نیاز به ستون
اپیدمی وبلاگ نویسی گذشته. زمانی بود که هر کسی آشنا و ناآشنا با فضای وب یک وبلاگ باز می کرد. به طوری که کلمات فارسی برای نام گذاری وبلاگ ها داشت کم می آمد! برای همین، عنوان های فیلم های سینمایی خرج شد. اسم کتاب ها مصرف شد و گل و بلبل و چمن و صحرا و هرچه در عالم می شد به چیز دیگه ای پهلو بزند، اسم وبلاگ از آب درآمد. بعد بازار لینک دادن داغ شد... طوری که طول صفحات برای لینک دادن کم آمد و لینکدونی ها پر شد درست عین معامله ی پایاپای انسان های اولیه.
اما نیاز به خوانده شدن و دیده شدن ، هنوز ارضا نشده بود. بعد آدمها شروع کردن برای هم کامنت گذاشتن. ولی معلوم نبود چرا آخر کامنت ها نوشته می شد:( شما هم به وبلاگ من سر بزنید) عین این که خونه ی ما هم تشریف بیارید.. و فضای وب شد پر از افراط و تفریط هایی که در جامعه است. همان تعارف ها همان چشم و همچشمی ها، خاله زنک بازی مدرن و حتی دعواهای چاله میدانی با دگمه و کلیک. فحش های کوچه بازاری و لطیفه های ناجور ....
اما تب تند زود عرق می کند. تب دو سه روز طول می کشد تا بگوید در بدن عفونتی هست.. تب وبلاگ هم گذشت. گرچه اهلش از همین داغی آن چند روز فهمیدند که چه غده ی چرکی و چه عفونتی زیر پوست هستو باید واقعآ فکری کرد.
آنچه بعد از این اوج کاذب در وب ماند، قابل ـامل تر بود. آنهایی ماندند که درست یا نادرست حرفی برای گفتن داشتند.. گرچه هنوز در گوشه کنار وبلاگ هایی مبتذل هستند، ولی فضای وب از آن جو زدگی خارج شده.
حالا خیلی از اونهایی که هستند قابل تآمل اند. وبلاگهای اطلاع رسان یا مباحث نظری سیاسی اقتصادی و این حرف ها را که کنار بگذاریم، آنچه می ماند بیشتر تفسیرهای شخصی آدم ها از زندگی اطرافشان است و حس ها و برداشت های شخصی از زندگی. نکته ای که حالا جلب نظر می کند این است که در فضای شلوغ این حس ها و برداشت ها ، اگر خودت رو رها کنی ، ناگهان می بینی که دچار گسیختگی و پریشانی وحشتناکی شده ای. هر کسی جوری فکر می کند و تفسیرهای فردی آن چنان با هم تفاوت دارند که گیج و گنگ می شوی. ناگهان می بینی که در این نگاه های متفاوت ، به کلی راه را گم کرده ای و همه چیز نسبی شده است و این نسبیت مثل مردابی ، همه ی راه ها را به روی تو بسته است.
حرف این نیست که این وبلاگ ها نباید باشند یا ما نباید آنها را بخوانیم.. حرف این است که تازه وقتی این همه تفاوت فکر و نظر پیش می آید، می فهمیم که یک انگاره ی مطلق چه قدر لازم است. چقدر نیاز داریم که ارزش ها و برداشت های ثابتی از یک منبع مطمئن مسلط به عالم رسیده باشد تا بین این خرده راه ها گم نشویم .
اما نیاز به خوانده شدن و دیده شدن ، هنوز ارضا نشده بود. بعد آدمها شروع کردن برای هم کامنت گذاشتن. ولی معلوم نبود چرا آخر کامنت ها نوشته می شد:( شما هم به وبلاگ من سر بزنید) عین این که خونه ی ما هم تشریف بیارید.. و فضای وب شد پر از افراط و تفریط هایی که در جامعه است. همان تعارف ها همان چشم و همچشمی ها، خاله زنک بازی مدرن و حتی دعواهای چاله میدانی با دگمه و کلیک. فحش های کوچه بازاری و لطیفه های ناجور ....
اما تب تند زود عرق می کند. تب دو سه روز طول می کشد تا بگوید در بدن عفونتی هست.. تب وبلاگ هم گذشت. گرچه اهلش از همین داغی آن چند روز فهمیدند که چه غده ی چرکی و چه عفونتی زیر پوست هستو باید واقعآ فکری کرد.
آنچه بعد از این اوج کاذب در وب ماند، قابل ـامل تر بود. آنهایی ماندند که درست یا نادرست حرفی برای گفتن داشتند.. گرچه هنوز در گوشه کنار وبلاگ هایی مبتذل هستند، ولی فضای وب از آن جو زدگی خارج شده.
حالا خیلی از اونهایی که هستند قابل تآمل اند. وبلاگهای اطلاع رسان یا مباحث نظری سیاسی اقتصادی و این حرف ها را که کنار بگذاریم، آنچه می ماند بیشتر تفسیرهای شخصی آدم ها از زندگی اطرافشان است و حس ها و برداشت های شخصی از زندگی. نکته ای که حالا جلب نظر می کند این است که در فضای شلوغ این حس ها و برداشت ها ، اگر خودت رو رها کنی ، ناگهان می بینی که دچار گسیختگی و پریشانی وحشتناکی شده ای. هر کسی جوری فکر می کند و تفسیرهای فردی آن چنان با هم تفاوت دارند که گیج و گنگ می شوی. ناگهان می بینی که در این نگاه های متفاوت ، به کلی راه را گم کرده ای و همه چیز نسبی شده است و این نسبیت مثل مردابی ، همه ی راه ها را به روی تو بسته است.
حرف این نیست که این وبلاگ ها نباید باشند یا ما نباید آنها را بخوانیم.. حرف این است که تازه وقتی این همه تفاوت فکر و نظر پیش می آید، می فهمیم که یک انگاره ی مطلق چه قدر لازم است. چقدر نیاز داریم که ارزش ها و برداشت های ثابتی از یک منبع مطمئن مسلط به عالم رسیده باشد تا بین این خرده راه ها گم نشویم .
عمومی
آدم هـا بر دو قـسمند :
يا بره متولد مي شوند و يا مادرزادي گرگ به دنيا مي آيند ، گرگ ها هميشه گرگ مي مانند ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار مي شوند و يا ياد مي گيرند چگونه گرگ باشند...
قسمت جالب ماجرا اينجاست که گرگ "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از گرگ "گرگ زاده" است ، چرا که او از روي عقده ي حـقارت و کينه و نـفرت مي درد و گرگ زاده تنها به حـکم طبيعت خـويش.
Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
سقراط
برای ازدواج کردن لحـظه ای دریـغ نکـنید ٬
اگر زن خـوبی نصـیـبتان شـود ٬ خـوشبخـت می گـردید
و اگـر زن بـدی گـیرتـان بـیـاید فـیلسوف می شوید.
جبران خلیل جبران
خداوندا !
مرا شکار شیر کن پیش از آن که خرگوشی شکار من شود.
خانه ام به من گفت:
از من دور مشو زیرا گذشته ی تو در من بسر می برد.
راه به من گفت:
پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم.
اما من به خانه و راه ٬
به هر دو گفتم:
نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای.
اگر این جا بسر برم در پس ِ ماندنم رفتنی هست.
و اگر بروم ٬ در پس ِ رفتنم ماندنی هست.
زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند.
چگونه ایمان خود را برای زنده مانده از دست دهم؟
من می دانم که رؤیای آنان که بر پر می خوابند زیباتر از رؤیای آنان که بر زمین می خوابند نیست.
و عجیب تر آن است ٬ هنگامی که از اندوه شکایت کنم!
زیرا لذت خود را در آن می یابم!
Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄جبــران خــلیـل جـبـران


