تبليغاتX
.:. افـکار خوشمزه .:.
برنارد شاو

 

Some men see things as they are

 

        and say, "Why?" –

I dream things that never were

        and say. "Why not?"

 

                                                                                    George Bernard Shaw

 

 

برخی به پدیده ها، آنچنان که هستند می نگرند و

 

می پرسند:

 

چرا؟

 

من به پدیده هایی که هرگز نبوده اند می اندیشم

 

و می پرسم:

 

(( چرا نه))؟

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄جـورج بـرنـارد شـاو
معادله عدد 9

 

عدد دلخواهی در نظر بگیرید و مجموع ارقام اون رو از خودش کم کنید ، مجموع ارقام بدست اومده همیشه برابر با 9 است.

 

 

22=5+1+2+3+4+7 === 743215

 

27=3+9+1+3+4+7 ===743193 =22- 743215

 

9=7+2

 

 

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄عـمومـی
Luciano Pavarotti

لوچیانو پاواروتی خواننده مشهور اپرا پنجشنبه ۶ سپتامبر (۱۵ شهریور) در سن ۷۱ سالگی بر اثر ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت.
به گزارش سی.ان.ان، تری رابسون مدیر برنامه‌های پاواروتی اعلام كرد: لوچیانو پاواروتی امروز (پنجشنبه ۶ سپتامبر) در زادگاهش مودنا درگذشت.
رابسون افزود: استاد (مائسترو) زمان زیادی را برای غلبه بر سرطان لوزالمعده كه به آن مبتلا بود، سپری كرده بود. به گفته رابسون، نیكلتا همسر پاواروتی لورنسا و كریستینا دخترانش و آلیس و گابریلا خواهرانش و سایر بستگان و دوستان پاواروتی در زمان مرگ وی بر بسترش حاضر بودند.
پاواروتی در روز ۲۵ اوت از بیمارستان مرخص شده بود و به مودنا زادگاهش مراجعت كرده بود. وی روز ۸ اوت به خاطر تب شدید در بیمارستانی در مودنا بستری و دو هفته بعد، پس از یک رشته آزمایش مرخص شد.

 
بقیه در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄مـقـالات
Paynim
 

کافر در کليسا را باز کرد و وارد کليسا شد. قدم‌هايش را محکم و آهسته برمي‌داشت. "راهبه مثل هميشه در سجده بود". وقتي بالاي سر راهبه رسيد به آرامي به شانه‌اش زد، و همانطور که دو زانو نشستن راهبه را تماشا مي‌کرد، روي صندلي سمت چپي که ارتفاعش کمي از صندلي سمت راستي بالاتر بود نشست . . . راهبه که دو زانو بين دو صندلي نشسته بود، چشمان خيسش را به سمت صندلي چپي چرخاند. . .

 . . . "باز هم که آبغوره گرفتي . . . چي شده؟ نکنه اومدي اينجا تا به خاطر اين که از يه بدبختي ديگه نجاتت داده ازش تشکر کني. خودت بهم گفتي که زورش از همه‌ي ما بيشتره . . . همون که تو اسمش رو گذاشتي خدا رو ميگم. انگار يادت رفته که خودش اون بدبختي رو برات درست کرده بود . . . مگه تو نگفتي همه چيز تحت سلطه‌ي اونه؟ . . . راستي! جديدا راه درمان افسردگي رو پيدا کردن. . . براي امثال تو که راه به راه آبغوره ميگيرن خبر خوبيه. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

همانطور که روي صندلي نشسته بود، سرش را آرام به راهبه نزديک کرد و با انگشتانش شروع کرد به شمردن: "مي‌دوني فرق من و تو چيه؟ يک،تو به من ميگي کافر، ولي من به تو نميگم مؤمن. دو، تو انسانها رو مجبور ميکني تا يک عقيده داشته باشند، ولي من انسانها رو آزاد ميذارم تا هر عقيده‌اي که دوست دارند داشته باشند. سه، همه‌ي اين سؤالات و اشکالاتي که من مطرح مي‌کنم، توي ذهن تو هم هست ولي تو مي‌ترسي مطرحشون کني . . . از اين مي‌ترسي که با مطرح کردنشون همه‌ي دنيايي که ساختي فرو بريزه. چهار، من اصلا ادعا نمي‌کنم که موجود مختاريم، چون نه اومدنم به اين دنيا دست خودمه، نه رفتنم، و نه خيلي از اتفاقهاي مهم زندگيم، ولي تو ادعا مي‌کني که انسان مختاري هستي در حالي که هميشه داري گريه مي‌کني. پنج، تو توي اين دنيا بدبختي، چون هميشه گريه مي‌کني، ولي من خوشبختم، چون هميشه مي‌خندم . . . " قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

" . . . مي‌دوني خدا داره با ما چيکار مي‌کنه؟ از ما استفاده مي‌کنه تا هم مهربونيش رو توجيه کنه و هم زورش رو به همه نشون بده. سرمون رو فرو مي‌کنه توي آب و همون لحظه‌اي که داريم خفه مي‌شيم سرمون رو مياره بيرون، اونوقت تو به خاطر اين که نجاتت داده ازش تشکر مي‌کني، ولي من به هيچ وجه اين کار رو نمي‌کنم. چون ميدونم باز هم اين کار رو تکرار ميکنه . . . همه‌ي موقعيت‌هاي عذاب آور رو اون برامون درست مي‌کنه، در صورتي که اون زورش خيلي زياده و مي‌تونه مهربونيش رو جور ديگه‌اي هم نشون بده. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

راهبه به آرامي بلند شد و روي صندلي سمت راستي نشست. "به فرض همه‌ي اين حرف‌هايي که زدي درست . . . اما اگه همين خدايي که ميگي زورش زياده، من و تو رو توي يه بازي انداخته باشه که اگه ازش تشکر کنيم اون دنيا بهمون پاداش ميده، واگه ازش تشکر نکنيم اون دنيا عذابمون مي‌کنه، اونوقت چي؟ . . . فکر کنم تو به اندازه‌ي يک دنيا که بي‌نهايت طول مي‌کشه بازنده باشي. مگه نه؟" لبخند نرمي روي لبان راهبه نقش بست. کافر در حالي که صورتش سرخ شده بود با عصبانيت از روي صندلي بلند شد و به سمت در خروجي حرکت کرد. اما قبل از اين که از کليسا خارج شود، برگشت و فرياد زد: "پس داره بازيمون ميده!" . . . ما هم نفهميديم که آيا لبخند از روي لبان راهبه محو شد يا نه؟ . . .

 

برگرفته از " انسان چیزی جز گفته هایش نیست "

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄داستان های کـوتـاه آمـوزنـده
هلن کلر

 

The best and most beautiful

 

Things in the world

Cannot be seen

Or even touched.

They must be felt

With the heart.

 

-Helen Keller

 

گرامی ترین و زیبا ترین ها در جهان،

 

نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند،

 

آنها را تنها باید در دل حس کرد.

 

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄دیگــر بـزرگــان...
انجـیل

Ask,and it shall be given you;

 

      Seek, and ye shall find;

Knock, and it shall be opened unto you.

 

-Matthew 7:7

 

طلب کن ،

 

بتو اعطا خواهد شد.

 

جستجو کن،

 

خواهیش یافت.

 

در را بزن،

 

برویت گشوده خواهد شد.

 

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع:
جبران خلیل جبران

  در زمان هاي پيش مردي به صليب کشيده شد، زيرا که بسيار دوست مي داشت و بسيار دوست داشته مي شد.

 

بسيار متعجب خواهيد شد اگر به شما بگويم که او را ديروز سه بار ملاقات کردم:

 اولين بار، به پليسي التماس مي کرد تا فاحشه اي را به زندان نبرد.

 دومين بار، با ولگردي ميگساري مي کرد.

 

 و سومين بار، با تاجرين معابد در نزاع بود.

 

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄جبــران خــلیـل جـبـران
فـردریش ویـلهلم نیـچه
 

اگر شما دشمن داريد ، بدي او را با خوبي پاداش ندهيد زيرا اين امر موجب شرمساري او مي‌گردد ولي به او وانمود کنيد که او با اين عمل خود براي شما خدمتي انجام داده ‌است.

 

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄فـردریـش ویـلهلم نـیچـه