوارض جنبی ناشی از آن پرداخت،بلکه طوفان و گردباد تضادهای زندگی و هستی را هم نشان داد،بدون اینکه خواننده را به وحشت اندازد.هوگو میگفت:دین مسیح هیچگاه قادر به پیشرفت و پاکسازی جامعه نخواهد شد.در ایمان و اعتقاد باید خالق انتقام گیر و خشن را کنار زد.
او جانبدار هنر ساده و همه فهم بود و میگفت:هنر را باید خلقی کرد. هنر ایده آل او،مخلوطی از هنر آوانگارد روشنفکران و هنر ساده توده ای بود. فلوبر در باره ساده گی آثار او مینویسد : این ویکتور هوگو چه نویسنده توانایی است!،من با یک نفس دو جلد کتاب: افسانه قرن، اوراخواندم
.لویز آراگون مینویسد:هوگو برای فرانسه در
نوشتههای ویکتور هوگو
آثار هوگو را بطور کلی در چهار بخش میتوان از دید گذراند:
آثـار آغـاز نوجـوانی
۱. اینه دوکاسترو درامی به نثر در سه پرده که هوگو در پانزده سالگی نوشتهاست.
۲. ترجمه بخشهایی از انه اید شاهکار ویرژیل:
هخامنشی
پیرمرد گالز
غار سیکلوپها
کاکوس
۳. درلیدی ترجمهای از اشعار اوراس
۴. سزار از از روبیکون میگذرد ترجمهای از فارسال تصنیف لوکن
چـامههای هوگو
۱. اغانی جدید
۲. اعانی و قصاید
۳. شرقیها
۴. برگهای خزان
۵. نغمات شفق
۶. صداهای درونی
۷. پرتوها و سایهها
۸. کیفرها
۹. سیر و سیاحت
۱۰. افسانه قرون
۱۱. غزلیات کوچهها و بیشهها
۱۲. سال مخوف
۱۳. فن پدربزرگی
۱۴. پاپ
۱۵. شفقت عالی
۱۶. ادیان و دین
۱۷. خر
۱۸. ریاح چهارگانه روح
۱۹. عاقبت شیطان
۲۰. مکنونات چنگ
۲۱. خدا
۲۲. سالهای شوم
۲۳. دسته گل آخرین
نمایشـنامههای هوگو
۱. کرامول
۲. آمی روبسار
۳. ارنانی
۴. ماریون دلورم
۵. شاه تفریح میکند
۶. لوکرس بورژیا
۷. ماری تودور
۸. آنژلو
۹. اسمرالدا
۱۰. روی بلاس
۱۱. توامان
۱۲. بورگراوها
۱۳. تورکه مادا
۱۴. تئاتر در هوای آزاد
رمانهای هوگو
۱. بوگژارگال
۲. هان دیسلند
۳. آخرین روز یک محکوم
۴. نتردام دو پاری یا گوژپشت نتردام
۵. کلود گدا
۶. بینوایان
۷. کارگران دریا
۸. مردی که میخندد
۹. نود و سه

«آزادی ما از نقطهای شروع می شود که آزادی دیگران پایان مییابد.»
بینوایان
« بدبختی، مربی استعداد است.»
بینوایان
« بهمرگ راضی شدن، به فتح نائل شدن است.»
بینوایان
« تعارف و خوش آمدگوئی، چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است.»
مكاتب فلسفي ملهم از بوديسم تراوَدَه
در سدهي دوم پيش از ميلاد مسيح مكاتب نظري و فلسفي بودايي بسياري شكوفا گرديد. يكي از مهمترين اين مكتبهاي نظري و فلسفي معروف به «سرواستي وادين» (1) است كه به اصالت عيني واقعيتهاي عالم معتقد بود و بدينجهت آن را «سرواستي وادين» (همه چيز هست (2) )، ميخواندهاند. از اين ساقهي كهن فلسفهي بودايي دو شاخهي بزرگ فلسفي زاده شد كه به ترتيب به «ويباشيكه» و «سوترانتيكه» معروف گرديدند.
«ويباشيكه» به هفت «اَبيدرمَهْ» (3) آيين «سرواستيوادين» اتكاء ميكرد و اين آثار را كتب منزل ميدانست و تفسير اين آثار مقدس را كه به «ويباشه» (4) معروف بود، كهنترين رسالههاي دين بودايي ميپنداشت، بهطوري كه اسم اين مكتب از همين كتاب تفسير «ويباشه» گرفته شده. يكي از تصنيفات مهم اين مكتب رسالهاي است به نام «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» (5) كه مؤلف آن حكيمي به نام «وَسوبندو» (6) بوده است كه در قرن پنجم ميلادي ميزيسته است.
مكتب ديگر «تِرَهْوادَهْ»، «سوترانتيكه» است. اين مكتب برخلاف آيين «ويباشيكه» هفت رساله «اَبيدرمَهْ» را وحي منزل نميدانست و مبدأ و منشأ الهام آن را انساني ميشمرد و فقط به رسالههاي اصلي تِرَهْوادَهْ يعني «سوتَهها» متكي بود، و اسم خود را از همين آثار مقدس و كهن كيش بودايي گرفته است.
يكي از بانيان اين نحوه تفكر، فيلسوفي موسوم به «كومارَلَتَه» (7) بود كه در قرن دوم ميلادي ميزيست. «يشوميتره» (8) حكيم بزرگ ديگري است كه بدين مكتب تعلق داشته و تفسيري بر رساله «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» انشاء كرده است كه معروف به «اَبيدرمَهْ كوشهسَواكيا» (9) است. «وَسوبندو» نگارندهي رسالهي مشهور «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» تفسيري بر رسالهي خود به نام «اَبيدرمَهْ كوشَهْباسيَهْ» (10) نگاشت و در آن از اصول و مباني «ويباشيكه» انتقاد كرد و از مكتب «سوترانتيكه» حمايت نمود. همين حكيم عاليقدر بعدها براثر نفوذ برادرش «آسَنگه» (11) به آيين مكتب «مهايانه» كه به «يوگهچاره» (12) يا «ويگيانهوَدَه» (13) معروف است گرويد.
مباني مكاتب فلسفي ويباشيكه و سوترانتيكه
مكاتب ويباشيكه و سوترانتيكه
در تعليمات ابتدايي بودا، به مباحث صرفاً حكمي چندان توجهي نشده است. با اينكه «بودا» هيچ ادعايي براي تعريف و تشريح مباني مهم فلسفي از قبيل مبدأ و معاد و هستي و نيستي نكرده، معالوصف در تعليمات او بدون شك و ترديد، يك ديد خاص فلسفي وجود دارد كه پايه و شالودهي مكاتب بزرگ فلسفيِ بودايي بوده است. «بودا» چنانكه مكرراً گفته شد، جوهر ثابت و روح را يكپارچه تكذيب كرد و فقط به تشريح واقعيتهايي (14) كه يك دم پديد آمده و دم ديگر فاني ميشوند، اكتفا كرد. براي «بودا» ادراكات و مفاهيم و افكار، بهانضمام محيط طبيعياي كه با اين افكار و ادراكات مرتبط است، تشكيلدهندهي همان روح يا شخصيت ذاتي بوده است و «بودا» آن را جريان حيات (15) ميناميد كه بر اثر اجتماع عناصري چند زاده شده يا به عبارت ديگر شخصيت انسان را تركيب «عناصر گردهم آمده» يا «مجموعه» (16) ميپنداشت.
بودا به جز اين عناصر مركب، هيچ حقيقت ديگري در ذات آدمي نمييافت. اين عناصر را بودائيان «نامارويا» (17) يا «نام و شكل» نيز گفتهاند، و مراد از شكل (18) عناصر رواني و ذهني است كه در تركيب ساخت دروني انسان وجود دارد و نام (19) اشاره به عناصر طبيعي و مادي است كه تن عنصري آدمي را شامل است. در واقع «بودا» همان عناصري را اصيل و واقعيتهاي نهايي عالم دانست كه «اُپهنيشَدْها» ميكوشيدند دائم آنها را رد كنند و واقعيت مطلق عالم را سواي آنها جلوه دهند. «بودا» اشياء خارجي را نيز بسان واقعيتهاي رواني ناپايدار مييافت و آنان را به مثابه كيفياتي چند ميپنداشت. به نظر «بودا» ادراكات حاصله مطابق كيفياتي است كه به اشياء تعلق دارد چون رنگي كه از كوزه مستفاد گردد. در نظر «بودا» همين كيفيات تشكيلدهندهي اشياء خارجي است و «بودا» جوهري به جز مجموعهي اين كيفيات نميپذيرفت و وحدت و ثباتي در پس تغيير مداوم آنان نمييافت. (شرح فشرده مباني مكاتب ويباشيكه و سوترانتيكه را در تابلوهاي صفحات بعدي ميخوانيد).
در اينجا صرفاً قدري موضوع معرفت از ديدگاه بوديسم تِرَهْوادَهْ را بيشتر ميشكافيم. فرضيهي شناخت در مكاتب فلسفيِ بودايي هماهنگ با مبحث تكثر وجودي و پيدايش و انهدام پيدرپي عناصر حيات است، يعني شناخت بسان عناصر متكثره حياتي، پديدههايي چندگانه و مركب از عناصري چند است كه بر اساس مقارنهي همين عناصر «همراه» و معطوف به مركز، در آن واحد چون لحظات آني و برقآسا، ظاهر ميگردد. در واقع عناصر به هم نميآميزند و تماس و برخوردي بين آنان به وقوع نميپيوندد و حس، موضوع ادراك را اخذ نميكند و به تصرف در آن نميپردازد، بلكه بنا به قانون عليت، گروهي از عناصر موجب پيدايش عناصري ميشوند كه با آنان ارتباط نزديك داشتهاند. شناخت بصري به عبارت ديگر متشكل است از لحظهاي از رنگ، (20) لحظهاي از مادهي بصري، (21) لحظهاي از ذهن كه بر اساس مقارنه و ارتباط نزديك آنان به يكديگر ظاهر ميشود و لحظهاي از ادراك بصري (22) را پديد ميآورد (23) نقطهاي كه در آن اين عناصر همراه و معطوف به مركز گرد هم ميآيند و يكي ميشوند، همان لحظهاي از شناخت است.
اعتراضي كه به اين فرضيه شناخت شده است اين است كه: حال كه شناخت آني است چگونه حالت استمرار از شناختهاي گوناگون مستفاد ميگردد؟ و چگونه آنچه كه در واقعيت امر تسلسل لحظات برقآساست، پيوسته و يكپارچه جلوه ميكند.
بوداييان معتقدند كه سلسله شناختهاي آني و متوالي بسان امواج پيدرپي دريا هستند، هر موجي، «محرك» موج ديگر است و عنصر سيال خود را بدان منتقل ميسازد، يا شناخت به مصداق شعلههاي پيدرپي آتش شمعي است كه پيوسته به نظر ميرسد و آنچه ما بدان شناخت ميگوييم فقط تسلسل لحظات برقآسا و پيدرپي آگاهي است.
هر گاه، لحظهاي از رنگ، و لحظهاي از حس، و لحظهاي از آگاهي، چون علل متقارن و همراه و معطوف به مركز گردهم آيند، لحظهاي از شناخت را پديد خواهند آورد. اين شناخت به مجرد اينكه پديد آيد فاني است و بسان موجي است كه حركت سرنگونيِ آن، موج ديگري را پديد ميآورد و عنصر مايع خود را به ديگري انتقال ميدهد. لحظهي شناخت گروهي از صفات خود را به لحظهي بعدي شناخت منتقل ميسازد. البته اين لحظات همانندي كامل ندارند، چنان كه دو موج عين هم نيستند ولي خويشاوندي و تشابهي بين آنان هست و همين خويشاوندي و تشابه موجب ميگردد كه حافظه و بازشناسايي ميسر گردد.
لحظات شناخت كه پيدرپي نمودار ميشوند سرعتي چنان دارند كه آنچه در واقعيت امر استمرار لحظاتِ پيدرپي و آني و برقآساست به نظر ما ثابت و پيوسته و يكپارچه جلوه ميكند و اين وضع به مثابهي تيري است كه گلبرگهاي گلي را بشكافد، با اينكه تير مزبور گلبرگها را يكي پس از ديگري سوراخ ميكند ما احساس ميكنيم كه اين كار در آن واحد صورت پذيرفته است. يا اگر آتش گرداني را بچرخانيم حلقه و دايرهاي آتشين ميبينيم، حال آنكه اين دايره در حقيقت تسلسل پيدرپي نقطههاي فروزان آتش است و حلقهي آتشين نيست.
مكاتب فلسفي مهايانه
هنگامي كه مكاتب «تِرَهْوادَهْ» آيين عدم ثبات و آني بودن بقاي عناصر را بنياد ميگذارند، يكي از نتايج منطقي و طبيعي اين آيين ناگزير ميبايستي اين ميشد كه هيچ چيز، هيچ جا و به هيچ عنوان، واقعيت ندارد و بدينترتيب بزرگترين واقعيت، همان عدمِ واقعيتِ عناصر و هيچ بودنِ و تهي بودن كليهي جوهرها و هستيهاست. ولي آيين كهن بودايي و مكتب «سرواستيوادين» (24) مبحث عدم ثبات اشياء را به منتها درجه منطقي آن يعني آيين تهيّت نرساند و واقعيت عيني و ذهني عناصر را پذيرفت و تنها اين مكاتب «مهايانه» بودند كه سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه نه فقط عناصر آني و گذرنده هستند بلكه خالي از هر جوهر و حقيقت ميباشند و در واقع همهي چيز هيچ است و تهيّتي بيش نيست. (25)
بزرگترين مكاتب بودايي «مهايانه» عبارت بودهاند از مكتب «شونيهوادَه» (26) يا «ماديَميكَهْ» (27) و مكتب «ويگيانَهوَدَهْ» (28) يا «يوگهچاره». (29) مباني اين دو آيين به هم بسيار نزديك است و اختلافاتي اساسي بين آنها نميتوان يافت. اين دو مكتب دنياي خارجي و عالم عيني را در خور اعتنا نميدانند و آن را خالي از هر جوهر و حقيقت ميپندارند و به مثابهي رؤيا و سرابي بيبود به حساب ميآورند. در حالي كه آيين «ماديميكه» منكر واقعيت عيني و ذهني جهان است و اين دو را به منزلهي تهيّت (30) عالمگير تصور ميكند، «ويگيانَهوَدَهْ» ميافزايد كه با وصف اين، در پسِ عوارضِ گذرنده و پديدههاي تهي و خالي، آگاهيِ مطلقْ متجلي است و كثرات بر اثر تأثرات ديرينهي ذهني، مصداق مييابند و اين تأثرات، منشأ كليهي تموجاتِ نفساني و ذهني هستند كه توهم و خيال جهاني را به وجود ميآورند.
همانطور كه در بحث گذشته ديديم، مكتبهاي «تِرَهْوادَهْ» با اينكه ماده را همان مأخذ حسي ميدانند، اشياء عيني را واقعيتي انكارناپذير ميپندارند و به همين مناسب آنها را مكاتب «رئاليست» ميخوانند. هر دو مكتب فلسفي «مهايانه» واقعيت دنياي خارج را يكسره تكذيب كردند و آن را مصنوع ذهن فعال انگاشتند، و يكي از آنان «ويگيانَهوَدَهْ» معتقد به اصالت ذهن مطلق شد و آن را مكتب «ايدهآليسم صرف» گفتند، و ديگري كه بنيانگذار آن حكيم نامور جدلي «ناگورجونه» (31) بود، قانون طرد ماسواي تهيّت را به كليهي مفاهيم و پديدههاي نسبي جهان نسبت داد و معتقد به اين شد كه مفاهيم و تصورات، نه به خودي خود قابل فهماند و نه به وسيلهي افكار و مفاهيم ديگر؛ هر كوشش و سعياي كه ما جهت درك آنان بكنيم ناگزير به پريشاني و آشفتگي افكار منجر ميشود چرا كه پديدهها نسبياند و در واقعيت فطري خود، تهي از هر گونه جوهر بوده و تصورناپذير و متناقضاند.
مكتب ويگيانه وَدَهْ
يكي از ارزندهترين متفكرين اين آيين «ايدهآليسم صرف» كه فرضيهي «تاتهاتا» (32) را بنيان ساخت، حكيم نامور آشوَهگوشه (33) است. اين حكيم برهمنزادهاي بود كه به كليهي علوم نظري برهمني احاطه داشت و جواني خود را صرف سفر و سياحت در نقاط مختلف هند كرده بود. وي بعدها به آيين بودا گرويد و يكي از مفاخر فلسفهي بودايي شد و در رديف حكماي بزرگ تيرهي «مهايانه» درآمد. «آشوَهگوشه» در سال 100 ميلادي ميزيست و يكي از آثار ارزنده و بديع او رسالهاي معروف به «مهايانهشِرَدوتپادَهْ» (34) است. اين رساله در سال 553 ميلادي به زبان چيني گردانده شد. مباني اين تصنيف مربوط به مكتب «ويگيانَهوَدَهْ» است. «سرچارلزاليوت» ميگويد: «در اين رساله سه تمايل بزرگ تيرهي «مهايانه» يعني بعد مابعدالطبيعي، و جنبهي اساطيري و عبادت توأم با التهاب و جذبهي عرفاني، به خوبي هويداست». (35)
مكتب ماديميكه
«آيين ماديميكه» بسيار كهن است و تاريخ پيدايش آن را بايد در تعليمات خود بودا يافت. بودا آيين خود را راه ميانه (36) ميخواند و مريدان را از افراط و تفريط رياضت (37) و زندگي دنيوي برحذر ميداشت. در مسائل فلسفي هم از اظهارات قاطعي چون وجود و عدم و مبدأ و معاد و غيره خودداري ميكرد و روشي ميانه و برزخي بين امور مثبت و منفي در پيش ميگرفت. يكي از بانيان و مروجين بزرگ اين مكتب «ناگورجونه» (38) است كه در آخر قرن دوم ميلادي ميزيسته است و بدون تردين يكي از بزرگترين متفكرين و فلاسفه جدلي است كه از هند برخاسته. «رنه گروسه» دربارهي «ناگورجونه» ميگويد: «شخصيت وي آنچنان استثنايي و قوي است كه هنوز هم تنديها و لحن سخرآميز عبارات او را ميتوان از خلال قرنها و ترجمههاي گوناگون مشاهده كرد. روش او، يك روش خاص، ژرف، دلپذير و حتي مستأصلكنندهي نابغهاي به غايت جسور است كه همهي مسائل فلسفي را از نو بررسي ميكند و مشرب روحي است بسيار انتقادي كه هيچ سنّتي مانع گسترش آن نميشود». (39)
«ناگورجونه» نگارندهي رسالهي معروف «ماديميكه كاريكا» (40)(41) است كه شامل 400 بيت بوده و به 27 فصل تقسيم شده است. وي تفسيري هم به رسالهي خود تحت عنوان «آكوتوبايا» (42) نگاشته كه فقط ترجمهي تبتي آن محفوظ مانده است. رسالههاي «مهايانهويمشاكا» (43) و «ويگرَهْهَوِياوَرْتَنْيْ» (44) نيز به او منسوب است. تفسيرهاي ديگري كه به رسالهي «ماديميكهكاريكا» نگاشته شده، اثر «بوداپَليتَهْ» (45) و «بَوِيْوَكَهْ (46) » است. اين آثار در ترجمههاي تبتي باقي مانده است و يگانه تفسيري كه به زبان سنسكريت به ما رسيده رسالهي «پرسَّنَهْپادَ» (47) تأليف «چَندِرَكيرتي» (48) است كه در نيمهي دوم قرن هفتم ميلادي تحرير شده.
مهمترين متفكرين اين مكتب عبارتاند از: «آريَهْوِدا» (49) كه اهل سيلان و شاگرد خود «ناگورجونه» بوده است و مؤلف رسالههاي «شَتشِتْرهَ»، (50) و «چَتوشتكهْ» (51) است. اين حكيم در قرن سوم ميلادي ميزيسته است. «شَنْتيْدِوَه» (52) حكيم ديگري است كه در نيمهي دوم قرن هشتم ميلادي ميزيسته است و مؤلف رسالههاي «بودي و «شيكشاسموچيَه» (53) است. رسالهي اولي آنچنان شهرت يافت كه يازده تفسير متعدد بر آن نگاشتند و بين آنان تفسير «پنجيكا» (54) تأليف «پِرَگياكرماتي» (55) بيترديد يكي از مهمترين تفاسيري است كه به زبان سنسكريت محفوظ مانده. رسالهي ديگر اين مكتب «پرگياپارميتاسوتره» (56) است.
هستيشناسي مبتنيبر تُهيت در آيين ماديميكه
«ناگورجونه» فرضيهي تهيّت را وارد آيين خود كرده است. ترجمهي خود اين كلمه با اشكالات بسيار مواجه است. «شُونْيَتا» (57) از لحاظ اشتقاق لغوي مفهوم «تهيبودن» و «خالي بودن» و خلا را ميرساند. «چرباتسكي» (58) آن را «نسبيت جهاني» (59) و دانشمند ژاپني «ياموچي» آن را «عدم جوهر» تعبير كرده است. «پوسن» دربارهي اين مطلب مينويسد: «بودائيان قديمي ميگفتهاند: «همه چيز تهيّت است»... مكتب «هينَهْيانَهْ» اين گفته را خالي از حقيقت «آتمن» پنداشت و تصور كرد كه نه فقط اشياء «آتمن» نميتوانند بود بلكه خود، خالي از هر گونه واقعيت ثابت ولايتغيرند و بالنتيجه انديشه واقعيت ثابتي نيست و در واقعيت ثابتي قرار نمييابد و به هيچ اصل ثابتي متصل نميتواند شد، همچنين ماده و صورت (60) و غيره... عناصر به واسطهي عللي چند ظهور مييابند و به علت رابطهي علت و معلول (61) پديد ميآيند و به همين دليل داراي موجوديتي نسبي بوده و خالي از «آتمن»اند... ولي «ناگورجونه» گفت: «اشيائي كه به موجب زنجيره علّي، ظاهر ميشوند، نه فقط عاري از واقعيت جوهري بوده، بلكه خالي از هر گونه جوهر فردي (62) و خصايص شخصي (63) هستند. در اينجا فقط سخن از خلا جوهر و عدم ثبات اصولي كه مكاتب «هينايانا» تكذيب ميكردهاند، درميان نيست، بلكه مراد نيستي و عدم همان واقعيتهاي نسبي است. زيرا آنچه كه از علتي پيدا ميشود در واقع به وجود نيامده است. «هينَهْيانَهْ» پديدهها را بيبود ميدانست وليكن آنها را واقعي ميپنداشت، حال آنكه روش تحليلي و شيوهي استدلالي «ناگورجونه» عدم واقعيت اين پديدهها را به اثبات ميرساند، و فقط بدين معني ميتوان اين گفتار را كه زنجير علّي مساوي با همان تهيّت جهاني (64) است، پذيرفت».
پينوشتها
adin - astiv - 1. sarv
2. sarva- asti
3. abhidharma
asa - 4. vibh
5. abhidharmakos'a
6. Vasubandhu
aralata - 7. Kum
8. Yas'omitra
a - akhy - 9. abhidharmakos'sav
asya - 10. abhidharmakos'abh
11. Asanga
ara - 12. yogac
ada - anav - 13. vij•
14. اين واقعيتهاي گذران را در فلسفهي بودايي «دَرْمَه» يعني شيئي، گفتهاند. استاد شايگان آن را به كلمهي عنصر تعبير كرده است.
ana - 15. samt
ata - 16. samgh
upa - ama- r - 17. n
upa - 18. r
ama - 19. n
upa - 20. r
21. caksus
22. spars'a
, p. 46. The Central Conception of Buddhism 23. Th. Stcherbatsky:
adin - astiv - 24. sarv
Cambridge, 1962, p. 76 Indian Idealism, 25. S. Dasgupta:
ada - unyav - 26. s'
adhyamika - 27. m
ada - anav - 28. vij•
ara - 29. yogac
unya - 30. s'
arjuna - ag - 31. N
a - 32. tathat
33. As'vaghosa
ada - anas'raddhotp - ay - 34. mah
vol II, London, 1962, p. 42 Hinduism and Buddhism, 35. Sir Charles Eliot:
36. madhyam
37. tapas
arjuna - ag - 38. N
vol, I, Paris, 1931, p.212. Les philosophies indiennes, 39. Renإ Grousset:
a - arik - k adhyamika- - 40. m
41. براي ترجمهي تبتي رجوع شود به: Heidelberg, 1911 arjuna nach der tibetischen Version دbersetzt, - ag - Die Mittlere Lehre des N Max Walleser:
براي ترجمهي چيني رجوع شودبه: Heidelberg, 1912. arjuna nach der Chinesischen Versionدbersetzt, - ag - Die Mittlere Lehre des N Max Walleser:
a - 42. akutobhay
ana vims'aka - ay - 43. mah
i - avartan - 44. vigrahavy
apalita - 45. Buddh
46. Bhaviveka
ada - 47. prasannap
irti - 48. Candrak
Aryadeva - 49.
50. s'atas'astra
51. catuh s'atakah
52. S'antideva
a- samuccaya - 53. s'iks
a - 54. pa•jik
akaramati - 55. Praj•
utra - a s - aramit - •ap - 56. praj
a - unyat - 57. s'
58. رجوع شود به: Leningrad, 1927 ana, - The Conception of Buddhist Niru Th. Stcherbatsky:
59. universal relativity
upa - 60. r
itya- samutpanna - 61. prat
ava - 62. svabh
63. svalakana
a - unyat - 64. s


