تبليغاتX
.:. افـکار خوشمزه .:.
جبران خلیل جبران
  

    رازهای دل هایمان را کسی درک نمی کند ٬

      مگر آنکه دلش پر از اسرار باشد.

آن که تنها با اوقات خوشش و نه با غم هایتان شریک شما شود ٬

یکی از هفت کلید درهای بهشت را از دست داده است.

 

برگرفته از کتاب « ماسه و کف »

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄جبــران خــلیـل جـبـران
جبران خلیل جبران

 

هفت بار نفس خود را بي ارزش و حقير شمردم  :

 

 

1- هنگامي که   نَفس  خود را  گرفتار پستي و حقارت نمود تا به سربلندي برسد .

 

2- هنگامي که او را ديدم در برابر معلولين و ناتوانها  وانمود به لنگيدن مي کند .

 

3- هنگامي که ميان آسان و دشوار حق انتخاب به او داده شد و آسان را  اختيار نمود .

 

4- هنگامي که او مرتکب گناه شد  سپس خود را تسلي مي داد  که ديگران همچون او مرتکب گناه مي شوند .

 

5- هنگامي که نَفس به خاطر ضعفي که بر او وارد شد   تاب و تحمل آورد  ولي  صبر خود را به قدرت و توان خود نسبت داد.

 

6-زماني که نفس زشتي رخي را نکوهش کرد   و آن  چيزي نبود جز يکي از نقابهاي خودش .

 

7- هنگامي که ترانه مدح و ستايش سرود ٬ و آن را فضيلت و برتري شمرد.

 

 

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄جبــران خــلیـل جـبـران
ناپـلئـون

 


بين پيروزي و شکست يک قدم بيشتر فاصله نيست و مردم از

 

ترس شکست .شکست ميخورند.

 

 

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄نـاپـلئـون
زندگی


زندگي وابستگي متقابل است.

هيچکس مستقل نيست. حتي براي لحظه‌اي نمي‌توانيم تنها زندگي کنيم. به حمايت تمام هستي نيازمنديم، هر آن دم است و بازدم.

نه اين يک پيوند نيست، اين وابستگي متقابل محض است. تا مي‌توانيم از اسم‌ها حذر کنيم، اينکار در زبان امکان‌پذير نيست، ولي در عرصه زندگي مي‌توانيم، چون زندگي خود يک فعل است. زندگي يک اسم نيست، واقعاً "زندگي کردن" است و نه "زندگي".

عشق نيست، عشق ورزيدن است.

پيوند نيست، پيوند يافتن است.

ترانه نيست، ترانه خواندن است.

رقص نيست، رقصيدن است.

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄افکار خوشمزه
براين تريسي


نيرومند ترين عاملي كه به اعمال و رفتار اثر دارد نيروي عشق است .

 

 زيرا هر آنچه در زندگي انجام مي دهيم يا براي كسب عشق است يا براي جبران كمبود عشق . 

 

« براين تريسي »

متعلق به موضوع « دیگر بزرگان »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄دیگــر بـزرگــان...
پائـولو کوئـلیو

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 


 بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»

متعلق به موضوع « پائولو كوئلیو »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄پـائـولـو کـوئـلیــو
سنگ تراش

 


روزي سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي کرد ، از نزديکي خانه ي بازرگاني عبور مي کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.


در يک لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر مي کرد از همه قدرتمند تر است . تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور مي کرد. او ديد که همه مردم به حاکم احترام مي گذارند حتي بازرگانان .


مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قويتر مي شدم !


در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روي تختي روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم مي کردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.


او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.


پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است و تبديل به ابري بزرگ شد.


کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد.ولي وقتي به نزديکي صخره اي رسيد ، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

با خود گفت:

 پس صخره قوي ترين چيز در دنياست و تبديل به آن شد . همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس کرد که دارد خرد مي شود.

 نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است !

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
"ایمیل"

 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با وي مصاحبه  کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت:

«شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»


رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»


مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.

 نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپر مارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه.

اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت.

مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا شده بود. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد.

 وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
 
 آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.


 

نتيجه هاي اخلاقي

1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.

2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر مي شي.

3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر...!!!

 

متعلق به موضوع « داستان های کوتاه آموزنده »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄داستان های کـوتـاه آمـوزنـده
کسی را ، راه نمیدم !


در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولي قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند.

فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از  انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به سرش زد... به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:

قيمت جهنم چقدره؟

کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۱۰ سکه

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.

کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت:  سند جهنم

مرد با خوشحالي آن را گرفت از کليسا خارج شد. به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم

اين هم سند آن است. ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم!

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
جذابيت هاي تهران


      تشکيل اجتماعات و راه پيمايي ها ، بدون حمل سلاح ، به شرط آن که مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است ." ( قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ، اصل بيست و هفتم )


 
در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکي از ده شهر نامطلوب جهان براي سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت هاي منحصر بفردي هم دارد که در هيچ جاي دنيا نظير ندارد:


۱) تهران تنها شهري است که در آن مي توانيد وسط خيابانهاي آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن هاي لباس هاي مدل جديد برويد، در تاکسي نظرات سياسي تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما براي ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.


۲) تهران تنها شهري است که در آن دو نفر روي دوچرخه مي نشينند، چهار نفر روي موتورسيکلت مي نشينند، شش نفر توي ماشين مي نشينند، ۳۰ نفر توي ميني بوس مي نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس مي شوند.


۳) تهران تنها شهري است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد مي شوند، اتومبيل ها حتما روي خط عابر پياده توقف مي کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور مي کنند.


۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور مي کند.


۵) در تهران از همه جاي ماشين ها صدا در مي آيد، جز از ضبط صوت آن.


۶) در تهران هيچ جاي زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايي که ديده نمي شود نگاه مي کنند.


۷) همه در خيابان ها و پارک ها با صداي بلند با هم حرف مي زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.


۸) تهران تنها شهري است در دنيا که همه صحنه هاي فيلمهاي بزن بزن را در خيابان هاي شهر مي توانيد ببينيد، اما تماشاي اين فيلمها در سينما ممنوع است.


۹) مردم وقتي سوار تاکسي مي شوند طرفدار براندازي هستند، وقتي به مهماني مي روند اصلاح طلب مي شوند و وقتي راه پيمايي مي کنند محافظه کارند و وقتي سوار موتورسيکلت مي شوند راست افراطي مي شوند.


۱۰) رانندگي در تهران مثل سياست ايران است، هرکسي هر کاري دلش بخواهد مي کند، اما همه چيز به کندي پيش مي رود.


۱۱) ماشين ها در کوچه هاي تنگ با سرعت ۸۰ کيلومتر حرکت مي کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت مي کنند و در بزرگراهها پارک مي کنند تا راه باز شود.


۱۲) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۲۰ ميلادي زندگي مي کنند و در جنوب شهر در سال ۲۰ هجري قمري.
 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
حکومت زنها !!

اگر زنها بر دنيا حكومت مي كردند!

 مردها به پر خوابي معروف مي شدند.

 زنهاي كمتري رژيم مي گرفتند، چون استاندارد وزن ايده آل آنها از 40 كيلو بالا تر مي رفت.

 خريد به عنوان يكي از حركات آيروبيك در نظر گرفته مي شد.

 مردها منشي روساي زن مي شدند.

 دستمزد مردها در ازاي هر يك دلاري كه زنها بدست مي آورند، 70 سنت بود.

 در حاليكه زن مشغول تماشاي تلويزيون بود،مرد خانه برايش نوشيدني وآب ميوه مي آورد.

 مردها عباراتي چون(( متاسفم، دوستت دارم، اصلا چاق به نظر نمي رسي )) را ياد مي گرفتند.

 مردها را بنا به وضع ظاهرشان، و زنها را بر اساس عملكردشان مورد قضاوت قرار مي دادند.

 مردها از صبح تا شب در اين فكر بودند كه زنها در چه فكرند!

 مردها همان قدر كه به كار خود اهميت مي دادند، استحكام روابط خانوادگي و خويشاوندي خود را نيز مهم مي شمردند

 برنامه خبر ورزشي در تلويزيون بيشتر از يك دقيقه نبود.

 مردهاي چاق دائما نگران اضافه وزن خود بودند.

 پس از تولد كودك، به مردها شش هفته مرخصي براي مراقبت از فرزند تعلق مي گرفت.

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
شیشه مشروب

يک روز يک زن و مرد ماشينشون با هم تصادف بدي مي کنه .

بطوريکه ماشين هردوشون بشدت آسيب ميبينه .ولي هردوشون بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برند.

وقتي که هر دو از ماشينشون که حالا تبديل به آهن قراضه شده بيرون ميان اون خانم بر ميگرده ميگه :

آه چه جالب شما مرد هستيد... ببينيد چه بروز ماشينامون اومده !همه چيز داغان شده ولي ما سالم هستيم .اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشه که اينطوري با هم ملاقات کنيم و زندگي مشترکي را با صلح و صفا آغاز کنيم ! مرد با هيجان پاسخ ميگه:

"بله کاملا" با شما موافقم اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشه !"

بعد اون زن ادامه مي دهد و مي گه :

"ببين يک معجزه ديگه. ماشين من کاملا" داغان شده ولي اين شيشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که اين شيشه مشروب سالم بمونه تا ما اين تصادف خوش يمن رو جشن بگيريم !بعد زن بطري رو به مرد ميده .مرد سرش رو به علامت تصديق تکان ميده و درب بطري رو باز مي کنه و نصف شيشه مشروب رو مي نوشد.بعد بطري رو برمي گرداند به زن .زن درب بطري را مي بندد و شيشه رو برمي گردونه به مرد.

مرده مي گه شما نمي نوشيد؟!

 زن در جواب مي گه :

نه . فکر مي کنم بايد منتظر پليس بشم..!!!!!!!!!!!

 

 

متعلق به موضوغ « داستاه های کوتاه آموزنده »


Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄داستان های کـوتـاه آمـوزنـده
موفقیت

در 4 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        خیس نکردن شلوار

 

در 12 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        پیدا کردن دوست

 

در 18 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        داشتن گواهینامه

 

در 20 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        سالم بودن

 

در 23 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                    داشتن دوست جنس مخالف خوب

 

در 25 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                          ازدواج

 

در 30 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                         داشتن پول

 

در 40 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        خوب تربیت کردن بچه ها

 

در 50 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        ثروتمند بودن

 

در 70 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        ازدواج مجدد

 

در 80 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                         خیس نکردن شلوار

 

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه