تبليغاتX
.:. افـکار خوشمزه .:.
علی شریعتی

 

 

 شگفتا !

 

 وقتي که بود نمي ديدم‌‌ ، وقتي مي خواند نمي شنيدم

 

 

وقتي ديدم که نبود ، وقتي شنيدم که نخواند

 

 

چه غم انگيز است ، که وقتي چشمه اي سرد و زلال

 

 

در برابرت مي جو شد و مي خواند و مي نالد

 

 

تشنه آتش باشي و نه آب

 

 

و چشمه که خشکيد

 

 

چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي

 

 

بخار شد و به هوا رفت

 

 

و آتش کوير را تافت و در خود گداخت

 

 

و از زمين آتش رويـيد و از آسمان باريد

 

 

تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش

 

 

و بعد عمري گداختن

 از غم نبودن کسي که تا بود از غم نبودن تو مي گداخت .

 

 

یادش سرشار ٬ از سرشاری که به من داد...

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄عـلی شریعــتی
آلبرت انيشتين

 

قدرت تصور از واقعيات برتر است.

 

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄آلـبرت ایـنشـتـین
مرتضی آوینی

کره زمين خسته است.

بشر بعد از قرن ها زمين گرايي و خود پرستي احساس مي کند که نيازمند عالم معناست.

او اين عالم را دوباره باز خواهد يافت و به آن باز خواهد گشت.

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄دیگــر بـزرگــان...
ویلیام شکسپیر

 

Senmons in Stones

William Shakespeare

 

 

And this our life, exempt from public haunt,

Finds tongues in trees, books in running brooks,

Sermons in stons, and food in every thing.

 

 

جهان ِ سخنگو

 

 ويليام شكسپير

 

 

 

اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم

 

درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم

 

در جويبارها كتاب مي خوانيم

 

و سنگ ِ موعظه مي شنويم

 

و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.

 

 

 

.

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄ویـلیـام شکـسپـیــر
ضرب المثل ایتالیایی
.

ممکن است گرگ دندانهایش را از دست بدهد ولی طبیعتش را از دست نمی دهد.

 

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄ضـرب المـثـل هــا
فردریش ویلهلم نیچه

 

چگونه بايد به اين قله به سرعت دست يافت؟

 

                                 هميشه صعود کن و به آن فکر نکن.

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄فـردریـش ویـلهلم نـیچـه
چارلی چاپلین

اگر یک روز شاد بودی آروم بخند..تا غم بیدار نشه

 

و اگه یک روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه.

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄چـارلی چـاپـلین
حکایت جشن عروسی با شکوه
.


بادا بادا مبارک بادا ايشالا مبارک بادا


در چنين روز خجسته و ميمون و شامپانزه اي همه دارن خودشونو هلاک مي کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اينن که چه جوري پوز همديگرو بزنن و بين فک و فاميل همديگرو ضايع کنن .

 پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اِند رفاقت ، تيريپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن . گاهي اين ميزنه پشت اون و اون تو دلش مي گه : مرتيکه الاغ ... و گاهي اون مي زنه رو شونه اين و اين تو دلش مي گه : مرتيکه يابو ......

عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همديگرو محکم گرفتند و بين جمعيت که دارن خودشونو هلاک مي کنن ، آروم آروم تکون مي خورن ( انگار رو ويبرن) گاهي داماد يک آه حسرت بار مي کشه و عروس از خجالت مثل لبو مي شه و گاهي عروس چشماشو خمار مي کنه و داماد قلبش تاپ تاپ مي کنه و مي افته کف پاش .خواننده محترم مجلس هم که افتاده سر زبونش که عروس دومادو ببوس یا لا ، یالا ، یالا ، یالا ، و تا عروس هم با خجالت این کارو نکونه دست بردار نیست .

خاله شهين و عمه مهين و زن دايي پري و زن عمو زري و اره و اوره و شمسي کوره ، دارن در مورد آخرين مد لباس و کفش مخ همديگرو مي زنن و گاهي اوقات هم واسه خالي نبودن عريضه طلاهاشونو به رخ هم مي کشن ،

 عمه مهين: واي چه گرمه ، اين گردنبند الماس هم که 1 کيلو وزنشه ، گردنم داره مي شکنه ، هي به اين اسفندياری گور به گور شده مي گم انقدر واسه تولدم جواهر نگيرا ولي اين مرد حرف حاليش نيست که !!!!! و خاله شهين که حسابي لجش در اومده و حسادتش گل کرده مي گه : وا مهين جون چه جوري با اين شوهر بي سليقه سر مي کني تو ، اين که ديگه گردنبند نيست ، قلادس عزيز دلم ....


مادر بزرگ داماد که وحشتناک جو گير شده ، در حالي که پيژامشو گذاشته تو جورابش و سر تا پاشو حنا بسته ، هي مي پره وسط مهمونا تا برقصه ، هي نوه نتيجه ها مي يان مي برنش کنار و ميگن : عزيز جون اين حرکات موزون واسه قلبتون ضرر داره و هي عزيز جون مثل ذرت بو داده مي پره وسط ، تازه به همين حد که قانع نيست ، در حالي که با شدت تمام دنده عقب مي رقصه ، دستاشو مي بره به آسمون و رو به داماد مي گه : : ننه گوربونت برم من ، بعد تو اين هاگير واگير به طور ناغافل دستاشو مي زاره دوطرف صورت داماد و هي مي چرخونه اين ور مي چرخونه اون ور و شالاپ و شلوپ ، اينور تف مي ماله ، اون ور تف مي ماله ، بعد دستشو مشت مي کنه و در حالي که با تمام وجود مي کوبه تو سينه خودش به عروس خانم مي گه : ننه کِرمت خوابيد؟ بيا اينم شاخ شمشادمون که دو دستي داديمش به تو !!! کوفتت بشه! از بچت بکشي الهي!!! و يه چشم غره مشتي هم به عروس خانم مي ره


مادر بزرگ عروس که خيلي خفن غيرتي شده و خونش به جوش اومده ، يه هزار تومني از تو جورابش در مياره و مثل تارزان مي پره وسط که مثلا" شاباش بده . اول مياد سمت عروس ، عروسو مي گيره بغلش و با گريه و زاري (تيريپ گريه) وسط مهمونا داد ميزنه که : واي خدا، نون و پنير آوردن دخترمون رو بردن ، نون و پنير ارزونيتون دختر نمي ديم بهتون .


خلاصه به همت فک و فاميل زيپ دهن مامان بزرگ عروس خانم بسته مي شه . مادر بزرگ بعد از اين حرکات نمايشي و رزمايشي ، هزار تومني رو صدقه سر عروس خانم مي چرخونه و مي زاره کف دست آقا داماد بنده خدا (بيا ، هي بگو من زن مي خوام ، ببين آخر و عاقبتت اينجوري مي شه بنده خدا ، از من گفتن بود ، نگي نگفتي ها!!!) داماد هم که جا خورده و پيش رفيقاش و فک و فاميلاش ضايع شده ، واسه اينکه کم نياره و مردونگي به خرج بده ، خم مي شه و دست مادر بزرگ عروس خانم رو مي بوسه . مادر بزرگ هم که احساساتش به جوش اومده در حالي که همچنان گريه مي کنه مي گه :


ننه جون، دخترمثل دسته گلمون رو سپرديم به دست تو ، جون تو و جون اون ، واي به حال خودت و جد و آبادته اگه يه مو از سر دخترکمون کم بشه ..... و اين بار نيز فک و فاميل با تلاش بي وقفه و با هزار بدبختي مادر بزرگ رو از صحنه خارج ميکنن و مي برن مي شوننش رو صندليش...

 
تو اين هاگير واگير پدر داماد دنبال برادر داماد (پسر کوچيکش) مي گرده ولي پيداش نمي کنه ، اين ور و مي گرده ، اون ورو مي گرده ، ولي نه خبري از برادر کوچيکه نيست که نيست، پدر داماد ديگه به ذهنش نمي رسه که بره ته باغ و تو گلخونه رو بگرده . بعد از نيم ساعت سر و کله داداش کوچيکه در حالي که کبکش خروس مي خونه پيدا مي شه . صورتش يه خورده قرمزه ، به به به عجب رژلب خوش رنگي بوده لامصب !!! (يادم باشه شمارشو بپرسم از خانم)


خواهر عروس بيچاره ديگه خل شده ، تا حالا انقدر پسر خوش تيپ و با حال يه جا نديده بود ، انقدر به اين پسر به اون پسر زل زده ، چشاش مثل وزغ ورقلمبيده و زده بيرون و بگي نگي يه کوچولو هم قرمز شده . گاهي مي ره تو نخ اين پسره و گاهي به اون يکي راه مي ده . الهي بميرم براش که انقدر سر در گمه !!!


خلاصه ، همه ول معطلن. موقع شام شده ديگه .

عروس و داماد بايد برن سر ميز واسه فيلمبرداري . دست همديگرو گرفتن و خرامان خرامان در حالي که توي يه عالم ديگه هستن مي رن سر ميز . فيلمبردار هم مچلشون مي کنه ...... – از اين ور بياييد...... بشقاب برداريد.....اه نه بابا 1 قاشق بستونه ..... چه خبره 2 تا نوشابه برداشتيد ، يکي کافيه .... حالا از اين ور .... حالا بچرخيد ... نه نشد ، دوباره از اول ... آقا داماد يه قاشق غذا بزار دهن عروس خانم .... عروس خانم لطفا" به جهت حفظ منافع ملي ميهني بانوان ، آبروداري کن و دهنتو کمتر باز کن .... آهان ... حالا شد.... خلاصه عروس داماد تمام امواتشون مي ياد جلوي چشمشون تا يه لقمه شام بخورن . بعد نوبت مهمونا مي شه !!!!

 همونايي که تا 2 دقيقه پيش اِند کلاس بودن و واسه هم کري مي خوندن و پوز همديگرو مي زدن ، تا مي گن بفرمائيد شام ، مثل قوم تاتار حمله مي کنن . مثل نديد بديدا مي ريزن سر ديس غذا ها ، يکي از هولش برنج مي کشه و تالاپ يه قلمبه ژله مي ريزه روش ، 
يکي ديگه نمي دونه چيکار کنه و چي برداره ، سالاد و با ظرفش مياره سر ميز خودش و ...... ديگه تا تهش معلومه ديگه...
بعد که همه به حد مرگ و اندازه 2 روزشون خوردند و شام تموم شد ،خواننده که شوخيش گرفته يهو بي مقدمه مي گه : خوشگلا بايد برقصن، خوشگلا بايد برقصن !!! آقا جمعيته که هجوم مياره وسط (عجب اعتماد به نفسي ، خوش به حالشون ) دِ برقص . خلاصه ديگه ساعت 2 نصفه شب شده ، صاحب عروسي به گهّ خوردن افتاده که بريد خونتون بابا ، جون مادرتون بريد ديگه ، هزار تا کار داريم . ولي نه همه تازه گرم شدن .

ساعت 3.30 بامداد يهو يه نفر از بيرون مثل شصت تير مي پره وسط مجلس و داد مي زنه : کميته ، کميته ، واي واي واي حالا ديدنيه ،

همه دنبال سوراخ موش مي گردن ، معلوم نيست کدوم شير پاک خورده اي زنگ زده 110. برادران غيور نيروي انتظامي، با هيبت فراوان وارد مجلس مي شن . آقا ، کراواته که ريخته زمين ، روميزيه که سر خانم هاست. 
برادران نيروي انتظامي در کمال ادب و تواضع از مهمانان عزيز در خواست مي کنن که مثل بچه آدم و با زبون خوش و با پاي خودشون ، تشريف بيارن و سوار ميني بوس بشن . رو ميني بوس نوشته :
مبداء : عروسي............ ..... مقصد : کلانتري ............ .. " در بستي"


ديگه آخرشم که مي تونيد حدس بزنيد ، مي رن پاسگاه به صرف کله پاچه و يه استراحت کوتاه و ........
  
امیدوارم مجلس عروسی شما  به باشکوهی هر چه تمام تر برگزار بشه...!!!

.

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »


 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
تکامل
وقتی یک پسر بچه ۱۴ ساله بودم ٬

 

آنقدر پدرم نادان بود که من وجود او را به سختی تحمل می کردم....

 

ولی وقتی ۲۱ ساله شدم از این که طی ۷ سال اینقدر با معلومات شده ٬

 

حیرت زده شدم.

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
ماجرای کشف نیروی جاذبه
.

یکی از جالب ترین دانشمندان دنیا نیوتن انگلیسی بود که کشفیات خوشمزه ای دارد ٬ از جمله این که با افتادن سیبی از درخت متوجه جاذبه زمین شد ٬ چون مردم اون زمان فکر می کردن اگه چیزی رو به هوا پرت کنن دیگه بر نمی گرده.

مثلآ ایرانی ها عادت داشتن که بچه هاشون رو برای تفریح بالا بندازن ٬ بدون این که منتظر بمونن تا بچشون رو بگیرن.

یا وقتی فوتبال بازی میکردن تا یکی توپ رو شوت می کرد به هوا بازی تموم می شد چون فکر می کردن دیگه بر نمی گرده.

نیوتن هم چون در چنین محیطی بزرگ شده بود همین باورها رو داشت تا این که یه اتفاق ساده پرده از جلوی چشماش برداشت.

نیوتن از ترس بیماری فرا گیری ٬ به باغی در خارج از شهر پناه برده بود.

از بی کاری حوصلش سر رفته بود که زیر درخت سیبی نشست... همونجا نشسته بود که ناگهان چیزی محکم به وسط ملاجش خورد.

نیوتن فورآ از جا پرید. قل خوردن سیب رو داشت میدید..

دور و برشو نگاهی کرد اما کسی نبود. فریاد زد : که هستی.. خودت را بنمایان.

اما کسی در باغ نبود. نیوتن به بالای سرش نگاه کرد ٬ بالای درخت هم کسی نبود ٬ ولی متوجه شد شاخه ای از درخت تکان می خورد ٬ شاخه ای که در بالای سرش بود. با تعجب از خودش پرسید: آیا ممکن است سیب از این شاخه جدا شده باشد.؟؟؟؟؟؟؟

نیوتن باورش نمی شد. همان طور گیج و حیران دوباره زیر درخت نشست و از خودش یه سؤال اساسی کرد که تا اون روز هیشکی از خودش همچین سؤالی نپرسیده بود :: « چرا اساسآ سیب باید پایین بیاید....

سؤالی که شاید امروز خنده دار باشه ٬ نطفه ی یک کشف بزرگ را در خود داشت و بدین ترتیب بود که جاذبه کشف شد و همه فهمیدن که هرچی رو بالا بندازن دوباره بر میگرده.

یک قل دو قل رایج شد و بازی فوتبال را نود دقیقه اعلام کردند و دیگه با یه شوت بازی تموم نمی شد و قماربازها با خیال راهت شیر یا خط می رفتن...

یکی از مخالفان نیوتن که نمی توانست جاذبه زمین را یپذیرد گفت : همه اینها از بیکاری است ٬ اگر نیوتن بیکار نبود زیر درخت سیب تِلِپ نبود.

یکی گفت : سیبش بزرگ بوده مغز نیوتن بیچاره تکون خورده...

اما طرفداران نیوتن هم بیکار نشستن .

یکی از قاطع ترین آنها در حمایت از نیوتن گفت : نه فقط مخ نیوتن تکان نخورده ٬ بلکه وی یکی از باهوشترین آدمهای این قرن است ٬ وگرنه آدمهایی هستند که اگر یک کامیون سیب هم به ملاجشان بخورد چیزی کشف نمی کنند.

 

متعلق به موضوغ « مو ٬ لای درز فلسفه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄مـو ، لای درز فلسفه
تو روزهای اخیر ، خود را به چه طریق دوست داشته ام؟
.

امروز با خود پیمان می بندم که هرگز از رشد خودم خجالت نکشم و برای دوست داشتن خود منتظر رسیدن به کمال نباشم.

با دوست داشتن خودم ٬ در می یابم که دائمآ در حال دگرگونی و نو شدن هستم.

 

                                                                                 « اریک وی. کاپج »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع:
چطور می تونیم در مورد خطاهای خودمون با گذشت تر باشیم؟
.

در نهایت ٬ ممکن است انسانهایی شریف ٬ نجیب و مسئول باشیم

اما هرگز کامل نخواهیم بود و همیشه اشتباه خواهیم کرد.

نباید به خاطر خطاهای خود ٬ شرمنده باشیم.

 

                                                                       « کارلین برایس »

 

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄دیگــر بـزرگــان...
وقتی مغزت بیش از حد کار می کنه .....!!

همه‌ دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم ‌باشك بازي كنند.

 از بخت بد اينشتين اولين كسي است كه بايد چشم بگذارد.

او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن.

نيوتن فقط يك مربع يک متري روي زمين مي ‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد:
 
1 – 2 – 3 - ............ . 97 – 98 – 99- 100
 
او چشمانش را باز مي‌ كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است.

اينشتين بلا فاصله مي‌گويد:  " سوك ‌سوك نيوتن ". نيوتن انكار مي‌كند و مي ‌گويد نيوتن سوك ‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست. 

 تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست.
 
نيوتن مي‌گويد:  " من در يك مربع به مساحت يک متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است ، پس من پاسكال هستم ، پس"سوك ‌سوك پاسكال!!!".
 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع:
حرفهای جنین
همه از من مواظبت می کنن:

از بیمارستان بگیر ٬ برو تا دولت و دکتر و قاضی.

من باید رشد کنم و بزرگ بشم.باید نه ماه آروم و بی دغدغه بخوابم. باید بذارم اون تو بهم خوش بگذره.هر چهار تایی برام آرزوی خیر دارن. ازم محافظت می کنن. بالا سرم کیشیک می کشن. خدا به داد برسه اگه پدر مادرم بلایی سرم بیارن. هر چهارتایی می ریزن سرشون. هرکی دست بهم بزنه مجازات میشه. مادرمو سوت می کنن تو زندون ٬ بابامو هم پشت سرش. دکتری که مرتکب این کار شده  باید طبابت رو بزاره کنار....

من کلی قیمتمه !!!

همه از من مواظبت می کنن....

نه ماه تموم وضع به همین منواله.

اما بعد از این نه ماه بایست خودم ببینم چه جوری می تونم سر کنم.

سل بگیرم هیچ دکتری به دادم نمی رسه.

شیر چی ؟ خورد و خوراک چی؟ هیچ اداره ی دولتی نیست که به دادم برسه.

رنج و نیاز روحی اگه داشته باشم چی؟ هیئت و مسجد تسکینم میده.. اما مُسکن هیئت که شیکمم رو سیر نمی کنه.

خلاصه نه چیزی برای سق زدن دارم ٬ نه برای گاز زدن. اینه که میرم دزدی... درجا یه قاضی میاد میده حبسم کنن.

تو این پنجاه - شصت سال عمر کسی حالم رو نمی پرسه... هیچ کس.

خودم باید گلیمم رو از آب بکشم بیرون. اون وقت نه ماه تموم خودشونو می کشتن ٬ اگه کسی بخواد منو بکشه.

خودتون قضاوت کنین::

این نه ماه مراقبت کردن اینا کار عجیب غریبی نیست؟؟؟؟ 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع:
یافتم ، یافتم.....

.

معروف است که یکی از بزرگترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوق زده ٬ لخت مادرزاد از حمام بیرون زد و فریاد کشید « یافتم ٬ یافتم »

 

روزی که ارشمیدس به حمام رفت ٬ لابد چرک بود.

اما به جای این که کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه خوردن در آب کرد. پایین میرفت و بالا می آمد ٬ باز پایین میرفت و بالا می آمد ٬ خیلی آرام یک بار دیگه که پایین رفت یکهو از آب بیرون پرید و فریاد کشید: یافتم ٬ یافتم ...

   کسایی که حموم نرفتن نمی دونن که فریاد تو حموم چه انعکاس پر ابهتی داره.. پژواک صدا در خود صدا می پیچه و باز ارشمیدس انگار که موهاشو بکشن از ته دل داااد می زد : یافتم ٬ یافتم...

اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده ٬ ولی تا اون روز کسی برای سنگ پا این طور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک تر بودن  فکر کردن ارشمیدس جواهری چیزی پیدا کرده به همین دلیل آنها هم فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند :: مال ماست ٬ مال ماست ...

اما ارشمیدس بی اعتناء به همه چیز و همه کس و حتی لباس هایش ٬ از سر شوق لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه زد: پس پول حمام چی؟

بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز با ارزشی یافته و فریاد زنان به دنبالش افتاد : مال من است ٬ مال من است!

صاحب حمام بهد از اینکه دویست - سیصد متر دنبال ارشمیدس دوید ٬ دیگه کاملآ باورش شد که ارشمیدس چیز با ارزشی پیدا کرده و حالا داد میزد :دزد ٬ دزد ٬ بگیریدش...

وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که دنبالش می دویدن ۱۸ نفری بودن ٬ در حالی که ارشمیدس همچنان داد میزد: یافتم ٬ یافتم...

همه ی کسایی که دنبال ارشمیدس می دویدن می پرسیدن :« مگه چی شده ؟» و بقیه هم جواب میدادن : « یافتش ٬ یافتش» و همین طوری می دویدن.

یه پیره زنه گفت : چه بی حیاست مردک!

لاتی به محض اینکه ارشمیدس را اونجوری لخت دید گفت : این چی چی پیدا کرده که باید حتمآ لخت باشه تا نشون بده!

بلاخره سره یه گذری جلوی ارشمیدس را گرفتند.. لنگی دورش پیچیدند.

پیر مردی نفس نفس زنان از راه رسید : من هفته ی قبل انگشتر طلایم را گم کردم ٬ زنم شاهد است!!!

حمامی هم رسید : قطعآ آنچه در حمام است ٬ مال حمامی است.

همین موقع بود که مآمور دولت آمد: حرف بی حرف ! این چیزها مال دولت است.

مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی چی هست.

مآمور هم که خواست کم نیاره : پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم.

اما ارشمیدس که غافل از اطرافش بود همین طور داد میزد : یافتم ٬ یافتم ٬ یافتم ....

جمعیت که هر لحظه بیشتر میشد و کلافه بود دسته جمعی فریاد زدن : آخه بگو چی یافتی؟

ارشمیدس با همان شور و حرارت داد زد:

هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک می شود.

مردم گفتند :   چی چی گفتی ؟؟

ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق زده شده بود شمرده گفت: دقت کنید ٬ هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک می شود.

همگی با هم گفتند « این مردک خر چه می گوید ٬ دیوانه است » و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می گفت : « هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی شود» و صدای خنده مردم بلند شد.

فردای اون روز سر دره حموم یه تابلو ی کوچک نصب شد که به خط خوش یونانی نوشته شده بود : برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.

 

متعلق به موضوغ « مو ٬ لای درز فلسفه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄مـو ، لای درز فلسفه