تبليغاتX
.:. افـکار خوشمزه .:.
مكاتب‌ فلسفي‌ بودايي‌
 

مكاتب‌ فلسفي‌ ملهم‌ از بوديسم‌ تراوَدَه‌


در سده‌ي‌ دوم‌ پيش‌ از ميلاد مسيح‌ مكاتب‌ نظري‌ و فلسفي‌ بودايي‌ بسياري‌ شكوفا گرديد. يكي‌ از مهم‌ترين‌ اين‌ مكتبهاي‌ نظري‌ و فلسفي‌ معروف‌ به‌ «سرواستي‌ وادين‌» (1) است‌ كه‌ به‌ اصالت‌ عيني‌ واقعيتهاي‌ عالم‌ معتقد بود و بدين‌جهت‌ آن‌ را «سرواستي‌ وادين‌» (همه‌ چيز هست‌ (2) )، مي‌خوانده‌اند. از اين‌ ساقه‌ي‌ كهن‌ فلسفه‌ي‌ بودايي‌ دو شاخه‌ي‌ بزرگ‌ فلسفي‌ زاده‌ شد كه‌ به‌ ترتيب‌ به‌ «ويباشيكه‌» و «سوترانتيكه‌» معروف‌ گرديدند.
«ويباشيكه‌» به‌ هفت‌ «اَبيدرمَهْ» (3) آيين‌ «سرواستي‌وادين‌» اتكاء مي‌كرد و اين‌ آثار را كتب‌ منزل‌ مي‌دانست‌ و تفسير اين‌ آثار مقدس‌ را كه‌ به‌ «ويباشه‌» (4) معروف‌ بود، كهن‌ترين‌ رساله‌هاي‌ دين‌ بودايي‌ مي‌پنداشت‌، به‌طوري‌ كه‌ اسم‌ اين‌ مكتب‌ از همين‌ كتاب‌ تفسير «ويباشه‌» گرفته‌ شده‌. يكي‌ از تصنيفات‌ مهم‌ اين‌ مكتب‌ رساله‌اي‌ است‌ به‌ نام‌ «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» (5) كه‌ مؤلف‌ آن‌ حكيمي‌ به‌ نام‌ «وَسوبندو» (6) بوده‌ است‌ كه‌ در قرن‌ پنجم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌. 

مكتب‌ ديگر «تِرَهْوادَهْ»، «سوترانتيكه‌» است‌. اين‌ مكتب‌ برخلاف‌ آيين‌ «ويباشيكه‌» هفت‌ رساله‌ «اَبيدرمَهْ» را وحي‌ منزل‌ نمي‌دانست‌ و مبدأ و منشأ الهام‌ آن‌ را انساني‌ مي‌شمرد و فقط‌ به‌ رساله‌هاي‌ اصلي‌ تِرَهْوادَهْ يعني‌ «سوتَه‌ها» متكي‌ بود، و اسم‌ خود را از همين‌ آثار مقدس‌ و كهن‌ كيش‌ بودايي‌ گرفته‌ است‌.
يكي‌ از بانيان‌ اين‌ نحوه‌ تفكر، فيلسوفي‌ موسوم‌ به‌ «كومارَلَتَه‌» (7) بود كه‌ در قرن‌ دوم‌ ميلادي‌ مي‌زيست‌. «يشوميتره‌» (8) حكيم‌ بزرگ‌ ديگري‌ است‌ كه‌ بدين‌ مكتب‌ تعلق‌ داشته‌ و تفسيري‌ بر رساله‌ «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» انشاء كرده‌ است‌ كه‌ معروف‌ به‌ «اَبيدرمَهْ كوشه‌سَواكيا» (9) است‌. «وَسوبندو» نگارنده‌ي‌ رساله‌ي‌ مشهور «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» تفسيري‌ بر رساله‌ي‌ خود به‌ نام‌ «اَبيدرمَهْ كوشَهْباسيَهْ» (10) نگاشت‌ و در آن‌ از اصول‌ و مباني‌ «ويباشيكه‌» انتقاد كرد و از مكتب‌ «سوترانتيكه‌» حمايت‌ نمود. همين‌ حكيم‌ عاليقدر بعدها براثر نفوذ برادرش‌ «آسَنگه‌» (11) به‌ آيين‌ مكتب‌ «مهايانه‌» كه‌ به‌ «يوگه‌چاره‌» (12) يا «ويگيانه‌وَدَه‌» (13) معروف‌ است‌ گرويد.

مباني‌ مكاتب‌ فلسفي‌ ويباشيكه‌ و سوترانتيكه‌ 

مكاتب‌ ويباشيكه‌ و سوترانتيكه‌


در تعليمات‌ ابتدايي‌ بودا، به‌ مباحث‌ صرفاً حكمي‌ چندان‌ توجهي‌ نشده‌ است‌. با اينكه‌ «بودا» هيچ‌ ادعايي‌ براي‌ تعريف‌ و تشريح‌ مباني‌ مهم‌ فلسفي‌ از قبيل‌ مبدأ و معاد و هستي‌ و نيستي‌ نكرده‌، مع‌الوصف‌ در تعليمات‌ او بدون‌ شك‌ و ترديد، يك‌ ديد خاص‌ فلسفي‌ وجود دارد كه‌ پايه‌ و شالوده‌ي‌ مكاتب‌ بزرگ‌ فلسفيِ بودايي‌ بوده‌ است‌. «بودا» چنان‌كه‌ مكرراً گفته‌ شد، جوهر ثابت‌ و روح‌ را يكپارچه‌ تكذيب‌ كرد و فقط‌ به‌ تشريح‌ واقعيتهايي‌ (14) كه‌ يك‌ دم‌ پديد آمده‌ و دم‌ ديگر فاني‌ مي‌شوند، اكتفا كرد. براي‌ «بودا» ادراكات‌ و مفاهيم‌ و افكار، به‌انضمام‌ محيط‌ طبيعي‌اي‌ كه‌ با اين‌ افكار و ادراكات‌ مرتبط‌ است‌، تشكيل‌دهنده‌ي‌ همان‌ روح‌ يا شخصيت‌ ذاتي‌ بوده‌ است‌ و «بودا» آن‌ را جريان‌ حيات‌ (15) مي‌ناميد كه‌ بر اثر اجتماع‌ عناصري‌ چند زاده‌ شده‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر شخصيت‌ انسان‌ را تركيب‌ «عناصر گردهم‌ آمده‌» يا «مجموعه‌» (16) مي‌پنداشت‌. 

بودا به‌ جز اين‌ عناصر مركب‌، هيچ‌ حقيقت‌ ديگري‌ در ذات‌ آدمي‌ نمي‌يافت‌. اين‌ عناصر را بودائيان‌ «نامارويا» (17) يا «نام‌ و شكل‌» نيز گفته‌اند، و مراد از شكل‌ (18) عناصر رواني‌ و ذهني‌ است‌ كه‌ در تركيب‌ ساخت‌ دروني‌ انسان‌ وجود دارد و نام‌ (19) اشاره‌ به‌ عناصر طبيعي‌ و مادي‌ است‌ كه‌ تن‌ عنصري‌ آدمي‌ را شامل‌ است‌. در واقع‌ «بودا» همان‌ عناصري‌ را اصيل‌ و واقعيتهاي‌ نهايي‌ عالم‌ دانست‌ كه‌ «اُپه‌نيشَدْها» مي‌كوشيدند دائم‌ آنها را رد كنند و واقعيت‌ مطلق‌ عالم‌ را سواي‌ آنها جلوه‌ دهند. «بودا» اشياء خارجي‌ را نيز بسان‌ واقعيتهاي‌ رواني‌ ناپايدار مي‌يافت‌ و آنان‌ را به‌ مثابه‌ كيفياتي‌ چند مي‌پنداشت‌. به‌ نظر «بودا» ادراكات‌ حاصله‌ مطابق‌ كيفياتي‌ است‌ كه‌ به‌ اشياء تعلق‌ دارد چون‌ رنگي‌ كه‌ از كوزه‌ مستفاد گردد. در نظر «بودا» همين‌ كيفيات‌ تشكيل‌دهنده‌ي‌ اشياء خارجي‌ است‌ و «بودا» جوهري‌ به‌ جز مجموعه‌ي‌ اين‌ كيفيات‌ نمي‌پذيرفت‌ و وحدت‌ و ثباتي‌ در پس‌ تغيير مداوم‌ آنان‌ نمي‌يافت‌. (شرح‌ فشرده‌ مباني‌ مكاتب‌ ويباشيكه‌ و سوترانتيكه‌ را در تابلوهاي‌ صفحات‌ بعدي‌ مي‌خوانيد).
در اينجا صرفاً قدري‌ موضوع‌ معرفت‌ از ديدگاه‌ بوديسم‌ تِرَهْوادَهْ را بيشتر مي‌شكافيم‌. فرضيه‌ي‌ شناخت‌ در مكاتب‌ فلسفيِ بودايي‌ هماهنگ‌ با مبحث‌ تكثر وجودي‌ و پيدايش‌ و انهدام‌ پي‌درپي‌ عناصر حيات‌ است‌، يعني‌ شناخت‌ بسان‌ عناصر متكثره‌ حياتي‌، پديده‌هايي‌ چندگانه‌ و مركب‌ از عناصري‌ چند است‌ كه‌ بر اساس‌ مقارنه‌ي‌ همين‌ عناصر «همراه‌» و معطوف‌ به‌ مركز، در آن‌ واحد چون‌ لحظات‌ آني‌ و برق‌آسا، ظاهر مي‌گردد. در واقع‌ عناصر به‌ هم‌ نمي‌آميزند و تماس‌ و برخوردي‌ بين‌ آنان‌ به‌ وقوع‌ نمي‌پيوندد و حس‌، موضوع‌ ادراك‌ را اخذ نمي‌كند و به‌ تصرف‌ در آن‌ نمي‌پردازد، بلكه‌ بنا به‌ قانون‌ عليت‌، گروهي‌ از عناصر موجب‌ پيدايش‌ عناصري‌ مي‌شوند كه‌ با آنان‌ ارتباط‌ نزديك‌ داشته‌اند. شناخت‌ بصري‌ به‌ عبارت‌ ديگر متشكل‌ است‌ از لحظه‌اي‌ از رنگ‌، (20) لحظه‌اي‌ از ماده‌ي‌ بصري‌، (21) لحظه‌اي‌ از ذهن‌ كه‌ بر اساس‌ مقارنه‌ و ارتباط‌ نزديك‌ آنان‌ به‌ يكديگر ظاهر مي‌شود و لحظه‌اي‌ از ادراك‌ بصري‌ (22) را پديد مي‌آورد (23) نقطه‌اي‌ كه‌ در آن‌ اين‌ عناصر همراه‌ و معطوف‌ به‌ مركز گرد هم‌ مي‌آيند و يكي‌ مي‌شوند، همان‌ لحظه‌اي‌ از شناخت‌ است‌.
اعتراضي‌ كه‌ به‌ اين‌ فرضيه‌ شناخت‌ شده‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌: حال‌ كه‌ شناخت‌ آني‌ است‌ چگونه‌ حالت‌ استمرار از شناختهاي‌ گوناگون‌ مستفاد مي‌گردد؟ و چگونه‌ آنچه‌ كه‌ در واقعيت‌ امر تسلسل‌ لحظات‌ برق‌آساست‌، پيوسته‌ و يكپارچه‌ جلوه‌ مي‌كند. 

بوداييان‌ معتقدند كه‌ سلسله‌ شناختهاي‌ آني‌ و متوالي‌ بسان‌ امواج‌ پي‌درپي‌ دريا هستند، هر موجي‌، «محرك‌» موج‌ ديگر است‌ و عنصر سيال‌ خود را بدان‌ منتقل‌ مي‌سازد، يا شناخت‌ به‌ مصداق‌ شعله‌هاي‌ پي‌درپي‌ آتش‌ شمعي‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ به‌ نظر مي‌رسد و آنچه‌ ما بدان‌ شناخت‌ مي‌گوييم‌ فقط‌ تسلسل‌ لحظات‌ برق‌آسا و پي‌درپي‌ آگاهي‌ است‌.
هر گاه‌، لحظه‌اي‌ از رنگ‌، و لحظه‌اي‌ از حس‌، و لحظه‌اي‌ از آگاهي‌، چون‌ علل‌ متقارن‌ و همراه‌ و معطوف‌ به‌ مركز گردهم‌ آيند، لحظه‌اي‌ از شناخت‌ را پديد خواهند آورد. اين‌ شناخت‌ به‌ مجرد اينكه‌ پديد آيد فاني‌ است‌ و بسان‌ موجي‌ است‌ كه‌ حركت‌ سرنگونيِ آن‌، موج‌ ديگري‌ را پديد مي‌آورد و عنصر مايع‌ خود را به‌ ديگري‌ انتقال‌ مي‌دهد. لحظه‌ي‌ شناخت‌ گروهي‌ از صفات‌ خود را به‌ لحظه‌ي‌ بعدي‌ شناخت‌ منتقل‌ مي‌سازد. البته‌ اين‌ لحظات‌ همانندي‌ كامل‌ ندارند، چنان‌ كه‌ دو موج‌ عين‌ هم‌ نيستند ولي‌ خويشاوندي‌ و تشابهي‌ بين‌ آنان‌ هست‌ و همين‌ خويشاوندي‌ و تشابه‌ موجب‌ مي‌گردد كه‌ حافظه‌ و بازشناسايي‌ ميسر گردد. 

لحظات‌ شناخت‌ كه‌ پي‌درپي‌ نمودار مي‌شوند سرعتي‌ چنان‌ دارند كه‌ آنچه‌ در واقعيت‌ امر استمرار لحظاتِ پي‌درپي‌ و آني‌ و برق‌آساست‌ به‌ نظر ما ثابت‌ و پيوسته‌ و يكپارچه‌ جلوه‌ مي‌كند و اين‌ وضع‌ به‌ مثابه‌ي‌ تيري‌ است‌ كه‌ گلبرگهاي‌ گلي‌ را بشكافد، با اينكه‌ تير مزبور گلبرگها را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ سوراخ‌ مي‌كند ما احساس‌ مي‌كنيم‌ كه‌ اين‌ كار در آن‌ واحد صورت‌ پذيرفته‌ است‌. يا اگر آتش‌ گرداني‌ را بچرخانيم‌ حلقه‌ و دايره‌اي‌ آتشين‌ مي‌بينيم‌، حال‌ آنكه‌ اين‌ دايره‌ در حقيقت‌ تسلسل‌ پي‌درپي‌ نقطه‌هاي‌ فروزان‌ آتش‌ است‌ و حلقه‌ي‌ آتشين‌ نيست‌. 

مكاتب‌ فلسفي‌ مهايانه‌


هنگامي‌ كه‌ مكاتب‌ «تِرَهْوادَهْ» آيين‌ عدم‌ ثبات‌ و آني‌ بودن‌ بقاي‌ عناصر را بنياد مي‌گذارند، يكي‌ از نتايج‌ منطقي‌ و طبيعي‌ اين‌ آيين‌ ناگزير مي‌بايستي‌ اين‌ مي‌شد كه‌ هيچ‌ چيز، هيچ‌ جا و به‌ هيچ‌ عنوان‌، واقعيت‌ ندارد و بدين‌ترتيب‌ بزرگ‌ترين‌ واقعيت‌، همان‌ عدمِ واقعيتِ عناصر و هيچ‌ بودنِ و تهي‌ بودن‌ كليه‌ي‌ جوهرها و هستيهاست‌. ولي‌ آيين‌ كهن‌ بودايي‌ و مكتب‌ «سرواستي‌وادين‌» (24) مبحث‌ عدم‌ ثبات‌ اشياء را به‌ منتها درجه‌ منطقي‌ آن‌ يعني‌ آيين‌ تهيّت‌ نرساند و واقعيت‌ عيني‌ و ذهني‌ عناصر را پذيرفت‌ و تنها اين‌ مكاتب‌ «مهايانه‌» بودند كه‌ سرانجام‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ نه‌ فقط‌ عناصر آني‌ و گذرنده‌ هستند بلكه‌ خالي‌ از هر جوهر و حقيقت‌ مي‌باشند و در واقع‌ همه‌ي‌ چيز هيچ‌ است‌ و تهيّتي‌ بيش‌ نيست‌. (25)
بزرگ‌ترين‌ مكاتب‌ بودايي‌ «مهايانه‌» عبارت‌ بوده‌اند از مكتب‌ «شونيه‌وادَه‌» (26) يا «ماديَميكَهْ» (27) و مكتب‌ «ويگيانَه‌وَدَهْ» (28) يا «يوگه‌چاره‌». (29) مباني‌ اين‌ دو آيين‌ به‌ هم‌ بسيار نزديك‌ است‌ و اختلافاتي‌ اساسي‌ بين‌ آنها نمي‌توان‌ يافت‌. اين‌ دو مكتب‌ دنياي‌ خارجي‌ و عالم‌ عيني‌ را در خور اعتنا نمي‌دانند و آن‌ را خالي‌ از هر جوهر و حقيقت‌ مي‌پندارند و به‌ مثابه‌ي‌ رؤيا و سرابي‌ بي‌بود به‌ حساب‌ مي‌آورند. در حالي‌ كه‌ آيين‌ «ماديميكه‌» منكر واقعيت‌ عيني‌ و ذهني‌ جهان‌ است‌ و اين‌ دو را به‌ منزله‌ي‌ تهيّت‌ (30) عالمگير تصور مي‌كند، «ويگيانَه‌وَدَهْ» مي‌افزايد كه‌ با وصف‌ اين‌، در پسِ عوارضِ گذرنده‌ و پديده‌هاي‌ تهي‌ و خالي‌، آگاهيِ مطلقْ متجلي‌ است‌ و كثرات‌ بر اثر تأثرات‌ ديرينه‌ي‌ ذهني‌، مصداق‌ مي‌يابند و اين‌ تأثرات‌، منشأ كليه‌ي‌ تموجاتِ نفساني‌ و ذهني‌ هستند كه‌ توهم‌ و خيال‌ جهاني‌ را به‌ وجود مي‌آورند.
همان‌طور كه‌ در بحث‌ گذشته‌ ديديم‌، مكتبهاي‌ «تِرَهْوادَهْ» با اينكه‌ ماده‌ را همان‌ مأخذ حسي‌ مي‌دانند، اشياء عيني‌ را واقعيتي‌ انكارناپذير مي‌پندارند و به‌ همين‌ مناسب‌ آنها را مكاتب‌ «رئاليست‌» مي‌خوانند. هر دو مكتب‌ فلسفي‌ «مهايانه‌» واقعيت‌ دنياي‌ خارج‌ را يكسره‌ تكذيب‌ كردند و آن‌ را مصنوع‌ ذهن‌ فعال‌ انگاشتند، و يكي‌ از آنان‌ «ويگيانَه‌وَدَهْ» معتقد به‌ اصالت‌ ذهن‌ مطلق‌ شد و آن‌ را مكتب‌ «ايده‌آليسم‌ صرف‌» گفتند، و ديگري‌ كه‌ بنيانگذار آن‌ حكيم‌ نامور جدلي‌ «ناگورجونه‌» (31) بود، قانون‌ طرد ماسواي‌ تهيّت‌ را به‌ كليه‌ي‌ مفاهيم‌ و پديده‌هاي‌ نسبي‌ جهان‌ نسبت‌ داد و معتقد به‌ اين‌ شد كه‌ مفاهيم‌ و تصورات‌، نه‌ به‌ خودي‌ خود قابل‌ فهم‌اند و نه‌ به‌ وسيله‌ي‌ افكار و مفاهيم‌ ديگر؛ هر كوشش‌ و سعي‌اي‌ كه‌ ما جهت‌ درك‌ آنان‌ بكنيم‌ ناگزير به‌ پريشاني‌ و آشفتگي‌ افكار منجر مي‌شود چرا كه‌ پديده‌ها نسبي‌اند و در واقعيت‌ فطري‌ خود، تهي‌ از هر گونه‌ جوهر بوده‌ و تصورناپذير و متناقض‌اند. 

مكتب‌ ويگيانه‌ وَدَهْ


يكي‌ از ارزنده‌ترين‌ متفكرين‌ اين‌ آيين‌ «ايده‌آليسم‌ صرف‌» كه‌ فرضيه‌ي‌ «تاتهاتا» (32) را بنيان‌ ساخت‌، حكيم‌ نامور آشوَه‌گوشه‌ (33) است‌. اين‌ حكيم‌ برهمن‌زاده‌اي‌ بود كه‌ به‌ كليه‌ي‌ علوم‌ نظري‌ برهمني‌ احاطه‌ داشت‌ و جواني‌ خود را صرف‌ سفر و سياحت‌ در نقاط‌ مختلف‌ هند كرده‌ بود. وي‌ بعدها به‌ آيين‌ بودا گرويد و يكي‌ از مفاخر فلسفه‌ي‌ بودايي‌ شد و در رديف‌ حكماي‌ بزرگ‌ تيره‌ي‌ «مهايانه‌» درآمد. «آشوَه‌گوشه‌» در سال‌ 100 ميلادي‌ مي‌زيست‌ و يكي‌ از آثار ارزنده‌ و بديع‌ او رساله‌اي‌ معروف‌ به‌ «مهايانه‌شِرَدوتپادَهْ» (34) است‌. اين‌ رساله‌ در سال‌ 553 ميلادي‌ به‌ زبان‌ چيني‌ گردانده‌ شد. مباني‌ اين‌ تصنيف‌ مربوط‌ به‌ مكتب‌ «ويگيانَه‌وَدَهْ» است‌. «سرچارلزاليوت‌» مي‌گويد: «در اين‌ رساله‌ سه‌ تمايل‌ بزرگ‌ تيره‌ي‌ «مهايانه‌» يعني‌ بعد مابعدالطبيعي‌، و جنبه‌ي‌ اساطيري‌ و عبادت‌ توأم‌ با التهاب‌ و جذبه‌ي‌ عرفاني‌، به‌ خوبي‌ هويداست‌». (35) 

مكتب‌ ماديميكه‌


«آيين‌ ماديميكه‌» بسيار كهن‌ است‌ و تاريخ‌ پيدايش‌ آن‌ را بايد در تعليمات‌ خود بودا يافت‌. بودا آيين‌ خود را راه‌ ميانه‌ (36) مي‌خواند و مريدان‌ را از افراط‌ و تفريط‌ رياضت‌ (37) و زندگي‌ دنيوي‌ برحذر مي‌داشت‌. در مسائل‌ فلسفي‌ هم‌ از اظهارات‌ قاطعي‌ چون‌ وجود و عدم‌ و مبدأ و معاد و غيره‌ خودداري‌ مي‌كرد و روشي‌ ميانه‌ و برزخي‌ بين‌ امور مثبت‌ و منفي‌ در پيش‌ مي‌گرفت‌. يكي‌ از بانيان‌ و مروجين‌ بزرگ‌ اين‌ مكتب‌ «ناگورجونه‌» (38) است‌ كه‌ در آخر قرن‌ دوم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌ و بدون‌ تردين‌ يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ متفكرين‌ و فلاسفه‌ جدلي‌ است‌ كه‌ از هند برخاسته‌. «رنه‌ گروسه‌» درباره‌ي‌ «ناگورجونه‌» مي‌گويد: «شخصيت‌ وي‌ آنچنان‌ استثنايي‌ و قوي‌ است‌ كه‌ هنوز هم‌ تنديها و لحن‌ سخرآميز عبارات‌ او را مي‌توان‌ از خلال‌ قرنها و ترجمه‌هاي‌ گوناگون‌ مشاهده‌ كرد. روش‌ او، يك‌ روش‌ خاص‌، ژرف‌، دلپذير و حتي‌ مستأصل‌كننده‌ي‌ نابغه‌اي‌ به‌ غايت‌ جسور است‌ كه‌ همه‌ي‌ مسائل‌ فلسفي‌ را از نو بررسي‌ مي‌كند و مشرب‌ روحي‌ است‌ بسيار انتقادي‌ كه‌ هيچ‌ سنّتي‌ مانع‌ گسترش‌ آن‌ نمي‌شود». (39) 

«ناگورجونه‌» نگارنده‌ي‌ رساله‌ي‌ معروف‌ «ماديميكه‌ كاريكا» (40)(41) است‌ كه‌ شامل‌ 400 بيت‌ بوده‌ و به‌ 27 فصل‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. وي‌ تفسيري‌ هم‌ به‌ رساله‌ي‌ خود تحت‌ عنوان‌ «آكوتوبايا» (42) نگاشته‌ كه‌ فقط‌ ترجمه‌ي‌ تبتي‌ آن‌ محفوظ‌ مانده‌ است‌. رساله‌هاي‌ «مهايانه‌ويمشاكا» (43) و «ويگرَهْهَوِياوَرْتَنْيْ» (44) نيز به‌ او منسوب‌ است‌. تفسيرهاي‌ ديگري‌ كه‌ به‌ رساله‌ي‌ «ماديميكه‌كاريكا» نگاشته‌ شده‌، اثر «بوداپَليتَهْ» (45) و «بَوِيْوَكَهْ (46) » است‌. اين‌ آثار در ترجمه‌هاي‌ تبتي‌ باقي‌ مانده‌ است‌ و يگانه‌ تفسيري‌ كه‌ به‌ زبان‌ سنسكريت‌ به‌ ما رسيده‌ رساله‌ي‌ «پرسَّنَهْپادَ» (47) تأليف‌ «چَندِرَكيرتي‌» (48) است‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ هفتم‌ ميلادي‌ تحرير شده‌.
مهم‌ترين‌ متفكرين‌ اين‌ مكتب‌ عبارت‌اند از: «آريَهْوِدا» (49) كه‌ اهل‌ سيلان‌ و شاگرد خود «ناگورجونه‌» بوده‌ است‌ و مؤلف‌ رساله‌هاي‌ «شَتشِتْرهَ»، (50) و «چَتوشتكهْ» (51) است‌. اين‌ حكيم‌ در قرن‌ سوم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌. «شَنْتيْدِوَه‌» (52) حكيم‌ ديگري‌ است‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ هشتم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌ و مؤلف‌ رساله‌هاي‌ «بودي‌ و «شيكشاسموچيَه‌» (53) است‌. رساله‌ي‌ اولي‌ آنچنان‌ شهرت‌ يافت‌ كه‌ يازده‌ تفسير متعدد بر آن‌ نگاشتند و بين‌ آنان‌ تفسير «پنجيكا» (54) تأليف‌ «پِرَگياكرماتي‌» (55) بي‌ترديد يكي‌ از مهم‌ترين‌ تفاسيري‌ است‌ كه‌ به‌ زبان‌ سنسكريت‌ محفوظ‌ مانده‌. رساله‌ي‌ ديگر اين‌ مكتب‌ «پرگياپارميتاسوتره‌» (56) است‌. 

هستي‌شناسي‌ مبتني‌بر تُهيت‌ در آيين‌ ماديميكه‌


«ناگورجونه‌» فرضيه‌ي‌ تهيّت‌ را وارد آيين‌ خود كرده‌ است‌. ترجمه‌ي‌ خود اين‌ كلمه‌ با اشكالات‌ بسيار مواجه‌ است‌. «شُونْيَتا» (57) از لحاظ‌ اشتقاق‌ لغوي‌ مفهوم‌ «تهي‌بودن‌» و «خالي‌ بودن‌» و خلا را مي‌رساند. «چرباتسكي‌» (58) آن‌ را «نسبيت‌ جهاني‌» (59) و دانشمند ژاپني‌ «ياموچي‌» آن‌ را «عدم‌ جوهر» تعبير كرده‌ است‌. «پوسن‌» درباره‌ي‌ اين‌ مطلب‌ مي‌نويسد: «بودائيان‌ قديمي‌ مي‌گفته‌اند: «همه‌ چيز تهيّت‌ است‌»... مكتب‌ «هينَهْيانَهْ» اين‌ گفته‌ را خالي‌ از حقيقت‌ «آتمن‌» پنداشت‌ و تصور كرد كه‌ نه‌ فقط‌ اشياء «آتمن‌» نمي‌توانند بود بلكه‌ خود، خالي‌ از هر گونه‌ واقعيت‌ ثابت‌ ولايتغيرند و بالنتيجه‌ انديشه‌ واقعيت‌ ثابتي‌ نيست‌ و در واقعيت‌ ثابتي‌ قرار نمي‌يابد و به‌ هيچ‌ اصل‌ ثابتي‌ متصل‌ نمي‌تواند شد، همچنين‌ ماده‌ و صورت‌ (60) و غيره‌... عناصر به‌ واسطه‌ي‌ عللي‌ چند ظهور مي‌يابند و به‌ علت‌ رابطه‌ي‌ علت‌ و معلول‌ (61) پديد مي‌آيند و به‌ همين‌ دليل‌ داراي‌ موجوديتي‌ نسبي‌ بوده‌ و خالي‌ از «آتمن‌»اند... ولي‌ «ناگورجونه‌» گفت‌: «اشيائي‌ كه‌ به‌ موجب‌ زنجيره‌ علّي‌، ظاهر مي‌شوند، نه‌ فقط‌ عاري‌ از واقعيت‌ جوهري‌ بوده‌، بلكه‌ خالي‌ از هر گونه‌ جوهر فردي‌ (62) و خصايص‌ شخصي‌ (63) هستند. در اينجا فقط‌ سخن‌ از خلا جوهر و عدم‌ ثبات‌ اصولي‌ كه‌ مكاتب‌ «هي‌نايانا» تكذيب‌ مي‌كرده‌اند، درميان‌ نيست‌، بلكه‌ مراد نيستي‌ و عدم‌ همان‌ واقعيتهاي‌ نسبي‌ است‌. زيرا آنچه‌ كه‌ از علتي‌ پيدا مي‌شود در واقع‌ به‌ وجود نيامده‌ است‌. «هينَهْيانَهْ» پديده‌ها را بي‌بود مي‌دانست‌ وليكن‌ آنها را واقعي‌ مي‌پنداشت‌، حال‌ آنكه‌ روش‌ تحليلي‌ و شيوه‌ي‌ استدلالي‌ «ناگورجونه‌» عدم‌ واقعيت‌ اين‌ پديده‌ها را به‌ اثبات‌ مي‌رساند، و فقط‌ بدين‌ معني‌ مي‌توان‌ اين‌ گفتار را كه‌ زنجير علّي‌ مساوي‌ با همان‌ تهيّت‌ جهاني‌ (64) است‌، پذيرفت‌».

پي‌نوشتها


adin - astiv - 1. sarv
2. sarva- asti
3. abhidharma
asa - 4. vibh
5. abhidharmakos'a
6. Vasubandhu
aralata - 7. Kum
8. Yas'omitra
a - akhy - 9. abhidharmakos'sav
asya - 10. abhidharmakos'abh
11. Asanga
ara - 12. yogac
ada - anav - 13. vij•
14. اين‌ واقعيتهاي‌ گذران‌ را در فلسفه‌ي‌ بودايي‌ «دَرْمَه‌» يعني‌ شيئي‌، گفته‌اند. استاد شايگان‌ آن‌ را به‌ كلمه‌ي‌ عنصر تعبير كرده‌ است‌.
ana - 15. samt
ata - 16. samgh
upa - ama- r - 17. n
upa - 18. r
ama - 19. n
upa - 20. r
21. caksus
22. spars'a
, p. 46. The Central Conception of Buddhism 23. Th. Stcherbatsky:
adin - astiv - 24. sarv
Cambridge, 1962, p. 76 Indian Idealism, 25. S. Dasgupta:
ada - unyav - 26. s'
adhyamika - 27. m
ada - anav - 28. vij•
ara - 29. yogac
unya - 30. s'
arjuna - ag - 31. N
a - 32. tathat
33. As'vaghosa
ada - anas'raddhotp - ay - 34. mah
vol II, London, 1962, p. 42 Hinduism and Buddhism, 35. Sir Charles Eliot:
36. madhyam
37. tapas
arjuna - ag - 38. N
vol, I, Paris, 1931, p.212. Les philosophies indiennes, 39. Renإ Grousset:
a - arik - k adhyamika- - 40. m
41. براي‌ ترجمه‌ي‌ تبتي‌ رجوع‌ شود به‌: Heidelberg, 1911 arjuna nach der tibetischen Version دbersetzt, - ag - Die Mittlere Lehre des N Max Walleser:
براي‌ ترجمه‌ي‌ چيني‌ رجوع‌ شودبه‌: Heidelberg, 1912. arjuna nach der Chinesischen Versionدbersetzt, - ag - Die Mittlere Lehre des N Max Walleser:
a - 42. akutobhay
ana vims'aka - ay - 43. mah
i - avartan - 44. vigrahavy
apalita - 45. Buddh
46. Bhaviveka
ada - 47. prasannap
irti - 48. Candrak
Aryadeva - 49.
50. s'atas'astra
51. catuh s'atakah
52. S'antideva
a- samuccaya - 53. s'iks
a - 54. pa•jik
akaramati - 55. Praj•
utra - a s - aramit - •ap - 56. praj
a - unyat - 57. s'
58. رجوع‌ شود به‌: Leningrad, 1927 ana, - The Conception of Buddhist Niru Th. Stcherbatsky:
59. universal relativity
upa - 60. r
itya- samutpanna - 61. prat
ava - 62. svabh
63. svalakana
a - unyat - 64. s

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄بــودا
بودا

زندگي‌ و سلوك‌ بودا

تولد و جواني‌

سيدارته‌ گوتمه‌ (1) ، يا «بودا»، با طالس‌، انكسيماندر، فيثاغورث‌ و لائودزه‌ (2) (فيلسوف‌ چيني‌) همزمان‌ بود، و شايد در 563 پ‌. م‌ به‌ جهان‌ آمده‌ باشد. اين‌ تاريخ‌ را از گزارشهاي‌ زندگاني‌ امپراطور هند، آشوكا، (3) كه‌ كم‌ يا بيش‌ دست‌ نخورده‌ مانده‌ حساب‌ كرده‌اند. بنابر يك‌ تاريخ‌ تقويم‌ سيلاني‌، آشوكا 218 سال‌ پس‌ از مرگ‌ بوداي‌ هشتاد ساله‌ تاجگذاري‌ كرد، بنابراين‌ گوتمه‌ در 624 پ‌. م‌. زاييده‌ شده‌ و در 544 پ‌. م‌. درگذشته‌ است‌.
كتابهاي‌ «كانون‌ پالي‌» (4) اطلاعات‌ قابل‌ اعتمادي‌ درباره‌ي‌ سالهاي‌ آخر زندگاني‌ گوتمه‌ به‌ دست‌ مي‌دهند. اما، آنچه‌ از جوانيش‌ مي‌دانيم‌ از متنها و تفسيرهاي‌ دوره‌هاي‌ بعد پيدا شده‌ است‌، كه‌ بايد هسته‌ي‌ تاريخي‌ آن‌ را از انبوه‌ افسانه‌هاي‌ به‌ هم‌ آميخته‌ جدا كرد. (شومان‌، آيين‌ بودا، 1375، ص‌ 12). افسانه‌ها درباره‌ تولد بودا چه‌ مي‌گويند؟
در افسانه‌ها آمده‌ است‌ كه‌ پيش‌ از آنكه‌ بودا در اين‌ جهان‌ ظاهر شود، «بودي‌ سَتْوهَ»اي‌ (بوداي‌ بالقوه‌) بوده‌ است‌ كه‌ در آسمان‌ معروف‌ «توشيتَهْ» (5) مي‌زيسته‌ است‌. خدايان‌ او را مأمور ساختند تا ظاهر شود و بر گسستن‌ زنجير اسارت‌ همت‌ بگمارد. بوداي‌ آينده‌ پدر و مادر و خانواده‌ي‌ نجيبي‌ را كه‌ مي‌بايستي‌ در آن‌ به‌ دنيا آيد و بزرگ‌ شود برگزيد. مادر آينده‌ او «مهامايا» همسر پادشاه‌ «شاكياها» شبي‌ به‌ خواب‌ ديد كه‌ فيل‌ سفيد و باشكوهي‌ از آسمان‌ پايين‌ آمده‌ و در بطنش‌ جاي‌ گرفته‌ است‌. منجّمين‌ شاه‌ در تعبير اين‌ رؤيا متفق‌الا´راء گفتند كه‌ ملكه‌، فرزندي‌ در بطن‌ دارد كه‌ يا به‌ مقام‌ فرمانروايي‌ جهان‌ خواهد رسيد و يا خانه‌ و دنيا را ترك‌ گفته‌ و بودا خواهد شد. (شايگان‌، اديان‌ و مكتبهاي‌ فلسفي‌ هند، 1375، ص‌ 133)
بنابر همان‌ نوشته‌هاي‌ كانون‌ پالي‌، مايا - مادر سيدارتَهْ - از خانه‌ي‌ شوهرش‌ در كپيله‌ وَتُّو (6) به‌ راه‌ افتاد تا فرزندي‌ را كه‌ در شكم‌ داشت‌ در ميان‌ خانواده‌ي‌ خود به‌ جهان‌ آورد. اما بين‌ راه‌ دردش‌ گرفت‌ و در نزديك‌ روستاي‌ لُومْبيني‌ پسري‌ زاييد. مادر و نوزاد را به‌ كَپيلَه‌ وتّو باز گرداندند و يك‌ هفته‌ پس‌ از آن‌ مادر در آنجا درگذشت‌. سوُدودَنَه‌، (7) پدر نوزاد، پسرش‌ را به‌ مَهاپَجاپَتي‌ (8) مي‌سپارد. اين‌ زن‌ كه‌ نوزاد را با محبت‌ بزرگ‌ كرده‌، خواهر همسر از دست‌ رفته‌ي‌ سودودنه‌ است‌ كه‌ خود اكنون‌ همسر او شده‌ است‌.
نام‌ خانواده‌ي‌ بوداي‌ آينده‌، گوتمه‌ است‌، از طايفه‌ي‌ سَكْيَه‌، و از طبقه‌ي‌ جنگاوران‌. سودودنه‌، زميندار بزرگ‌، در زمان‌ تولد پسرش‌ فرمانرواي‌ (9) قلمروي‌ در سرزمين‌ كوسَلَه‌ (10) بود. سيدراته‌ به‌ روزگار جواني‌ فارغ‌ از غم‌ نان‌ بود. منطقه‌ي‌ پيرامون‌ كَپيلَهْوَتّو حاصلخيز بوده‌، به‌ خصوص‌ براي‌ شالي‌، و براي‌ ساكنانش‌ زندگي‌ خوبي‌ فراهم‌ مي‌كرد. چشم‌اندازش‌ نيز افسون‌ كننده‌ است‌. در حالي‌ كه‌ جاي‌ جاي‌ دسته‌هاي‌ پراكنده‌ي‌ درختان‌ بر دشت‌ پوشيده‌ از كشتزار سايه‌ مي‌گسترد. 

تربيت‌ سيدارْتَهْ، كه‌ گويا شامل‌ خواندن‌ و نوشتن‌ نبود، موافق‌ سنّت‌ طبقه‌ي‌ بزرگان‌ هند باستان‌ بود. در شانزده‌ سالگي‌ ازدواج‌ كرد و در بيست‌ و نه‌ سالگي‌ صاحب‌ پسري‌ به‌ نام‌ راهولَه‌ (11) شد. در همان‌ سال‌ حالش‌ از بنياد دگرگون‌ شد كه‌ او خود بعدها آن‌ را براي‌ رهروانش‌ چنين‌ باز مي‌گويد:
«پيش‌ از اين‌ من‌ نيز، كه‌ خود دستخوش‌ تولد بودم‌، چيزي‌ را مي‌جستم‌ كه‌ ] آن‌ نيز خود [ دستخوش‌ تولد، دستخوش‌ پيري‌، و بيماري‌، مرگ‌، اندوه‌، و آلودگي‌ بود، درست‌ چيزي‌ را مي‌جستم‌ كه‌ خود دستخوش‌ ] اين‌ چيزها [ بود. سپس‌... دريافتم‌ كه‌ من‌...، كه‌ دستخوش‌ ] اين‌ چيزها [ هستم‌ چرا ] بايد [ درست‌ چيزي‌ را جستجو كنم‌ كه‌ آن‌ نيز خود دستخوش‌ ] اين‌ چيزها [ است‌؟ آيا من‌، پس‌ از آنكه‌ رنج‌ را در تولد ] و چيزهاي‌ ديگر [ شناختم‌، نبايد (چيزي‌ را) جستجو كنم‌ كه‌ زاييده‌ نشده‌، بدون‌ پيري‌، بدون‌ بيماري‌، بي‌مرگ‌، بي‌اندوه‌، نيالوده‌، و بي‌برتر است‌، ] يعني‌ [ «نيروانه‌» را؟ اندكي‌ پس‌ از آن‌، ] من‌ كه‌ [ جوان‌ ] بودم‌ [ ، موي‌ سر و ريشم‌ را ستردم‌ (و) جامه‌هاي‌ زرد پوشيدم‌، و به‌ خلاف‌ رضاي‌ پدر و مادر اشكبارم‌، از خانه‌ به‌ بي‌خانگي‌ رفتم‌». ( M 26، I ص‌163)
همچنين‌ مي‌گويد كه‌ شاگرد آموزگاري‌ شد. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ تعليم‌ اومه‌ را فهميد، اما دريافت‌ كه‌ اين‌ تعليم‌ او را به‌ رهايي‌ نمي‌برد. با آموزگار دومش‌ نيز چنين‌ تجربه‌اي‌ داشت‌. پس‌، از او نيز رو گرداند و پرسه‌ گردي‌ آغاز كرد. (شومان‌، آيين‌ بودا، 1375، ص‌ 15). 

دوران‌ رياضت‌


سيدارْتَه‌ در جريان‌ پرسه‌گردي‌، جايي‌ يافت‌ در خور رياضت‌ كشيدن‌. آنجا، اقامت‌ كرد تا به‌ رياضتي‌ بسيار سخت‌ تن‌ در دهد. شش‌ سال‌ رياضت‌ كشيد، به‌ تمرينهاي‌ دشوار تنفس‌ دست‌ زد و به‌ بادامي‌ بساخت‌. پنج‌ مرتاض‌ بر او گرد آمدند به‌ اين‌ اميد كه‌ «چون‌ گوتَمَه‌ «حقيقت‌» (ذمّه‌) را يافت‌، برايشان‌ روشن‌ خواهد كرد» ( M 36 ، I ص‌247) سيدارْتَه‌ چون‌ دريافت‌ كه‌ از اين‌ خودآزاري‌ راهي‌ به‌ رهايي‌ نمي‌برد، از رياضت‌ دست‌ كشيد و بار ديگر غذاي‌ مناسبي‌ خورد. پس‌، آن‌ پنج‌ مرتاض‌، مرتدش‌ خواندند و تركش‌ كردند.
زير درخت‌ سپيداري‌ نشست‌ و از روي‌ روش‌ به‌ تفكر پرداخت‌، و با چشم‌ جانش‌ در لابه‌لاي‌ سرشت‌ هستي‌ نگريست‌. زندگانيهاي‌ پيشينش‌ را به‌ ياد آورد، از ميان‌ قانون‌ دوباره‌ زاييده‌ شدن‌، كه‌ نتيجه‌ي‌ كَرْمَه‌ (12) هاست‌ - ديد و دريافت‌ كه‌ اين‌ رنج‌ است‌، اين‌ خاستگاه‌ رنج‌ است‌، اين‌ فرونشاندن‌ رنج‌ است‌ و اين‌ راه‌ فرونشاندن‌ رنج‌ است‌. او به‌ اين‌ بينش‌ رسيد كه‌:
«رهايي‌ من‌ ] از رنج‌ [ لرزش‌پذير نيست‌، اين‌ فرجامين‌ تولد است‌، ديگر ] براي‌ من‌ [ وجود دوباره‌اي‌ در كار نيست‌». ( M 26، I ص‌ 167)
درآن‌لحظه‌، كه‌ بنابر سنّت‌ شب‌ چهاردهم‌ ماه‌ وِيساكَهْي‌ (13) سال‌ 528 پيش‌ از ميلاد بود، سيدارْتَه‌ گوتمه‌ به‌ روشني‌، (14) يعني‌ به‌ اشراق‌، رسيد و بودا، يعني‌ روشن‌ و بيدار شد. در آن‌ زمان‌ سي‌وپنج‌ ساله‌بود. (شومان‌، آيين‌بودا، 1375،ص‌17)

اشراق‌ بودا؛ افسانه‌ يا واقعيت‌؟


گاهي‌ گفته‌اند كه‌ اين‌ روشني‌ يا اشراق‌ بودا يك‌ افسانه‌ي‌ ادبي‌ است‌، چون‌ نشان‌ بسياري‌ از تعليمات‌ او را مي‌توان‌ در انديشه‌هاي‌ پيش‌ از بودايي‌ يافت‌، به‌ ويژه‌ در «اُپه‌نيشَدْها». (15) اين‌ اگرچه‌ درست‌ است‌، اما در واقع‌ دليل‌ به‌ حساب‌ نمي‌آيد. «روشني‌» بودا تجربه‌اي‌ بود كه‌ در آن‌ عناصر پذيرفته‌ شده‌ي‌ انديشه‌ و اعتقاداتي‌ كه‌ او به‌ آنها رسيده‌ بود، (چون‌ نظريه‌ي‌ نه‌ - خود، كه‌ شرح‌ كامل‌تر آن‌ خواهد آمد) (16) ناگهان‌ در يك‌ «نظام‌» به‌ هم‌ پيوسته‌ تجلي‌ يافت‌. نگفته‌ نماند كه‌ اين‌ انديشه‌ها و اعتقادات‌ با فلسفه‌هاي‌ رايج‌ متناقض‌ بود. دانش‌ خودآموخته‌ و خود يافته‌ در او تبلور يافت‌، و رازهاي‌ حيات‌ را بر او آشكار كرد. در نتيجه‌، روشني‌ بودا نشانه‌ي‌ يكي‌ از لحظات‌ بزرگ‌ تاريخ‌ بشريت‌ است‌. (شومان‌، آيين‌ بودا، 1375، ص‌ 18) 

روشني‌ يافته‌، به‌ سوي‌ مردم‌


بودا پس‌ از دست‌ يافتن‌ به‌ اشراق‌، بر آن‌ شد كه‌ آن‌ دانش‌ را تعليم‌ كند. پس‌ به‌ راه‌ افتاد تا به‌ گردشگاهي‌ در نزديكي‌ بنارس‌، (17) برود تا «دروازه‌ي‌ رهايي‌» را به‌ روي‌ دوستان‌ پيشينش‌، يعني‌ آن‌ پنج‌ مرتاض‌، بگشايد. چون‌ ديدند مرتاضي‌ را كه‌ مرتد خوانده‌ بودند نزديك‌ مي‌شود، پيمان‌ بستند كه‌ از سلام‌ و احوال‌پرسي‌ با او رو بگردانند. ولي‌، يقينِ پرتوافشانِ رهايي‌ او بر آنان‌ چيره‌ شد، و پيمان‌ خود را شكستند. خوشامدش‌ گفتند، و بودا نخستين‌ گفتارش‌ را به‌ نام‌ گفتار به‌ گردش‌ درآوردن‌ گردونه‌ آيين‌ بر آنان‌ فرو خواند. (شومان‌، آيين‌ بودا، 1375، ص‌ 18). بودا در خطبه‌ خود چنين‌ گفت‌:
«آنكه‌ به‌ كمال‌ رسيده‌ است‌ اي‌ راهبان‌ آنكه‌ مقدس‌ و ممتاز است‌ بوداست‌. گوشهاي‌ خود را باز كنيد اي‌ راهبان‌! چون‌ راه‌ گريز از مرگ‌ يافت‌ شده‌ است‌».
اين‌ نخستين‌ بار بود كه‌ او براي‌ جمعي‌ اندر يافتِ خود را از حقيقت‌ رنج‌ و تربيت‌ خود، چون‌ راه‌ رهايي‌ از دو كرانه‌ي‌ خودآزاري‌ و شهوتراني‌، باز مي‌گفت‌. راه‌ ميانه‌اي‌ كه‌ او روشن‌شدگي‌ كرد بي‌درنگ‌ فهميده‌ شد. همان‌ دم‌ پنج‌ مرتاض‌، آيين‌ (18) را پذيرفتند و نخستين‌ شاگردان‌ رهرو بودا شدند، و ديري‌ نپاييد كه‌ از ارهت‌ (19) ها، يعني‌ از «مردان‌ كامل‌ و تمام‌» گشتند.
در اينجا ذكر اين‌ نكته‌ بي‌مناسبت‌ نيست‌ كه‌ كلماتي‌ چون‌ رهرو و انجمن‌ را نبايد در معناي‌ مسيحي‌ آنها فهميد. (20) اگرچه‌ رهروان‌ بودايي‌ با آن‌ سر تراشيده‌ و خرقه‌هاي‌ زرد، و رعايت‌ آداب‌ خاص‌ سلوك‌، ديگرند و مردم‌ دنيا ديگر، اما با اين‌ همه‌ تمام‌ عمر را به‌ زندگاني‌ در دير سپري‌ نمي‌كرده‌اند. براي‌ ورود به‌ انجمن‌ رهروان‌، آدابي‌ هست‌ و همچنين‌ يك‌ دوره‌ي‌ درازمدت‌ شاگردي‌. ولي‌ براي‌ ترك‌ انجمن‌ همان‌ بيرون‌ كردن‌ خرقه‌ از تن‌ كافي‌ است‌. اتفاقاً، پذيرفته‌ شدن‌ به‌ انجمن‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ شرط‌ كافي‌ رسيدن‌ به‌ مقصد نيست‌، فقط‌ راه‌ رهايي‌ را آسان‌ مي‌كند. در «كانون‌ پالي‌» سخن‌ از بيست‌ «پيش‌نشين‌» (21) رفته‌ است‌ كه‌ بي‌آنكه‌ جامه‌ي‌ رهروي‌ در بر كنند به‌ ارهتي‌ رسيده‌اند، كه‌ مقام‌ انسان‌ كامل‌ است‌. 

چند ماه‌ پس‌ از بنياد نهادن‌ انجمن‌، شماره‌ي‌ رهروان‌ به‌ شصت‌ تن‌ رسيد. در اين‌ هنگام‌ بودا رهروان‌ را فرا خواند و آنان‌ را بر آن‌ داشت‌ كه‌ به‌ اين‌ سو و آن‌ سو بروند و آيين‌ را تعليم‌ دهند و مردمان‌ را به‌ در پيش‌ گرفتن‌ زندگاني‌ پاك‌ بخوانند.
گفتني‌ است‌ كه‌ از روي‌ تعليم‌ بودا نمي‌شود توفيق‌ تبليغي‌ فراوان‌ او را توضيح‌ داد. خود بودا، آيين‌ را «ژرف‌، دشوارياب‌، دشوارفهم‌، واقعي‌، برترين‌، براي‌ منطق‌ محض‌ دست‌ نيافتني‌، باريك‌، فهميدني‌ فقط‌ براي‌ آموختگان‌» دانسته‌ است‌. روش‌ علمي‌ عقلي‌ آن‌ از هر گونه‌ زياده‌روي‌ مي‌پرهيزد، رها كردن‌ رسوم‌ و آدابي‌ كه‌ در آن‌ آمده‌، رهايي‌ از سلطه‌ي‌ آدابي‌ است‌ كه‌ قلمرو و نانداني‌ برهمنان‌ لافزن‌ بوده‌ است‌. (22) (شومان‌، آيين‌ بودا، 1375، ص‌ 20) 

منش‌ بودا


منابع‌ پالي‌ تصوير بسيار روشني‌ از منش‌ بودا به‌ دست‌ داده‌اند. رهنمون‌ رفتارش‌ يقين‌ او بود به‌ آزاد بودنش‌، و نيز خوي‌ نظاره‌گر و دلنمودگيش‌ به‌ همه‌ي‌ بشريت‌. تصويري‌ فشرده‌ از منش‌ بودا را در زير ارائه‌ مي‌نماييم‌: 

1- اعتماد به‌ نفس‌ بودا نتيجه‌ي‌ آزادي‌ او بود و اين‌ در لحظه‌ي‌ پس‌ از روشن‌شدگيش‌، آنگاه‌ كه‌ پنج‌ مرتاض‌ را مي‌بيند و بينشهايش‌ را به‌ آنان‌ روشن‌شدگي‌ مي‌كند، آشكار مي‌شود. چون‌ آنها نتوانستند از سلام‌ كردن‌ به‌ او رو بگردانند، نامش‌ را گفتند و او را «دوست‌» خواندند. ولي‌ گوتمه‌ به‌ اين‌ خطاب‌ اعتراض‌ كرد:
اي‌ رهروان‌، چنين‌ رفته‌ (23) را به‌ نام‌ و به‌ عنوانِ «دوست‌» مخوانيد! اي‌ رهروان‌، چنين‌ رفته‌، روشني‌ يافته‌ي‌ كامل‌، (24) ارهت‌ است‌. ( M 26 I ص‌ 171) 

2- بودا، روشني‌ يافته‌ و آزاد، خود را يكسره‌ از هر موجود آزادي‌ نيافته‌ متفاوت‌ مي‌داند. يك‌ بار برهمني‌ از او پرسيد كه‌ آيا او يكي‌ از خدايان‌ است‌ يا موجودي‌ آسماني‌ است‌، روح‌ است‌ يا انسان‌. او به‌ همه‌ي‌ اين‌ امكانات‌ پاسخ‌ منفي‌ داد. او از نقصهايي‌، كه‌ انسان‌ به‌ اعتبار آنها در هر يك‌ از اين‌ جدولها جا مي‌گيرد، پاك‌ بود؛ او بودا بود.
با يك‌ چنين‌ خودآگاهي‌ شايسته‌ي‌ تحسين‌ است‌ كه‌ او آيينش‌ را، كه‌ مي‌تواند انسان‌ را به‌ چنان‌ درجه‌اي‌ برساند، به‌ طريق‌ عقيدتي‌ و جزمي‌ عرضه‌ نكرد، برعكس‌، سخت‌ بر آن‌ بود كه‌ هيچ‌ تعليمي‌ هرگز نبايد به‌ نيروي‌ سنّت‌، به‌ اعتبار نوشته‌ شدن‌ در كتابهاي‌ مقدس‌، به‌ اعتبار هماهنگ‌ بودن‌ با نظرهاي‌ خود فرد، يا به‌ سبب‌ اعتماد به‌ يك‌ مرجع‌ پذيرفته‌ شود. فقط‌ وقتي‌ بايد آن‌ را پذيرفت‌ كه‌ آن‌ را درست‌ دانسته‌ باشيم‌. ( A 3، 65، 3 I ص‌ 189) 

3- بودا هيچ‌گاه‌ كسي‌ را مجبور به‌ پذيرفتن‌ آيين‌ خود نكرد، و حتي‌ هشدار مي‌داد كه‌ با تغيير شتابزده‌ كيش‌ مخالف‌ است‌. (25) وقتي‌ كه‌ سپهدار سيهه‌ (26) - كه‌ از معتقدان‌ كيش‌ جين‌ (27) بود - پس‌ از گفتگويي‌ با استاد خواست‌ پيرو او شود، پند استاد به‌ او اين‌ بود كه‌ در اين‌ باره‌ بيشتر انديشه‌ كند. وقتي‌ سيهه‌ خواهش‌ خود را براي‌ گرويدن‌ به‌ آيين‌ او تكرار كرد، بودا به‌ او گفت‌ كه‌ از خيرات‌ به‌ رهروان‌ جين‌ دريغ‌ نكند. ( MV 6، 31، 10 به‌ بعد، IVin ص‌ 236) 

4- بودا در برانگيختن‌ مردم‌ دم‌ سخت‌ گرمي‌ داشته‌ است‌. براي‌ جانهاي‌ ساده‌انديش‌، از كردارهاي‌ نيك‌، كه‌ به‌ دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ در آسمانها مي‌انجامد، به‌ زباني‌ ساده‌ سخن‌ مي‌گفت‌. در چنين‌ گفتارهايي‌ رايج‌ترين‌ شيوه‌ي‌ بيان‌، برابر نهادن‌ اضداد است‌: برابر نهادن‌ مرد ناكامل‌ و كامل‌، بدانديش‌ و پرهيزگار، راحت‌ دنيايي‌ و آرامش‌ رستگاري‌، و مانند اينها. (ع‌. پاشايي‌، راه‌ آيين‌، نگاه‌ معاصر، 1380، ص‌ 29) 

لحن‌ بودا


گفتگوهايي‌ كه‌ استاد با برهمنان‌ و پيروان‌ كيش‌ جين‌ داشته‌ از گيرايي‌ معنوي‌ خاصي‌ برخوردار است‌. اينها گواه‌ نرمخويي‌ معنوي‌ هر دو جانب‌ است‌ و گهگاه‌ بودا به‌ گونه‌اي‌ ريشخندآميز سخن‌ مي‌گويد. در مَجّمَه‌ نِكايه‌ آمده‌ است‌ كه‌ بودا با رهروانش‌ از گفتگويي‌ سخن‌ مي‌گويد كه‌ با چند تن‌ از پيروان‌ كيش‌ جين‌ در زمينه‌ي‌ رياضت‌كشي‌ داشته‌ است‌. او با لبخند يادآور مي‌شود كه‌ رهروان‌ جين‌ كه‌ امروز از تحمل‌ عذاب‌ رنج‌ مي‌برند، بايد در زندگاني‌ پيشين‌ خود، فرومايگاني‌ بوده‌ باشند كه‌ از نظر كرمه‌ (28) اي‌ سزاوار چنين‌ عذابهايي‌ شده‌اند. اما، اگر بر اين‌ پندار مي‌بوديم‌ كه‌ جهان‌ را آفريدگاري‌ ساخته‌ يا خود به‌ تصادف‌ پيدا شده‌، آنگاه‌ درست‌ چنين‌ مي‌بود كه‌ جينها مخلوق‌ آفريدگاري‌ بدانديش‌ باشند يا ساخته‌ي‌ پيشامدي‌ نامطلوب‌ كه‌ به‌ تصادف‌ رخ‌ داده‌ است‌. ( M 1 III ص‌ 222) (29)
بودا هر گاه‌ كه‌ در گفتگويي‌ شركت‌ مي‌جست‌ با يكساندلي‌ و واقع‌بيني‌ خود ممتاز بود، رهروِ جين‌، سَچَّكه‌ اگي‌وِسّانه‌، (30) كه‌ به‌ مجادله‌گر تيزهوش‌ معروف‌ بود، در پايان‌ گفتار ستيزه‌آميزي‌ بودا را ستود چون‌ كه‌ «رنگ‌ چهره‌اش‌ روشن‌ مانده‌ بود». استادان‌ ديگر به‌ هنگام‌ يك‌ چنين‌ گفتگويي‌ از كوره‌ در مي‌رفتند و سعي‌ مي‌كردند كه‌ دروغ‌ ببافند يا از موضوع‌ طفره‌ بروند ( M 36 I ص‌250). بدين‌ گونه‌ گوتمه‌ را چنين‌ وصف‌ كرده‌اند كه‌: مردي‌ است‌ كه‌ به‌ خوي‌ خود چيره‌ است‌ و سرخ‌ نمي‌شود. (شومان‌، آيين‌ بودا، 1375، ص‌ 24) 

بودا در ميان‌ پيش‌نشينان‌ و رهروان‌ (31)


بودا روزها را چگونه‌ مي‌گذراند؟ او از رهروان‌ پرسه‌گردي‌ بود كه‌ در هند فراوانند، و به‌جز اين‌ هشت‌ چيز مجاز ديگر چيزي‌ ندارند: سه‌ جامه‌، كشكول‌ يا كاسه‌ي‌ گدايي‌، يك‌ استره‌، يك‌ سوزن‌، يك‌ شال‌ كمر، و يك‌ صافي‌ براي‌ صاف‌ كردن‌ آب‌. پگاهان‌ خاموش‌ از در خانه‌اي‌ به‌ خانه‌ي‌ ديگر مي‌رفت‌ و قوت‌ مجاز آن‌ روز را جمع‌ مي‌كرد؛ آنگاه‌، پس‌ از خوردن‌ مختصر ناشتايي‌، او و رهروان‌ همراهش‌ به‌ گشت‌ و گذار ادامه‌ مي‌دادند. وقتي‌ به‌ مردم‌ بلندانديش‌ مي‌رسيدند، مي‌ايستاد و به‌ پرسشهايشان‌ پاسخ‌ مي‌گفت‌ و آيين‌ را برايشان‌ توضيح‌ مي‌داد. پيش‌ از آنكه‌ خورشيد به‌ سمت‌الرأس‌ برسد، در جاي‌ دلگشايي‌ استراحت‌ مي‌كردند و بازمانده‌ي‌ غذاي‌ دريوزگي‌ را مي‌خوردند. بعد از ناهار و عصر به‌ سير آرام‌ در عوالم‌ دروني‌ و تعليم‌ رهروان‌ مي‌گذشت‌. اغلب‌ آدم‌ خيّري‌ بودا و رهروان‌ را به‌ ناهاري‌ يا شامي‌ و بيتوته‌اي‌ دعوت‌ مي‌كرد و او مي‌پذيرفت‌.
توفيق‌ تبليغي‌ بودا در خانواده‌اش‌ متوقف‌ نشد. پسرش‌ راهوله‌، برادر ناتنيش‌ ننده‌، (32) برادرزاده‌اش‌ آننده‌ (33) و خويشان‌ دورترش‌، چون‌ انورودّه‌، (34) بهدّيه‌، (35) و ديودتّه‌ (36) تصميم‌ گرفتند كه‌ جامه‌ي‌ رهروي‌ در بر كنند، و پدر و همسر پيشينش‌ هم‌ از «پيش‌نشينان‌» شدند. بودا پس‌ از ترديد بسيار به‌ نامادريش‌، مَهاپَجاپَتي‌، (كه‌ بارها از او طلب‌ رهروي‌ كرده‌ بود)، اجازه‌ داد كه‌ رهرو شود و «انجمن‌ زنان‌ رهرو» را بنياد نهد.
براي‌ خواننده‌ي‌ «كانون‌ پالي‌» چند تن‌ از پيرامونيان‌ بودا رنگ‌ و بوي‌ خاصي‌ مي‌يابند. شاگردان‌ اصلي‌ او ساري‌ پوتَّه‌ - مردي‌ پرخرد - و مُگُل‌ لانَه‌، كه‌ مي‌گويند نيروهاي‌ جادوي‌ داشت‌، هر دو پيش‌ از بودا درگذشتند و سوخته‌ مانده‌هايشان‌ را در سانچي‌ به‌ خاك‌ سپردند. سوبوتي‌ استاد نگرش‌ بود، و مهاكسَّپه‌ در اعمال‌ مرتاضانه‌ ممتاز بود. هم‌ او بود كه‌ پس‌ از مرگ‌ بودا نخستين‌ شورا را رهبري‌ كرد.
در ميان‌ پيش‌نشينان‌ كساني‌ بودند كه‌ از ديگران‌ متمايز بودند. تاجر ثروتمند سودّته‌ «اناتپندكه‌» (37) دير جيته‌وته‌ (38) را در ساوتي‌ به‌ انجمن‌ بخشيد. بانو وساكا (39) دير پوبارامه‌ (40) را در همان‌ شهر به‌ انجمن‌ بخشيد. 

بودا و شاهان‌


فرمانرواي‌ كشور، انجمن‌ رهروان‌ پرسه‌گرد را كه‌ از طبقات‌ گوناگون‌ مردم‌ پيرواني‌ را به‌ خود مي‌كشد، يك‌ عامل‌ سياسي‌ ممكن‌ مي‌داند، و اين‌ را مي‌توان‌ فهميد. فرمانروايان‌ كسله‌ و مگده‌، پسيندي‌ (41) و بم‌بساره‌ شاه‌ (كه‌ از طريق‌ ازدواج‌ قوم‌ و خويش‌ شده‌ بودند)، عقيده‌ي‌ موافقي‌ درباره‌ي‌ بودا داشتند، كه‌ يقيناً كم‌ ارزش‌تر از عقيده‌ي‌ ديگران‌ نبود، چون‌ به‌ بي‌آزاري‌ سياسي‌ آيين‌ او پي‌ برده‌ بودند. استاد با هر دو شاه‌ دوست‌ بود و آن‌ دو بيش‌ از يك‌ بار به‌ ديدنش‌ آمدند تا درباره‌ي‌ آيين‌ مشورت‌ كنند يا تعليم‌ بگيرند. چنان‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ گفته‌ شد، انجمن‌ در ساوتي‌ - پايتخت‌ كسله‌ - و در راجه‌گهه‌ - پايتخت‌ مگده‌ - ديرهايي‌ داشت‌. در اينكه‌ نيكخواهي‌ اين‌ دو فرمانروا در گسترش‌ آيين‌ بودا مؤثر بود ترديد نمي‌توان‌ كرد. همچنين‌ تاجران‌ هندي‌ كه‌ از يك‌ دين‌ شكيبا، كه‌ محدوديتهاي‌ كاست‌ را نديده‌ مي‌گيرد استقبال‌ كردند، و به‌ گسترش‌ آيين‌ بسي‌ ياري‌ كرده‌اند. ولي‌، آيين‌ بودا فقط‌ 250 سال‌ بعد يك‌ دين‌ جهاني‌ شد، يعني‌ وقتي‌ كه‌ آشوكه‌ امپراطور دودمان‌ موريه‌ (42) كه‌ در حدود اواسط‌ قرن‌ سوم‌ پيش‌ از ميلاد در هند فرمانروايي‌ داشت‌ هم‌ به‌ همه‌ي‌ بخشهاي‌ كشورش‌، و هم‌ به‌ كشورهاي‌ همسايه‌ مبلغاني‌ فرستاد. 

طرح‌ ترور بودا


چيزي‌ نمانده‌ بود كه‌ بودا در سال‌ 492 يا 491 پ‌. م‌. كشته‌ شود. ديودته‌ي‌ رهرو كه‌ پسرعمو و داماد بودا بود پيشنهاد كرد كه‌ چون‌ بودا سالخورده‌ است‌ به‌ استراحت‌ بپردازد و رهبري‌ انجمن‌ را به‌ او بسپارد. و استاد چون‌ نظر او را رد كرد، ديودته‌ به‌ شاهزاده‌ اجاته‌ ستو، (43) پسر پادشاه‌ مگده‌، رو آورد. اين‌ شاهزاده‌ دوستي‌ پدرش‌ را با بوداي‌ صلح‌دوست‌ سدّ راه‌ نقشه‌ي‌ فتوحاتش‌ مي‌دانست‌. ديودته‌ توانست‌ اجاته‌ستو را به‌ كشتن‌ بودا برانگيزد. سربازي‌ را براي‌ كشتن‌ بودا فرستادند، كه‌ چون‌ با استاد روبه‌رو شد نتوانست‌ فرمان‌ را به‌ انجام‌ رساند. به‌ پاي‌ او افتاد، مأموريتش‌ را فاش‌ كرد، و چنان‌ كه‌ در اين‌ داستان‌ آمده‌، به‌ آيين‌ بودا سر سپرد. ( CV ، 7، 3، 7-6)
كوشش‌ دوم‌ در كشتن‌ بودا نيز به‌ شكست‌ انجاميد و سومين‌ بار، فيل‌ ديوانه‌اي‌ را به‌ سوي‌ او رها كردند. بودا مهرش‌ (44) را به‌ سوي‌ حيوان‌ تابانيد و او را آرام‌ كرد و از آسيب‌ رست‌. ( CV ، 7، 3، II -12)
ديودته‌ چون‌ آرزوي‌ رهبري‌ «انجمن‌» به‌ دلش‌ ماند، خود انجمني‌ با قوانين‌ سخت‌تر بنياد نهاد. بودا بيهوده‌ كوشيده‌ بود كه‌ با يادآوري‌ اين‌ نكته‌ كه‌ كارهاي‌ مرتاضانه‌ براي‌ رهايي‌ سودي‌ ندارد او را بر آن‌ دارد كه‌ دست‌ از اين‌ خيال‌ بردارد. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ انجمن‌ ديودته‌ برچيده‌ شد. (شومان‌، 1375، صص‌ 27-13) 

مرگ‌ بودا


بودا در هشتاد سالگي‌ درگذشت‌. مي‌گويند هنگامي‌ كه‌ «بودا» متوجه‌ شد كه‌ وقت‌ وداع‌ و پيوستن‌ به‌ «نيروانه‌» فرا رسيده‌ است‌، به‌ مريد نزديك‌ خود «آننده‌» كه‌ از شنيدن‌ اين‌ خبر سخت‌ اندوهگين‌ و پريشان‌ شده‌ بود مي‌گويد: «در حالي‌ كه‌ گروهي‌ از مريداني‌ كه‌ هنوز به‌ زندگي‌ دنيوي‌ دلبستگي‌ دارند از شنيدن‌ اين‌ خبر اندوهگين‌ شده‌ و خواهند گفت‌: «چه‌ زود چشم‌ جهان‌ درمي‌گذرد، گروه‌ ديگر كه‌ بر خود تسلط‌ يافته‌اند و به‌ راستي‌ مي‌دانند كه‌ جمله‌ي‌ عناصر ناپايدار و زودگذرند و نطفه‌هاي‌ نابودي‌ خويش‌ را در بردارند، خاطره‌ي‌ مرا محترم‌ خواهند شمرد و زندگي‌ خود را با راهي‌ كه‌ من‌ آموخته‌ام‌ تطبيق‌ خواهند داد. (شايگان‌، 1375، ص‌ 139) وقتي‌ كه‌ آننده‌ به‌ گريه‌ افتاد، استاد او را چنين‌ دلداري‌ داد:
آننده‌، بس‌ كن‌، غم‌ مخور، زاري‌ مكن‌. مگر من‌ هميشه‌ نمي‌گفته‌ام‌ كه‌ همه‌ي‌ چيزهاي‌ عزيز و خوشايند دستخوش‌ دگرگوني‌، از ميان‌ رفتن‌، و ناپايندگي‌ است‌؟ پس‌، اينجا چگونه‌ مي‌تواند چنين‌ نباشد؟ چيزي‌ كه‌ زاييده‌ شده‌، به‌ هستي‌ آمده‌، ساخته‌ شده‌ و دستخوش‌ زوال‌ است‌، ناممكن‌ است‌ كه‌ از ميان‌ نرود. ( D 16، 5، 14 II ص‌144) 

آننده‌ از بودا پرسيد با جسد او چه‌ بايد بكنند. او به‌ آننده‌ گفت‌ كه‌ آنان‌ نبايد خود را مشغول‌ جسد او كنند؛ بلكه‌ بايد به‌ رشد معنوي‌ خود عشق‌ ورزند. او گفت‌ پيروان‌ عادي‌، خود را با جسد مشغول‌ مي‌كنند. (رينولدز، 1379، ص‌ 181). بودا آخرين‌ بار به‌ رهروانش‌ چنين‌ پند داد: «اكنون‌، اي‌ رهروان‌، پندتان‌ مي‌دهم‌: چيزهاي‌ ساخته‌ شده‌ دستخوش‌ زوالند، بيدار و هشيار كوشش‌ كنيد!».
اينها آخرين‌ سخنان‌ بودا بود. اندكي‌ پس‌ از آن‌ به‌ حال‌ اغما افتاد - كه‌ در گفتار پري‌ نيروانه‌ي‌ بزرگ‌ آن‌ را يك‌ حالت‌ نگرش‌ وصف‌ كرده‌اند - و از اين‌ حال‌ به‌ پَري‌ نيروانه‌ رفت‌، كه‌ حالت‌ رهايي‌ از رنج‌ پس‌ از رها كردن‌ تن‌ است‌.
سالِ درگذشت‌ بودا 483 سال‌ پيش‌ از ميلاد مسيح‌ بود. يونان‌ در اين‌ سال‌ با ايران‌ مي‌جنگيد (كه‌ سه‌ سال‌ بعد فتح‌ دريايي‌ تميستُكل‌ (45) در سالاميس‌ به‌ آن‌ پايان‌ داد)، در حالي‌ كه‌ هراكليت‌، پارمنيد و آشيل‌ (46) (در يونان‌) و كنفوسيوس‌ در چين‌ زنده‌ بودند. 

جسد بودا را يك‌ هفته‌ پس‌ از درگذشتش‌ سوزاندند. خاكسترش‌ را ميان‌ هفت‌ خاندان‌ از دودمان‌ بزرگان‌ هند، و نيز برهمني‌ كه‌ اين‌ آداب‌ را انجام‌ داده‌ بود، قسمت‌ كردند. از خاكستر او به‌ يكي‌ از خاندانهاي‌ بزرگ‌ ديگر نيز رسيد، و دونه‌ي‌ (47) برهمن‌، كه‌ مراسم‌ مرده‌ سوزان‌ را انجام‌ داده‌ بود، ظرفي‌ را كه‌ در آن‌ خاكستر مرده‌ را جمع‌ كرده‌ بودند گرفت‌. همه‌ي‌ گيرندگان‌ اين‌ خاكسترها سهم‌ خود را در گورْ تپه‌ها، يعني‌ در توپه‌ يا استوپه‌ها (48) جاي‌ دادند.
در 1898 توپه‌اي‌ در پيپراوا، (49) نزديك‌ شهر زادگاه‌ بودا كشف‌ و گشوده‌ شد كه‌ به‌ احتمال‌ خانواده‌ي‌ بودا آن‌ را روي‌ سهم‌ خود از خاكستر بودا ساخته‌ بوده‌اند. سه‌ متر پايين‌تر از رأس‌ تپه‌، كوزه‌ي‌ كوچكي‌ با چند هديه‌ يافتند، و پنج‌ متر و نيم‌ پايين‌تر از آن‌ يك‌ صندوق‌ سنگي‌ يافتند كه‌ پنج‌ ظرف‌ در آن‌ بود. (50) يكي‌ از اينها، كوزه‌اي‌ بود كه‌ از سنگ‌ صابوني‌ (51) ساخته‌ بودند، و بر آن‌ به‌ خط‌ براهمي‌، (52) و زبان‌ ماگدي‌ نوشته‌ بودند:
اين‌ كوزه‌ي‌ خاكستر بوداي‌ والا از (طايفه‌ي‌) سكيه‌ هديه‌ است‌ از سوكيتي‌ (53) و برادران‌ و خواهران‌، پسران‌ و همسرانشان‌.
در 1958 يادگارهاي‌ بيشتري‌ از خاكستر بودا، در منطقه‌ي‌ شهر قبلي‌ ويسالي‌ يافتند. در اينجا در توپه‌اي‌، تغار كوچك‌ درداري‌ كشف‌ كردند، كه‌ باقيمانده‌هاي‌ استخوان‌، خاكستر و هديه‌ در آن‌ بود فرض‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ سهم‌ يادگاري‌ سوخته‌ي‌ جسد بوده‌ است‌ كه‌ پس‌ از سوزاندن‌ جسد به‌ خاندان‌ اشرافي‌ لچهاوي‌، (54) كه‌ پايتختشان‌ ويسالي‌ بود، رسيده‌ است‌. (55) (شومان‌، آيين‌ بودا، ص‌ 26)

پي‌نوشتها
1. Siddhatta Gotama
2. Lao - tse
3. soka َ A در 269 پ‌. م‌ تنها فرمانرواي‌ هند بود، در 265 پ‌. م‌ تاجگذاري‌ كرد و در 232 پ‌. م‌ درگذشت‌. (شرح‌ كامل‌تر درباره‌ خدمات‌ او به‌ آيين‌ بودا، در ضميمه‌ آمده‌ است‌)
4. كتابهاي‌ كانون‌ پالي‌ بعداً مشروحاً معرفي‌ خواهند شد.
5. Tusita
6. Kapilavatttu
7. Suddhodana
8. Mah - apaj - apati
9. R - aja
10. Kosala
11. R - ahula
12. Kamma كردار
13. aka - Ves : فروردين‌ و ارديبهشت‌.
14. bodhi
15. استاد عسكري‌ پاشايي‌ معتقدند كه‌ اين‌ سخن‌ كه‌ انديشه‌ي‌ بودا تحت‌ تأثير اُپه‌نيشَدْهاست‌، نه‌ سخني‌ نو است‌ و نه‌ بنيادي‌ قطعي‌ دارد. نگ‌: ع‌. پاشايي‌، تاريخ‌ آيين‌ بودا، تهران‌، نگاه‌ معاصر، 1382، ص‌ 42-35.
16. an - atta
17. Benares
18. Dhamma
19. arahat
20. رهرو ( bhikkhu ) و انجمن‌ ( sangha ) را معمولاً در كتابهاي‌ انگليسي‌ به‌ ترتيب‌ به‌ monk (راهب‌) و order ترجمه‌ مي‌كنند كه‌ هر دو از مفهومهاي‌ دين‌ يا روحانيت‌ مسيحي‌ نيز هستند.
21. asaka - up (پيش‌نشين‌)، آن‌ دسته‌ از بودايياني‌ كه‌ «رهرو» نبودند و به‌ «انجمن‌» نمي‌پيوستند.
22. شرح‌ شرايط‌ ديني‌ و فكري‌ زمان‌ ظهور بودا بعداً خواهد آمد.
23. لقب‌ چنين‌ رفته‌ ( agata - Tath ) را بعدها در زمينه‌ هايي‌ نيز به‌ كار برده‌اند كه‌ بي‌معناست‌. در اين‌ موارد، اين‌ كلمه‌ را بايد «آن‌ كامل‌» يا «انسان‌ كامل‌» ترجمه‌ كرد.
24. asambuddha - . samm
25. اين‌ تساهل‌ بودا، ظاهراً هميشه‌ مورد عمل‌ رهروان‌ او نبوده‌ است‌. نمونه‌اش‌ جنگهاي‌ داخلي‌ سريلانكاست‌. (نگ‌: هوكينز، برادلي‌، آيين‌ بودا، ترجمه‌ محمدرضا بديعي‌، تهران‌، اميركبير، 1380، ص‌ 168)
26. Siha
27. jain
28. karma به‌ پالي‌ kamma در لغت‌ به‌ معناي‌ «كردار» است‌. در اين‌ باره‌ بيشتر سخن‌ گفته‌ خواهد شد.
29. خوب‌ است‌ كه‌ نظر جينها را از زبان‌ خود بودا بشنويم‌: «... برخي‌ از استادان‌ دين‌ (يا، سمنه‌ - برهمنها) هستند كه‌ چنين‌ عقيده‌ و نظري‌ دارند كه‌ «هر چه‌ شخص‌ تجربه‌ مي‌كند... همه‌ نتيجه‌ي‌ كرداري‌ است‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ كرده‌ است‌؛ ازاين‌رو اگر رياضت‌ بكشد با اين‌ قصد كه‌ به‌ كردارهاي‌ گذشته‌ پايان‌ دهد، با دست‌ نيازيدن‌ به‌ كردارهاي‌ تازه‌، ديگر (براي‌ او) انتقالِ (نتايج‌ كردار) در (زندگانيِ) آينده‌ وجود نخواهد داشت‌، و چون‌ انتقالي‌ نيست‌ در آينده‌ كردار از ميان‌ خواهد رفت‌؛ با از ميان‌ رفتن‌ كردار رنج‌ هم‌ از ميان‌ خواهد رفت‌؛ با از ميان‌ رفتن‌ درد و رنج‌، احساس‌ از ميان‌ خواهد رفت‌؛ با از ميان‌ رفتن‌ احساس‌ هر دردي‌ پايان‌ خواهد يافت‌. عقيده‌ي‌ نگنته‌ها ( Nigantha = جين‌) چنين‌ است‌...»
30. . Saccaka Aggivessana
31. دوستداران‌ آيين‌، يعني‌ آنان‌ كه‌ به‌ بودا، به‌ آيين‌، و به‌ انجمن‌ پناه‌ مي‌برند، يعني‌ به‌طور كلي‌ شاگردان‌ بودا، به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ مي‌شوند، يا به‌ انجمن‌ مي‌پيوندند و رهرو مي‌شوند، اينان‌ از خانه‌ به‌ بيخانگي‌ مي‌روند، سر خود را مي‌تراشند و جامه‌ي‌ زرد دربرمي‌كنند؛ يا دوستدار بودا، آيين‌، و انجمن‌ هستند، ولي‌ ترك‌ خان‌ومان‌ نمي‌كنند اينان‌ را پيش‌نشين‌، يا اوپاسَكَه‌، مي‌گويند. پيش‌نشين‌ مي‌آيد و مي‌نشيند، آيين‌ را مي‌شنود، مي‌آموزد و به‌ خانه‌ي‌ خود باز مي‌گردد. از پيش‌نشينان‌ گَهَه‌پَتي‌ها- پدران‌ خانواده‌ - براي‌ خدماتي‌ كه‌ به‌ انجمن‌ رهروان‌ كرده‌اند معروف‌اند...
بودا وظايف‌ پيش‌نشينها را چنين‌ خلاصه‌ مي‌كند:
پيش‌نشين‌ نه‌ مي‌كشد، نه‌ سبب‌ كشته‌ شدن‌ موجود زنده‌ مي‌شود، با آناني‌ كه‌ مي‌كشند همداستاني‌ نمي‌كند، از آزار موجودات‌، خواه‌ توانا و خواه‌ ناتوان‌، پرهيز مي‌كند.
از هيچ‌جا چيزي‌ را كه‌ به‌ او نداده‌اند نمي‌گيرد، آن‌ را از ديگران‌ مي‌داند، كسي‌ را هم‌ به‌ گرفتن‌ آن‌ وا نمي‌دارد، با آناني‌ كه‌ آن‌ را برمي‌دارند همداستاني‌ نمي‌كند، او از هر گونه‌ دزدي‌ مي‌پرهيزد.
فرزانه‌ از زندگي‌ ناپاك‌ دوري‌ مي‌كند همچنان‌ كه‌ از توده‌اي‌ زغال‌ افروخته‌، اگر نمي‌تواند زندگي‌ پاكدامني‌ را زندگي‌ كند، نبايد گذاشت‌ كه‌ به‌ همسر ديگري‌ تجاوز كند.
نبايد با ديگري‌ در تالار دادگري‌ يا در تالار انجمن‌ دروغ‌ بگويد، نبايد كسي‌ را وادار به‌ دروغ‌گويي‌ كند، نبايد با دروغگو همداستاني‌ كند، بايد از ناحقيقت‌ روبگرداند.
پيش‌نشيني‌ كه‌ آيين‌ را تصديق‌ مي‌كند، نبايد نوشابه‌هاي‌ مستي‌آور بنوشد، نبايد كسي‌ را به‌ اين‌ كار وادارد، نبايد با ميخواران‌ همداستاني‌ كند. بايد بداند كه‌ اين‌ كار به‌ ديوانگي‌ مي‌كشد.
نادان‌ مست‌ خود گناه‌ مي‌كند و ديگران‌ را هم‌ به‌ مستي‌ مي‌كشد. او را از اين‌ گناه‌، از اين‌ ديوانگي‌، از اين‌ خوشي‌ ابلهانه‌ دور داريد.
او نمي‌كشد؛ تا چيزي‌ را كه‌ به‌ او نداده‌اند نمي‌گيرد؛ دروغ‌ نمي‌گويد؛ مست‌ نمي‌كند؛ از كامجويي‌ يا زنا خودداري‌ مي‌كند؛ در شب‌ غذاي‌ بي‌موقع‌ نمي‌خورد.
نه‌ به‌ خود حلقه‌ گل‌ مي‌آويزد، و نه‌ عطر مي‌زند؛ بر بستري‌ كه‌ روي‌ زمين‌ گسترده‌اند مي‌خوابد. آنان‌ آنچه‌ را بوداي‌ غلبه‌كننده‌ي‌ بر درد آورده‌ اوپوسَته‌ي‌ هشتگانه‌ مي‌نامند.
او با دل‌ پر ايمان‌ در روزهاي‌ چهاردهم‌، يا پانزدهم‌، و هشتم‌ نيمه‌ي‌ هر ماه‌ او پوسته‌ را انجام‌ مي‌دهد و چهارده‌ روز مخصوص‌ را كه‌ هشت‌ بخش‌ دارد به‌ جا مي‌آورد.
مرد دانا بامداد، با دلي‌ پر ايمان‌ با خوراك‌ و نوشيدني‌ انجمن‌ رهروان‌ را شاد مي‌كند، به‌ اندازه‌ي‌ توانايي‌ خود ياري‌ مي‌كند.
پنج‌ پيشه‌ هست‌ كه‌ پيش‌نشين‌ نبايد آنها را در پيش‌ گيرد: شمشيرفروشي‌، فروختن‌ موجودات‌ زنده‌، گوشت‌فروشي‌، مي‌فروشي‌، و زهرفروشي‌.
هشت‌ كار هست‌ كه‌ اگر پيش‌نشين‌ دست‌ به‌ آنها نبرد، رهروان‌ كشكول‌ خود را از او دور نگاه‌ مي‌دارند و از او غذا نمي‌طلبند. اگر او دست‌ به‌ اين‌ هشت‌ كار بزند انجمن‌ تشكيل‌ مي‌شود و او را از غذا دادن‌ به‌ رهروان‌ محروم‌ مي‌كند. آن‌ كارها اينهاست‌: مخالفت‌ با پيشكشهايي‌ كه‌ به‌ رهروان‌ مي‌دهند، رفتاري‌ مخالف‌ صلاح‌ رهروان‌ داشتن‌، خلاف‌ مسكن‌ آنان‌، خلاف‌ خود آنان‌ عقيده‌ داشتن‌؛ ميان‌ رهروان‌ جدايي‌ انداختن‌؛ به‌ بودا، به‌ آيين‌، و به‌ انجمن‌ بد گفتن‌. نگ‌: ع‌. پاشايي‌، بودا، تهران‌، فيروزه‌، 1378، ص‌ 295.
32. Nanda
33. - Ananda
34. Anuruddha
35. Bhaddiya
36. Devadatta
37. Sudatta An - athapindika (سيركننده‌ي‌ بينوايان‌)
38. Jetavana
39. Vis - akh - a
40. Pubb - ar - ama
41. Pasenadi
42. Maurya
43. Aj - atasattu
44. mett - a
45. Themistokles
46. به‌ ترتيب‌ Heraclitus (فيلسوف‌)، Parmenides (فيلسوف‌)، و Aeschylus (نويسنده‌).
47. Dona
48. به‌ پالي‌ upa - Th به‌ سنسكريت‌ upa - st كه‌ امروزه‌ در افغانستان‌ هنوز «توپ‌» مي‌گويند، و آن‌ تپه‌اي‌ يا گنبد مانندي‌ و گورابي‌ بر سر گور است‌. البته‌ در معماري‌ بودايي‌ در كشورهاي‌ گوناگون‌ به‌ شكل‌ و صورتهاي‌ گوناگون‌ درآمده‌ است‌.
a - av - 49. Pipr
50. همه‌ي‌ اين‌ يافته‌ها را - به‌ جز خاكستر درون‌ خمره‌ - امروزه‌ در موزه‌ي‌ ملي‌ هند، در كلكته‌ نگهداري‌ مي‌كنند. چندين‌ دهه‌ي‌ پيش‌، خاكستر را به‌ پادشاه‌ تايلند (سيام‌) داده‌ بودند. باستان‌شناسان‌ خط‌ روي‌ خمره‌ را كهن‌ترين‌ سنگنبشته‌ي‌ موجود هند دانسته‌اند.
51. Steatite
i - ahm - 52. Br
53. Sukiti
54. Licchavi
55. براي‌ اطلاعات‌ بيشتر در مورد مرگ‌ بودا، نك‌: ع‌.پاشايي‌، بودا، تهران‌، مرواريد، 1375، صص‌ 50-247.

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄بــودا
طريقتهاي‌ بودايي‌ و تفاوت‌ آموزه‌هاي‌ آنها
« پيروان‌ مهايانه‌ معتقد شدند كه‌ بودا به‌ شاگردان‌ خاص‌ خود در خفا گفته‌ است‌ كه‌ تلاش‌ انسان‌ به‌ تنهايي‌ و بي‌مدد غيبي‌ براي‌ نجات‌ نفس‌ او از مهلكات‌ كافي‌ نيست‌، بلكه‌ بايد به‌ او مددي‌ نيز از مبادي‌ غيبي‌ برسد.»

 

مقدمه

بعد از مرگ‌ بودا دين‌ او در مشرق‌ و جنوب‌ آسيا انتشار يافت‌، ولي‌ پيروان‌ بودا در تفسير دستورهاي‌ او اختلاف‌ كردند. در نتيجه‌ بوداييان‌، اندك‌اندك‌ به‌ دو فرقه‌ يا دو مكتب‌ بزرگ‌ و يك‌ مكتب‌ كوچك‌ منقسم‌ شدند. از دو مكتب‌ بزرگ‌ يكي‌ را فرقه‌ي‌: هينَهْيانَهْ يا - Hinayana يا - بوداي‌ جنوبي‌ - گويند. زيرا در نزد مردمان‌ جنوب‌ آسيا يعني‌ در كشورهاي‌ سيام‌ و برمه‌ و ويتنام‌ و غيره‌ رواج‌ دارد. دومي‌ را فرقه‌ي‌ مهايانه‌ نام‌ Mahayana بودايي‌ شمالي‌ - نام‌ داده‌اند كه‌ در نواحي‌ شمالي‌ مانند كره‌، چين‌ و ژاپن‌ معمول‌ و متبع‌ است‌. مكتب‌ كوچك‌تر وَجْرَهْيانَهْ دارد Vajrayana كه‌ در تبت‌ و مغولستان‌ شايع‌ است‌ و نسبت‌ به‌ دو فرقه‌ ديگر، بسيار خرافاتي‌ و جامد است‌. 

دو مكتب‌ هينَهْيانَهْ (به‌ معني‌ گردونه‌ كوچك‌ يا راه‌ كوچك‌) و مهايانه‌ (به‌ معني‌ گردونه‌ بزرگ‌ يا راه‌ بزرگ‌) بعد از پنج‌ قرن‌ كه‌ از وفات‌ معلم‌ بزرگ‌ - بودا - سپري‌ شد، از يكديگر جدا و متمايز گشتند. اختلاف‌ و فرق‌ بين‌ آن‌ دو اجمالاً در اين‌ است‌ كه‌ در طريق‌ هينَهْيانَهْ، مبتدي‌ و نوآموز بايد كوشش‌ كند تا نفس‌ خودر ا انفراداً تكميل‌ كرده‌ به‌ كمال‌ انساني‌ برساند و به‌ مرتبه‌ي‌ حقيقت‌ «بودائيت‌ فردي‌» برسد و كاري‌ به‌ ديگر نفوس‌ بشري‌ ندارد. ولي‌ در مكتب‌ مهايانه‌، جنبه‌ي‌ اجتماعي‌ در تربيت‌ نفس‌ و تهذيب‌ اخلاق‌ بيشتر رعايت‌ مي‌شود و برحسب‌ مبادي‌ آن‌، هدف‌ هر فرد انساني‌ نبايد فقط‌ آن‌ باشد كه‌ خويشتن‌ را كامل‌ ساخته‌ به‌ مرتبه‌ي‌ نيروانه‌ نائل‌ گردد، بلكه‌ بايد به‌ مقام‌ «بودائيت‌ عامه‌» واصل‌ شود تا آنكه‌ ديگر نفوس‌ را كه‌ در جهان‌ دستخوش‌ آلام‌ و مصائب‌اند، به‌ سعادت‌ و نجات‌ برساند (1) . 

بدين‌ روش‌ هر نوآموز كه‌ به‌ سوي‌ بودائيت‌ سير و سلوك‌ مي‌كند به‌ نام‌ «بودي‌ سَتْوَه‌» Bodhisattva ، يا بوداسف‌، موسوم‌ است‌ يعني‌ موجودي‌ كه‌ به‌ مرور، اندك‌اندك‌، نائل‌ به‌ اشراق‌ و روشن‌شدگي‌ بشود.
در كتب‌ و آثار مكتب‌ مهايانه‌ سرگذشت‌ بوداها يا افرادي‌ كه‌ به‌ مقام‌ بودائيت‌ عامه‌ رسيده‌ و به‌ درجه‌ نهايي‌ از مدارج‌ كمال‌ قدم‌ نهاده‌اند، بسيار ذكر شده‌ است‌. اين‌ بوداهاي‌ عام‌ مانند قدّيسين‌ نصاري‌ و اولياء صوفيه‌، نزد هنود مقدس‌اند و آنها را صاحب‌ قوه‌ي‌ كشف‌ و كرامات‌ مي‌دانند.
پيروان‌ مهايانه‌ معتقد شدند كه‌ بودا به‌ شاگردان‌ خاص‌ خود در خفا گفته‌ است‌ كه‌ تلاش‌ انسان‌ به‌ تنهايي‌ و بي‌مدد غيبي‌ براي‌ نجات‌ نفس‌ او از مهلكات‌ كافي‌ نيست‌، بلكه‌ بايد به‌ او مددي‌ نيز از مبادي‌ غيبي‌ برسد. اين‌ عوامل‌ نجات‌ غيبي‌، سه‌ دسته‌اند: 

الف‌- «منوشي‌ بودا»ها ، يعني‌ منجيان‌ بزرگي‌ كه‌ همچون‌ بودا گوتمه‌ در زمين‌ به‌ صورت‌ بشرظاهر شدند و سپس‌ به‌ مرتبه‌ي‌ اشراق‌ و شهود رسيدند و ابناي‌ نوع‌ را با تعاليم‌ خود ارشاد كردند و عاقبت‌ به‌ نيروانه‌ رسيدند. اينان‌ چنان‌ به‌ فناي‌ مطلق‌ و بحث‌ بسيط‌ رسيده‌اند كه‌ اكنون‌ ديگر دعاها و مناجاتهاي‌ انسانها به‌ ايشان‌ نمي‌رسد.
ب‌- «بودي‌ سَتْوَه‌»ها همان‌ بودا، قبل‌ از بودا شدن‌ اوست‌ و يكي‌ از آنها در بودا گوتمه‌ي‌ هندي‌ تحقّق‌ يافته‌ است‌. اين‌ عنوان‌ «بودي‌سَتْوَه‌» براي‌ آن‌ دسته‌ از موجودات‌ روحاني‌ به‌ كار مي‌رود كه‌ نمازها و مناجاتهاي‌ آدميان‌ را مي‌شنوند و ادعيه‌ ايشان‌ را اجابت‌ مي‌كنند و مي‌توانند خصائل‌ و فضائل‌ خود را به‌ كساني‌ كه‌ به‌ ايشان‌ متوسّل‌ مي‌شوند، منتقل‌ سازند. اين‌ بودي‌سَتوَهْها، در حقيقت‌ ارواح‌ كاملي‌ هستند كه‌ گاه‌ به‌ گاه‌ براي‌ تصفيه‌ و تزكيه‌ روح‌ خود از آسمان‌ به‌ زمين‌ فرود مي‌آيند و همچون‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ قدسي‌ به‌ كمك‌ و دستگيري‌ انسانها مي‌پردازند. اينان‌ به‌ ميل‌ خود از وصول‌ به‌ مرتبه‌ي‌ فنا (نيروانه‌) خودداري‌ كرده‌اند.
ج‌- « بودي‌ سَتْوَه‌ميتريَه‌ » يعني‌ بوداي‌ موعود نجات‌بخش‌، يكي‌ از آن‌ «بودي‌سَتوَهْ»هاي‌ مذكور در صنف‌ بالاست‌. اين‌ بودي‌سَتوَهْها كه‌ عاقبت‌ جنبه‌ي‌ الوهيت‌ مي‌يابند، در آغاز، افراد بشري‌ بوده‌اند. به‌ اين‌ اعتبار، هر كس‌ مي‌تواند عاقبت‌ به‌ منزلگاه‌ بودي‌سَتوَهْ نايل‌ شود (2) .
همان‌طور كه‌ گذشت‌، دو مكتب‌ مهايانه‌ و هينَهْيانَهْ دو فرقه‌ اساسي‌ و مهم‌ دين‌ بودايي‌ است‌. ولي‌ بايد دانست‌ كه‌ در آن‌ دين‌ - مانند ساير ملل‌ و مذاهب‌ - صدها فرقه‌ و مكتب‌ كوچك‌تر در هر كشور به‌ ظهور رسيده‌ است‌ (كه‌ از آن‌ جمله‌ فرقه‌ وَجْرَهْيانَهْ است‌) و هر كدام‌ يك‌ رشته‌ رسوم‌ و عبادات‌ و تشكيلات‌ در صوامع‌ و معابد گوناگون‌ دارند كه‌ در همه‌ي‌ آنها فلسفه‌ اساسي‌ گوتمه‌ بوداي‌ اصيل‌، ركني‌ ركين‌ است‌. 

طريقت‌ تِرَهْوادَهْ (هينَهْيانَهْ)
 
معرفي‌ طريقت‌ تِرَهْوادَهْ


Theravada به‌ معني‌ تعليم‌ پيران‌ است‌ و نامي‌ است‌ براي‌ كهن‌ترين‌ شكل‌ تعليمات‌ بودا- كه‌ به‌ زبان‌ پالي‌ است‌ - كه‌ به‌ ما رسيده‌ است‌. اين‌ نام‌ از انجمني‌ مركب‌ از پانصد تن‌ از رهروان‌ كه‌ اندكي‌ پس‌ از مرگ‌ استاد (بودا) تشكيل‌ شده‌ بود، گرفته‌ شده‌ است‌. تِرَهْوادَهْ فقط‌ يكي‌ از مكتبهاي‌ كهن‌ بوداست‌ كه‌ از سوي‌ فرقه‌ي‌ مهايانه‌ ، (آيين‌ گردونه‌ بزرگ‌) به‌ نام‌ هينَهْيانَهْ (آيين‌ گردونه‌ كوچك‌) خوانده‌ مي‌شود. تِرَهْوادَهْ را گاهي‌ آيين‌ بوداي‌ جنوب‌ يا آيين‌ بوداي‌ پالي‌ نيز ناميده‌اند. (C. George. Boeree, 2002) 

تاريخ‌ و جغرافياي‌ تِرَه‌وادَهْ


بوديسم‌ تِرَهْوادَهْ در حال‌ حاضر در سريلانكا، برمه‌، تايلند، و كامبوج‌ پيرو دارد. اين‌ سرزمينها، كانون‌ بودايي‌ موسوم‌ به‌ تري‌پيتَكَهْ (3) (سه‌ سبد) را به‌ زبان‌ پالي‌ زنده‌ نگه‌ داشته‌اند. در دوران‌ توسعه‌ تِرَهْوادَهْ (كه‌ از قرن‌ پنج‌ پيش‌ از ميلاد تا قرن‌ اول‌ بعد از ميلاد در حال‌ گسترش‌ بود)، اين‌ شاخه‌ بودايي‌، در افغانستان‌ (بلخ‌، قندهار و باميان‌)، آسياي‌ مركزي‌ و اندونزي‌ نيز رواج‌ داشت‌، لكن‌ اين‌ سرزمينها به‌ دنبال‌ ظهور اسلام‌، تِرَهْوادَهْ را كنار نهادند. (C.George.Boeree,2002)
يكي‌ از مراكز مهم‌ بوديسم‌ هينَهْيانَهْ شهر بخارا بوده‌ است‌ كه‌ نام‌ خود را مديون‌ ضبط‌ ايغوري‌ «ويهاره‌» به‌ معني‌ صومعه‌ي‌ بودايي‌ است‌ و كيش‌ بودايي‌ تا عصر فتوحات‌ اسلامي‌، در آنجا رايج‌ بوده‌ است‌. يكي‌ ديگر از مراكز بودايي‌، باميان‌ بوده‌ است‌ كه‌ در عصر اسلامي‌ اصلي‌ غور شرقي‌ در جنوب‌ بلخ‌ شمرده‌ مي‌شده‌ است‌. شهر باميان‌ كه‌ بر سر راه‌ چين‌ به‌ هند قرار داشته‌ است‌ در بعضي‌ مقاطع‌ تاريخي‌ به‌ حدّي‌ معروف‌ و معتبر بوده‌ است‌ كه‌ حتي‌ شهر بزرگ‌ بلخ‌ را در بعضي‌ منابع‌ صدر اسلام‌ به‌ آن‌ نسبت‌ داده‌اند و آن‌ را «بلخ‌ باميان‌» يا «بلخ‌ بامي‌» خوانده‌اند. آثار كيش‌ بودايي‌ در باميان‌ كه‌ اكنون‌ نزديك‌ شهر جلال‌آباد (افغانستان‌) در سر حدّ شرقي‌ افغانستان‌ و پاكستان‌ واقع‌ است‌ به‌ ويژه‌ در محل‌ معروف‌ به‌ «هدا»، ناحيه‌ي‌ «كز» (آخرين‌ قسمت‌ شرقي‌ افغانستان‌)، ناحيه‌ «كوهپايه‌» (در مغرب‌ كابل‌ كه‌ حدّ شرقي‌ كوهستان‌ غور و غرجستان‌ پيشين‌ است‌) و نيز در محل‌ معروف‌ به‌ «بگرام‌» قابل‌ ملاحظه‌ است‌.
در بلخ‌ كه‌ شهر مزارشريف‌ كنوني‌ در افغانستان‌ به‌ حقيقت‌ بازمانده‌ي‌ آن‌ است‌، بوداييان‌ در سينه‌ي‌ كوهها، آشيانه‌ها و مغاره‌هايي‌ براي‌ خود كنده‌ بودند كه‌ از راهها و معبرهاي‌ باريك‌ (مثل‌ آنچه‌ در كوههاي‌ بوميان‌ قديمي‌ اردن‌ ديده‌ مي‌شود)، به‌ آن‌ مغاره‌ها مي‌رفته‌اند و در حقيقت‌ شهركي‌ براي‌ خود در دل‌ كوه‌ بنا نهاده‌ بودند كه‌ آنها را سُمْج‌ مي‌خوانده‌اند. و در دورن‌ اين‌ اتاقكها و پستوها مجسمه‌ها، و تصويرهاي‌ زيادي‌ از بودا موجود است‌. (امين‌، 1378، ص‌ 131). ياقوت‌ حموي‌ در معجم‌البلدان‌ از دو مجسمه‌ بزرگ‌ بودا كه‌ يكي‌ سرخ‌ بت‌ (مجسمه‌ سرخ‌ بودا) و ديگري‌ خنگ‌ بت‌ (مجسمه‌ خاكستري‌ بودا) بوده‌، سخن‌ گفته‌ است‌ و همين‌ دو مجسمه‌ است‌ كه‌ عنصري‌ و ابوريحان‌ بيروني‌ نيز به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌اند. اين‌ دو مجسمه‌ بزرگ‌ بودا كه‌ به‌ ترتيب‌ 55 و 35 متر ارتفاع‌ داشته‌ در داخل‌ يك‌ صخره‌ي‌ آهكي‌، كنده‌كاري‌ شده‌ بودند و در سال‌ 2001 ميلادي‌ از سوي‌ حكومت‌ طالبان‌ در افغانستان‌، منفجر و سرنگون‌ گرديد.
خلاصه‌ كلام‌ اينكه‌ بخارا ، (4) قندهار و باميان‌ از مراكز مهم‌ كيش‌ بودايي‌ بوده‌ است‌. (5) زايران‌ چيني‌ در اين‌ مناطق‌، بقاياي‌ بودا همچون‌ استخوان‌، موي‌، ناخن‌ و دندان‌ او را زيارت‌ مي‌كرده‌اند. بلكه‌ طشتي‌ را كه‌ بودا با آن‌ تطهير مي‌كرده‌ يا جارويي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ محل‌ زندگاني‌ خود را مي‌روفته‌ و حتي‌ تفداني‌ را كه‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌داده‌، نيز زيارت‌ مي‌كرده‌اند. يكي‌ از دندانهاي‌ منسوب‌ به‌ بودا در شهر پيشاور و ديگري‌ در ناگره‌ (نزديك‌ جلال‌آباد افغانستان‌) نگاهداري‌ مي‌شد و يا دو دندان‌ ديگر منسوب‌ به‌ او، دست‌ به‌ دست‌ مي‌گشت‌ تا آنكه‌ عاقبت‌ به‌ سرنديب‌ (سيلان‌/ سري‌لانكا) رسيد و امروز در معبد دندان‌ بودا در شهر كندي‌ در سري‌لانكا همه‌ ساله‌ محل‌ زيارت‌ صدها هزار نفر است‌. (امين‌، سيدحسن‌، 1378، ص‌ 132). 

كتابهاي‌ تِرَهْوادَهْ


از ميان‌ كتب‌ تري‌پيتَكَهْ، دَمَه‌ پَدَه‌ بيشتر مورد توجه‌ طرفداران‌ طريقت‌ هينَهْيانَهْ است‌. كتاب‌ دَمَه‌ پَدَه‌ داراي‌ 26 فصل‌ و 423 شعر است‌. 26 فصل‌ مذكور شامل‌ اينهاست‌: شعرهاي‌ دوتاي‌، آگاهي‌، انديشه‌، گلها، مرد دانا، ارهت‌، هزاران‌، رفتار بد، كيفر، پيري‌، خود، جهان‌، بودا (= بيدار)، نيكبختي‌، كامراني‌، خشم‌، ناپاكي‌، درستكاران‌، راه‌، شعرهاي‌ گوناگون‌، راه‌ سرازير، پيل‌، تشنگي‌، رهرو، و برهمن‌. در اين‌ كتاب‌ از همه‌ تعليمات‌ بودا سخن‌ رفته‌ است‌. گفتني‌ است‌ كه‌ متنهاي‌ چيني‌ و تبتي‌ دَمَه‌ پده‌ اندكي‌ با متن‌ پالي‌ متفاوت‌اند، گرچه‌ همگي‌ در جوهر آيين‌ هماهنگ‌اند، متن‌ چيني‌ 39 دفتر و متن‌ پالي‌ 26 دفتر است‌. متن‌ چيني‌ 8 دفتر در آغاز و 4 دفتر در پايان‌ افزوده‌ دارد و دفتر 33 نيز علاوه‌ بر دفترهايي‌ است‌ كه‌ در متن‌ پالي‌ هست‌. متن‌ چيني‌ در همان‌ دفترهايي‌ هم‌ كه‌ ميان‌ آن‌ و متن‌ پالي‌ مشترك‌ است‌، 79 شعر بيشتر دارد (راداكريشنان‌، 1380، ص‌ 15). 

تازه‌ترين‌ ترجمه‌ فارسي‌ متن‌ دمه‌ پده‌ به‌ سال‌ 1380 برمي‌گردد كه‌ به‌ صورت‌ يك‌ مجموعه‌ (براساس‌ ترجمه‌هاي‌ دو مترجم‌ انگليسي‌: راداكريشنان‌- 1958 و نارده‌ تيره‌ - 1959) توسط‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌ انجام‌ و منتشر گرديد. گفتني‌ است‌ قبل‌ از آنان‌ در سال‌ 1357 يك‌ بار توسط‌ انجمن‌ حكمت‌ و فلسفه‌ ايران‌ به‌ نام‌ راه‌آيين‌ و باز در همان‌ سال‌ توسط‌ آقاي‌ رضا علوي‌ به‌ نام‌ راه‌ حق‌ برگردان‌ و منتشر شده‌ بود. (ترجمه‌ اخير در سال‌ 1380 توسط‌ نشر فرزان‌ تجديد چاپ‌ گرديد).
گفتني‌ است‌ كه‌ در طريقتِ تِرَهْوادَهْ از ميان‌ كتابهاي‌ بودايي‌ كانون‌ پالي‌، (6) دمَهَ پَدَهَ از همه‌ مهم‌تر است‌. اين‌ كتاب‌ معروف‌ترين‌ مجموعه‌ شاعرانه‌- فلسفي‌ بوداست‌. دمَهَ پدَهَ از دو كلمه‌ دمَهَ يعني‌ آيين‌، حقيقت‌، دين‌ و... و پَدهَ يعني‌ راه‌، پا، پايه‌، و بنياد، درست‌ شده‌ است‌ و بنابراين‌ مي‌توان‌ آن‌ را بنياد آيين‌ يا راه‌ آيين‌ ترجمه‌ كرد. (7) 

طرفداران‌ طريقت‌ تِرَهْوادَهْ (هينَهْيانَهْ) معتقدند كه‌ دمه‌پده‌ سخن‌ خود بودا بوده‌ و در اين‌ هيچ‌ ترديدي‌ نيست‌. هينَهْيانَهْها معتقد است‌ كه‌ جانمايه‌ همه‌ انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ و اخلاقي‌ بودا و راه‌ و روش‌ زندگي‌ او، در دمَهَ پَدَه‌ مندرج‌ است‌. همان‌طور كه‌ گذشت‌ طرفداران‌ هينه‌ يانا مي‌گويند: در كنار سوتره‌ (8) يا «گفتارهاي‌» كمابيش‌ بلند بودا، او گاه‌ سخنان‌ آهنگين‌ و شعرگونه‌ مي‌سروده‌ (9) كه‌ پيران‌ رهرو، پس‌ از مرگ‌ استاد آنها را گردآورده‌ و عنوان‌ دَمَه‌ پده‌ بر آن‌ نهادند. قطعه‌ پيري‌ را از كتاب‌ دَمَه‌پَدَه‌ مي‌خوانيد: 

جهان‌ پيوسته‌ سوزان‌ است‌،
پس‌ چه‌ جاي‌ خنده‌ و چه‌ جاي‌ شادي‌ است‌؟
تو فرو شده‌ در تاريكي‌ چرا روشنايي‌ نمي‌جويي‌؟
اين‌ تنديس‌ رنگين‌، اين‌ تن‌ پُرريش‌، انباشته‌، بيمار،
و پر از انديشه‌هاي‌ بسيار را بنگر كه‌ نه‌ پايندگي‌ دارد و نه‌ پايداري‌
فرسوده‌ است‌ اين‌ تن‌ و لانه‌ي‌ بيماريها و بسي‌شكننده‌.
اين‌ توده‌ي‌ تباهي‌ فرو مي‌شكند.
راستي‌ را كه‌ فرجام‌ زندگاني‌ مرگ‌ است‌.

او را چه‌ شادي‌ هست‌ از ديدن‌ اين‌ استخوانهاي‌ سپيد،
به‌ كردار كدوهايي‌ دورافكنده‌ در خزان‌؟

كُهن‌ دژي‌ است‌ برآورده‌ از استخوان‌؛
و اندودي‌ از گوشت‌ و خون‌ بر آن‌،
در او نشسته‌ پيري‌ و مرگ‌، مني‌ و فريب‌.
گردونه‌هاي‌ پُرشكوه‌ خسرواني‌ بفرسايند،
تن‌ نيز به‌ پيري‌ گرايد، ليكن‌ آيين‌ نيكان‌ هرگز پير نگردد؛
چون‌ نيكان‌ آن‌ را به‌ نيكان‌ بياموزند.
مردِ اندكْ آموخته‌ پير شود به‌ كردار يكي‌ نره‌ گاو؛
تنش‌ فربه‌ شود اما فرزانگي‌اش‌ فزوني‌ نگيرد.

در بسي‌ زاد و مرگها سرگردان‌ بوده‌ام‌ و
سازنده‌ي‌ اين‌ خانه‌ را جسته‌ام‌ و نيافته‌؛
تولدهاي‌ پياپي‌ رنج‌ است‌.
اي‌ سازنده‌ي‌ خانه‌! اكنون‌ تو را ديده‌ام‌، تو ديگر باره‌ اين‌ خانه‌ را
نمي‌تواني‌ ساخت‌. لنگه‌ي‌ خرپاهايت‌ همه‌ شكسته‌ است‌ و تير
كاكلهايت‌ خراب‌ شده‌، دل‌ من‌، نياميخته‌، به‌ فرونشاندن‌ تشنگيها
رسيده‌ است‌.

به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياندوخته‌اند،
مرغان‌ ماهيخوار پير را مانند
كه‌ در درياچه‌ي‌ بي‌ ماهي‌ از ميان‌ مي‌روند.

به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياموخته‌اند،
كمانهاي‌ فرسوده‌ي‌ دور افكنده‌ را مانند
كه‌ بر گذشته‌ افسوس‌ مي‌خورند. (10)

انجمنهاي‌ بودايي‌


وقتي‌ بودا درگذشت‌، نخستين‌ شورا از انجمن‌ رهروان‌ بودايي‌ تشكيل‌ گرديد. تشكيل‌ اين‌ انجمن‌ به‌ سال‌ 483 ق‌.م‌ در راجگهه‌ بوده‌ است‌. هدف‌ از تشكيل‌ اين‌ شورا (مانند 3 شوراي‌ بعد از آن‌)، گردآوري‌ گفته‌هاي‌ بودا بوده‌ است‌. در نخستين‌ شورا، رهروان‌ حاضر تصميم‌ بر آن‌ گرفتند كه‌ از آموزه‌هاي‌ بودايي‌، آيين‌ و روش‌ را معتبر بدانند. (11)
دومين‌ شورا يك‌ قرن‌ پس‌ از مرگ‌ بودا در ويسالي‌ (يا ويشالي‌) تشكيل‌ شد. در چوله‌ وگه‌ چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ رهروان‌ سرزمين‌ وَجّي‌ (12) به‌ «ده‌ نكته‌» - كه‌ شخصي‌ به‌ نام‌ يَسَه‌ (13) آنها را نادرست‌ و برخلاف‌ قوانين‌ انجمن‌ مي‌دانست‌- پرداختند به‌ كوشش‌ يسه‌ و مخالفانش‌ هفتصد رهرو گرد هم‌ آمدند. در اين‌ شورا آن‌ ده‌ نكته‌ را مطرود دانستند. اين‌ شورا در زمان‌ كالاشوكه‌ (14) شاه‌، تشكيل‌ شده‌ بود. (15) (نگ‌، شومان‌، 1375، ص‌ 91).
سومين‌ شورا همزمان‌ با پادشاهي‌ آشوكا در پاتَلي‌ پُوتَّه‌ (16) برپا شد. در اين‌ شورا صد رهرو در 236 سال‌ پس‌ از مرگ‌ بودا گرد آمده‌ كانوني‌ از متنهايي‌ را كه‌ پيران‌، معتبر مي‌دانستند گرد آوردند. اين‌ شورا نُه‌ ماه‌ به‌ درازا كشيد.
يكي‌ از نتايج‌ برجسته‌ي‌ اين‌ شورا همانا روانه‌ كردن‌ گروهي‌ به‌ سيلان‌ بود تا «آيين‌» را بشارت‌ دهند. در ميان‌ اين‌ گروه‌، مهنده‌ (17) - پسر يا برادر آشوكا- و سَنْگَه‌مِتّا، (18) دخترش‌ نيز بودند. (شومان‌، 1375، ص‌ 92)

محل‌ تشكيل‌ چهارمين‌ شورا را برخي‌ جالَنْدَر (19) و برخي‌ كشمير دانسته‌اند. بنابر نظر يوآن‌ جوانگ‌ (20) - زائر معروف‌ چيني‌- هر روز رهروي‌ براي‌ تعليم‌ آيين‌ بودا به‌ نزد كنشكه‌ مي‌رفت‌. گويا كنشكه‌ پس‌ از چندي‌ دريافت‌ كه‌ در اين‌ آيين‌ تناقصهايي‌ هست‌. و همين‌ خود سبب‌ تشكيل‌ چهارمين‌ شورا شد، و هم‌ در اين‌ شورا بود كه‌ ميان‌ راه‌ بزرگ‌ (21) (مهايانه‌) و راه‌ كوچك‌ (22) (هينَهْيانَهْ) فرق‌ گذاشته‌ شد. در اين‌ شورا سه‌ سبد را معتبر شناختند، و به‌ فرمان‌ كانيشتا پانصد رهرو دانا بر آنها تفسير نوشتند.
آيين‌ «مهايانه‌» كه‌ كيش‌ كهن‌ بودايي‌ را به‌ طرز خاصي‌ تعبير مي‌كرد و تغييراتي‌ چند در آن‌ پديد آورده‌ بود، رفته‌ رفته‌ پيشرفت‌ كرد، نضج‌ گرفت‌ و توسعه‌ يافت‌ و آيين‌ «بودا» را به‌صورت‌ مذهبي‌ عالمگير درآورد و كيش‌ كهن‌ بودايي‌ كه‌ مبني‌ بر نوشته‌هاي‌ پالي‌ بود، محدود به‌ سيلان‌ و تايلند و غيره‌ شد و نفوذ خود را در هند به‌ تدريج‌ از دست‌ داد.

طريقت‌ مهايانه‌ 
تاريخ‌ و جغرافياي‌ مهايانه‌


در حدود پانصد سال‌ پس‌ از درگذشت‌ بودا شكل‌ تازه‌اي‌ از آيين‌ بودا در هند پيدا شد كه‌ نام‌ مَهايانَه‌ را بر خود نهاد، كه‌ به‌ معناي‌ ارابه‌ي‌ بزرگ‌ است‌ (براي‌ گذشتن‌ از بيابان‌ رنج‌). اين‌ آيين‌ راههاي‌ نوي‌ براي‌ رهايي‌ نشان‌ مي‌دهد و بدين‌سان‌ اين‌ مقصد عالي‌ را در دسترس‌ انسانهاي‌ بيشتري‌ قرار مي‌دهد تا آيين‌ كهن‌تر بودايي‌، و نام‌ تحقيرآميز هينَهْيانَهْ يا ارابه‌ي‌ كوچك‌ براي‌ آن‌ از اينجاست‌. آن‌طور كه‌ مهايانيها مي‌گويند هينَهْيانَهْ صرفاً يك‌ بخش‌ مقدماتي‌ تعليم‌ بوداست‌: شنوندگان‌ پيشين‌ او پيرواني‌ بودند كه‌ به‌ تمركز دست‌ نيافته‌ فقط‌ توانايي‌ دريافت‌ بخشي‌ از تعليم‌ او را داشتند برعكس‌، هينه‌يانيها مهايانه‌ را كجروي‌ از تعليم‌ بودا مي‌دانند. 

اختلافهاي‌ هينَهْيانَهْ و مهايانه‌ به‌ روايت‌ شومان‌


اگر اختلافات‌ ميان‌ هينَهْيانَهْ و مهايانه‌ را مشروحاً دنبال‌ كنيم‌ پي‌مي‌بريم‌ كه‌ تقريباً نشان‌ تمام‌ عناصري‌ را كه‌ به‌ نظر «كاملاً مهاياني‌» مي‌رسند مي‌توان‌ در هينَهْيانَهْ يافت‌. برجسته‌ترين‌ اختلافهاي‌ ميان‌ اين‌ دوشاخه‌ي‌ آيين‌ بودا از ديدگاه‌ شومان‌ در جدول‌ مربوطه‌ آورده‌ شده‌ است‌. در اينجا بي‌مناسبت‌ نيست‌ كه‌ ببينيم‌ اين‌ دو شاخه‌ي‌ آيين‌ بودا در چه‌ چيزي‌ مشتركند، چه‌ چيزي‌ اين‌ دو را به‌ عنوان‌ «آيين‌ بودا» به‌ هم‌ مي‌پيوندد؟ 

نشانه‌هاي‌ خاص‌ همه‌ي‌ مكتبهاي‌ بودايي‌ اينهاست‌: نخست‌ رنج‌آور دانستن‌ وجود فرد، و در نتيجه‌ لازم‌ بودن‌ رستگاري‌، دوم‌ عقيده‌ به‌ دوباره‌ زاييده‌ شدن‌، سوم‌ فرض‌ يك‌ قانون‌ طبيعي‌ اخلاقي‌ كه‌ بر جريان‌ كرمه‌ و دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ حاكم‌ است‌؛ (اين‌ قانون‌ را نه‌ خدايي‌ آفريده‌ است‌ و نه‌ بر آن‌ نظارت‌ دارد)، و چهارم‌ اين‌ نظر كه‌ جهان‌ نمودي‌ بي‌جوهر است‌ و در يك‌ جريان‌ دائم‌ دگرگون‌ مي‌شود. پنجم‌ آنكه‌ بدين‌گونه‌ شخص‌ تجربي‌ بدون‌ خود و چون‌ يك‌ مجموعه‌ي‌ پيچيده‌اي‌ از عوامل‌ بي‌روان‌ دانسته‌ مي‌شود، و ششم‌ آنكه‌ مقصد خاموشيِ شخصيتِ رنج‌آور به‌طور منطقي‌ با اين‌ مجموعه‌ بستگي‌ دارد. ويژگيهاي‌ ديگر اينها هستند: هفتم‌ اعتقاد به‌ اينكه‌ رهايي‌ فقط‌ از راه‌ دست‌ شستن‌ از آز، و كينه‌ و فريب‌ و رسيدن‌ به‌ روشن‌شدگي‌ (= شناسايي‌) دست‌ مي‌دهد و سرانجام‌ نكته‌ي‌ هشتم‌ است‌ كه‌ آن‌ توكل‌، يا اعتماد همراه‌ با ايمان‌ به‌ بودايان‌ است‌، خواه‌ اين‌ بودايان‌ آموزگاران‌ انساني‌ و انسانهاي‌ برتر به‌ شمار آيند و خواه‌ موجودات‌ برتر (از جهاني‌) دانسته‌ شوند. هر تعليمي‌ كه‌ همه‌ي‌ اين‌ نشانه‌ها را داشته‌ باشد، بايد آن‌ را تعليم‌ بودايي‌ شمرد. (شومان‌، 1375، صص‌ 103-99) 

مهايانه‌ در چين‌


بوديسم‌ مهايانه‌ در چين‌ توسط‌ مبلّغان‌ بودايي‌ كه‌ از هند مي‌آمدند، رواج‌ پيدا كرد. يكي‌ از مشهورترين‌ اين‌ مبلّغان‌ كوماره‌ جيوَهْ (23) (مرگ‌413-تولد 344) بود كه‌ در سال‌ 401 ميلادي‌ به‌ چين‌ وارد شد. ديگري‌ بودا بَدْرَه‌ (24) (تولد 359 - مرگ‌ 429) بود كه‌ در سال‌ 408 ميلادي‌ به‌ اين‌ سرزمين‌ وارد گرديد. البته‌ راهبان‌ چيني‌ هم‌ بودند كه‌ به‌ هند سفر كردند تا آيين‌ مهايانه‌ را در آنجا تبليغ‌ كنند؛ از قبيل‌ فاسيان‌ (25) يا فاشيان‌ (26) كه‌ در فاصله‌ سالهاي‌ 399 تا 414 ميلادي‌ به‌ هند سفر كرد و همچنين‌ هيوان‌ - تسانگ‌ (27) يا سيوان‌ زانگ‌ (28) كه‌ در فاصله‌ سالهاي‌ 629 تا 645 به‌ هندوستان‌ رفته‌ و به‌ تبليغ‌ مهايانه‌ همّت‌ گماشت‌ (29) . گفته‌ مي‌شود كه‌ انجام‌ اين‌ سفرها به‌ دليل‌ رويكرد آشوكا بوده‌ است‌ كه‌ در مقدمه‌ اين‌ فصل‌ به‌ آن‌ اشارت‌ رفت‌.
اين‌ سفرها به‌ خاطر دزدان‌ دريايي‌ كه‌ در اطراف‌ مالي‌ (30) به‌ كشتيها حمله‌ مي‌كردند يا به‌ خاطر طوفان‌ كه‌ كشتيها را غرق‌ مي‌ساخت‌، بسيار سخت‌ و پردردسر بودند. البته‌ راه‌ ديگري‌ نيز وجود داشت‌ كه‌ موسوم‌ به‌ راه‌ ابريشم‌ بود و از آسيا مي‌گذشت‌. اين‌ راه‌ از ميان‌ بيابانها و مرتفع‌ترين‌ كوهها عبور مي‌كرد. بلندترين‌ قلّه‌ از فلات‌ پامير و سلسله‌ جبال‌ مرتبط‌ به‌ آن‌ «بامِ دنيا» خوانده‌ مي‌شد كه‌ واژگاني‌ فارسي‌ است‌ و به‌ معناي‌ سقف‌ جهان‌ بوده‌ و ارتفاع‌ آن‌ 24000 پا مي‌باشد. 

كوماره‌ جيوَهْ، فاشيان‌ و سيوان‌ زانگ‌ تمام‌ متون‌ ديني‌ بودايي‌ را با خود از هند به‌ چين‌ آورده‌ و ترجمه‌ نمودند. كانون‌ بودايي‌ كه‌ وارد چين‌ شد به‌ زبان‌ سنسكريت‌ بود و مشتمل‌ بر سوره‌هاي‌ مخصوص‌ مهايانه‌ بود و نه‌ سوره‌هاي‌ كانون‌ پالي‌ (دكتر بوئري‌ مي‌گويد: گمان‌ برده‌ مي‌شود كه‌ تحريفات‌ چينيان‌ در آن‌ مقطع‌ وجود داشته‌ است‌! و تغييرات‌ ماهاياني‌ را از جنس‌ تحريف‌ مي‌داند). به‌ هر حال‌ داستانهاي‌ سفر فاسيان‌ و هوسان‌، در زمره‌ ادبيات‌ مهم‌ چين‌ دانسته‌ مي‌شود. فاسيان‌ با سفر تاريخي‌ خود در ايّام‌ حكومت‌ چاندرا گوپتاي‌ دوم‌ (31) (پ‌م‌415 - 375 پ‌م‌) يك‌ سند مهم‌ براي‌ تاريخ‌ هندوستان‌ فراهم‌ آورد. (C G.Boeree, 2003) 

آموزه‌هاي‌ مهايانه‌ از ديدگاه‌ دكتر جرج‌ بوئري‌


الف‌- گئوتمه‌ بودا، نرفته‌ است‌ و سالكان‌ او نيز به‌ حال‌ خود رها نشده‌اند. در عوض‌، بودا انديشيد كه‌ دَرْمَه‌ دور از شفقّت‌ است‌ و شفقّت‌ بودا نيز بايد مانع‌ اين‌ باشد كه‌ پيروان‌ او به‌ او دسترسي‌ نداشته‌ باشند. در واقع‌ براي‌ پيروي‌ از شفقت‌ بودا، رهروان‌ بايد بودي‌سَتوَهْ شوند، يعني‌ پيمان‌ ببندند كه‌ تمام‌ موجودات‌ را با خودشان‌ به‌ رستگاري‌ برسانند. بودي‌سَتوَهْها، در دسترس‌ هستند (درست‌ مثل‌ بودا)، تا اينكه‌ به‌ مردم‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ رستگاري‌ كمك‌ كنند. از نظر مهايانه‌، بودايِ موعودِ هينَهْيانَهْ، همان‌ بودي‌سَتوَهْ مي‌باشد، امّا احتمالاً مهم‌ترين‌ بودي‌سَتوَهْ، (32) اَوَلوكيتَشوَرَه‌ (33) مي‌باشد كه‌ توسط‌ خداي‌ رحمت‌ (34) چيني‌ موسوم‌ به‌ گوان‌يين‌ (35) (كه‌ در ژاپن‌ به‌ آن‌ كانون‌ (36) مي‌گويند) معرفي‌ شده‌ است‌.
ب‌- بودا يگانه‌ نبود و سالكان‌ بودايي‌ كه‌ بودي‌سَتوَهْ مي‌شوند، مي‌توانند بودا گردند. (گفتني‌ است‌ كه‌ در گذشته‌ چندين‌ بودا (علاوه‌ بر شاكياموني‌) وجود داشته‌ است‌ كه‌ معروف‌ترين‌ آنها مَهاويروچَنَه‌ (37) و اَميتابَه‌ (38) بودند. اَميتابَه‌ به‌ خاطر بهشت‌ غربي‌ (39) يا پاك‌ بوم‌ (40) خود، معروفيت‌ دارد؛ در آنجا، پيروان‌ او هر كدام‌ كه‌ او را ملاقات‌ نموده‌ و براي‌ زاده‌ شدن‌، كمك‌ مي‌طلبيدند، موفق‌ مي‌شدند كه‌ از رنج‌ رهايي‌ يافته‌ و آزادي‌ متعالي‌ را تمرين‌ نمايند. در ژاپن‌ اَميتابَه‌ به‌ نام‌ آميدا (41) و مَهاويروچَنَه‌ نيز به‌ نام‌ داي‌نيچي‌ (42) خوانده‌ مي‌شود. اكثر مجسمه‌هاي‌ معروف‌ بودا در ژاپن‌، شاكياموني‌ نيستند؛ مثلاً مجسمه‌ عظيم‌ موجود در فضاي‌ آزاد در شهر كاماكورا، (43) به‌ آميدا تعلق‌ دارد و پيكره‌ي‌ عظيم‌ معبد توداي‌ جي‌ (44) در شهر نارا - كه‌ عظيم‌ترين‌ ساختمان‌ چوبي‌ جهان‌ است‌- به‌ نام‌ بوداي‌ ديگري‌ است‌ مشهور به‌ وَيروچَنَه‌).
ج‌- نيروانه‌ و سنسارَهْ ديگر فرقي‌ با يكديگر ندارند. سنسارَهْ و نيروانه‌ در واقع‌ نه‌ يكي‌ هستند و نه‌ متفاوت‌اند. نه‌ هر دو يكي‌ هستند و نه‌ هر دو متفاوت‌ مي‌باشند. اين‌ نگرش‌ باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ بوديسم‌ در سرزمين‌ چين‌، بيشتر به‌ ذائقه‌ها خوش‌ بيايد؛ جايي‌ كه‌ به‌ خاطر نفوذ انديشه‌ كنفوسيوسي‌، هرگز نفي‌ متافيزيك‌ و رهبانيت‌ (45) بودايي‌ را برنتابيد.
در واقع‌ مكتبهاي‌ بوديسم‌ چيني‌ در اين‌ زمينه‌ به‌ طور كاملاً متمايز رشد كرد. مكتب‌ تيأن‌تاي‌ (46) (كه‌ در ژاپن‌ تندايي‌ (47) خوانده‌ مي‌شود) و مكتب‌ چان‌ (48) (كه‌ سئون‌ (49) در كره‌، تي‌ين‌ (50) در ويتنام‌ و ذن‌ (51) در ژاپن‌ خوانده‌ مي‌شوند) پا گرفتند. براي‌ اين‌ مكاتب‌، سنساره‌ و نيروانه‌ عملاً يكسان‌اند؛ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ روشن‌بيني‌ و نيروانه‌ جهان‌ را - به‌ جاي‌ آنكه‌ حذفش‌ نمايند - دگرگون‌ ساختند. در اينجا پارادوكس‌ متافيزيكِ بوديسمِ چيني‌ مي‌تواند مشابه‌ پارادوكسِ آموزه‌هايِ بوميِ مكتبِ فلسفيِ دائوئيزمِ (52) چيني‌، به‌ خوبي‌ فهميده‌ شود. (C George.Boeree, 2002) 

تمايزات‌ فلسفي‌ دو طريقت‌ عمده‌ بودايي‌


مكاتب‌ فلسفي‌ «تِرَهْوادَهْ» واقعيت‌ وجود انسان‌ را مركب‌ از تركيبات‌ گذران‌ عناصر ناپايدار اسكَنْدَهْ مي‌دانستند و واقعيت‌ عيني‌ و ذهني‌ جهان‌ را مي‌پذيرفتند. وليكن‌ مكاتب‌ فلسفي‌ «مهايانه‌» چون‌ مكتب‌ «ماديميكه‌» و «ويگيانَه‌وَدَهْ» به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ نه‌ فقط‌ «خود» يعني‌ «واقعيت‌ ثابتي‌» وجود ندارد بلكه‌ واقعيتهاي‌ عيني‌ نيز به‌ همان‌سان‌ غيرحقيقي‌اند و به‌ منزله‌ي‌ خلائي‌ بيش‌ نيستند. 

فرضيه‌ي‌ نه‌ - خود a) - (anatt كه‌ در مكاتب‌ فلسفي‌ «تِرَهْوادَهْ» هم‌ وجود داشت‌، در «مهايانه‌» مبدل‌ به‌ تهي‌بودن‌ عالمگير و جهاني‌ شد و بالنتيجه‌ فرضيه‌ي‌ تهي‌بودن‌ عناصري‌ كه‌ در تركيبات‌ موجودات‌ گردهم‌ مي‌آيند و نيز اعتقاد اينكه‌ «آتمن‌» هم‌ تهيّتي‌ بيش‌ نيست‌، جايگزين‌ فرضيه‌ي‌ «عدم‌ جوهر ثابت‌» آيين‌ «تِرَهْوادَهْ» گرديد و بدين‌وسيله‌ «مهايانه‌» شالوده‌ي‌ فلسفه‌ي‌ جديدي‌ را مي‌ريخت‌ كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ نه‌ فقط‌ «اصل‌ ثابتي‌» (آتمن‌) وجود ندارد بلكه‌ كليه‌ي‌ اشياء تهيّت‌ (شُونْيَتا) هستند و عالمِ و معلوم‌، پديده‌هايي‌ بي‌بود هستند. 

كتابهاي‌ مقدس‌ مهايانه‌ (سوتره‌ها)


كتابهاي‌ مقدس‌ مهايانه‌ را «سوترَه‌» (53) مي‌خوانند يعني‌ «رشته‌هاي‌ راهنما». به‌ خلاف‌ «سوتّه‌»هاي‌ پالي‌ هينه‌ياني‌- «گفتارهايي‌» كه‌ به‌ ندرت‌ بيش‌ از بيست‌ صفحه‌ي‌ چاپي‌ مي‌شوند- بسياري‌ از سوتره‌هاي‌ مهايانه‌ به‌ صدها صفحه‌ مي‌رسد. معلوم‌ نيست‌ كه‌ چه‌ كساني‌ اين‌ سوتره‌ها را نوشته‌اند.
با معيارهاي‌ دروني‌ مي‌توان‌ دو گروه‌ اصلي‌ در ادبيات‌ سوتره‌اي‌ تشخيص‌ داد. يك‌ گروه‌ متنهاي‌ نيايشي‌اند كه‌ بوداشناسي‌ و تعليم‌ بُدي‌ستوه‌، مركز معنوي‌ آنهاست‌. اين‌ متنها از خواننده‌ صميميت‌ و ايمان‌ به‌ بودايان‌ را مي‌طلبد و خاستگاه‌شان‌ بخش‌ شمالي‌ هند است‌. سوتره‌هاي‌ فلسفي‌ به‌ گروه‌ دوم‌ تعلق‌ دارند.
پِرَگياپارميتا (يا پرگياپارميتا) يكي‌ از سوتره‌هاي‌ معروف‌ مهايانه‌ است‌ كه‌ مركب‌ از چهل‌ كتاب‌ يا چهل‌ سوره‌ است‌. (54) درباره‌ي‌ مقام‌ اين‌ سوره‌ها همين‌ اندازه‌ كافي‌ است‌ بگوييم‌ كه‌ مكتب‌ مادْيَميكه‌ شكل‌ منظم‌شده‌ي‌ نظريه‌ي‌ «تُهيّت‌»ِ سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتا است‌. درباره‌ي‌ ناگارجوُنه‌، بنيادگذار مكتب‌ مادْيَميكه‌، گفته‌ مي‌شود كه‌ او پرَگياپارَميتاشاستره‌ي‌ بزرگ‌ را كه‌ شرحي‌ بر پرَگياپارَميتا است‌، نوشته‌ است‌. در آثار چيني‌ آمده‌ است‌ كه‌ ناگارجُونه‌ پرَگياپارَميتاست‌. با سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتادوره‌ي‌ نوي‌ در آيين‌ بودا آغاز مي‌شود، كه‌ غالباً در كتابهاي‌ غربي‌ از آن‌ به‌ «فراشناخت‌ نو» ياد مي‌كنند. اين‌ سوره‌ها با مفهوم‌ «تُهيّت‌»ِ خود تحول‌ شگرفي‌ در فلسفه‌ و دين‌ بودايي‌ پديد آوردند. در آيين‌ كهن‌تر بودايي‌ واقعيت‌ جوهر يا روان‌ انكار شده‌ بود، اما واقعيت‌ دَرْمَه‌ها، يعني‌ دَرْمَه‌هاي‌ مستقل‌ و تك‌، به‌ طور جزمي‌ اثبات‌ شده‌ بود. در دوره‌ي‌ جديد، اين‌ واقعيتِ دَرْمَه‌ نيز انكار شد. سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتا مدعي‌ است‌ كه‌ تعليمات‌ عميق‌تر بودا را روشن‌شدگي‌ مي‌كند و در شمار نوآوري‌ و بدعت‌ نيست‌. در اينجا چهارده‌ نگفتنيِ بودا تعبيري‌ پرمعنا پيدا مي‌كند. مايه‌ي‌ اصلي‌ اين‌ سوره‌ها همان‌ گفت‌ و گوي‌ بودا است‌. 

ساخته‌ و پرداخته‌ شدن‌ سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتا در حدود هزار سال‌ به‌ درازا كشيد، كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را به‌ چهار دوره‌ تقسيم‌ كرد. دوره‌ نخست‌ مربوط‌ است‌ به‌ 100 قبل‌ از ميلاد كه‌ ساخت‌ و پرداخت‌ يك‌ متن‌ بنيادي‌ (تا 100 ميلادي‌)، به‌ انجام‌ رسيد. در دوره‌ نخست‌، كهن‌ترين‌ متن‌ فراهم‌ آمده‌ است‌. كهن‌ترين‌ متن‌ پرَگياپارَميتا در 8000 قطعه‌ شعر، و سي‌ و دو دفتر ساخته‌ شده‌ و بيش‌تر سوره‌هاي‌ اين‌ دوره‌ اگرچه‌ به‌ نثراند، اما به‌ شماره‌ي‌ شعرهايي‌ كه‌ در آنها آمده‌ نامگذاري‌ شده‌اند. تاريخ‌ برخي‌ از قسمتهاي‌ اين‌ پرَگياپارَميتاي‌ اصلي‌ احتمالاً به‌ 100 ق‌م‌ مي‌رسد. بخشهاي‌ ديگري‌ بعدها به‌ آن‌ افزوده‌ شده‌اند.
در حدود آغاز عصر مسيحي‌، پرَگياپارَميتاي‌ بنيادي‌ به‌ يك‌ پرَگياپارَميتاي‌ بزرگ‌تر تحول‌ يافت‌. امروزه‌ اين‌ پرَگياپارَميتاي‌ بزرگ‌ به‌ شكل‌ سه‌ متن‌ متفاوت‌ درآمده‌ است‌، يعني‌ پرَگياپارَميتا در 000/100 قطعه‌ (شَتَه‌ - ساهَسريكا)، پرَگياپارَميتا در 18000 قطعه‌ (اَشتَه‌ دَشَه‌ ساهَسريكا)، و پرَگياپارَميتادر 25000 قطعه‌. (55) 

طريقت‌ وَجْرَهْيانَهْ 
تاريخ‌ و جغرافياي‌ وَجْرَهْيانَهْ (56)


مناطقي‌ كه‌ اين‌ فرقه‌ بودايي‌ در آن‌ گسترش‌ يافته‌ است‌ عبارت‌اند از: تبت‌ و مغولستان‌. در تبت‌، بوديسمِ كاملاً متمايزي‌ كه‌معمولاً لامائيسم‌ (57) خوانده‌مي‌شود، رواج‌دارد. (اين‌ نام‌از زماني‌ باب‌ شد كه‌ راهبان‌ را لاما خطاب‌ كردند)
بنابر اظهارنظر رابرت‌ ا.هيوم‌، دين‌ بودايي‌ در تبت‌، تركيب‌ كاملاً معيني‌ از دين‌ بومي‌ بُن‌ (58) و بوديسم‌ مهايانه‌ست‌. اين‌ تركيب‌ حاصله‌ همانا دين‌ لاما ناميده‌ مي‌شود. هيوم‌ معتقد است‌ كه‌ خود دين‌ بن‌ نيز احتمالاً تركيبي‌ است‌ از دين‌ ابتدايي‌ قوم‌ تبت‌ و آيين‌ دائو. (59) (هيوم‌، 1369، ص‌ 117).
دالايي‌ لامايِ فعلي‌، كه‌ رهبر مورد پرستش‌ تبت‌ بوده‌ و در زمان‌ اشغال‌ تبت‌ توسط‌ جمهوري‌ خلق‌ چين‌، از اين‌ كشور گريخت‌، در ادامه‌ روندي‌ است‌ كه‌ گفته‌ مي‌شود تجسّد جانشينهاي‌ بودي‌سَتوَهْ در «اَوَلوكيتَشوَرَه‌» مي‌باشد. دالايي‌ لاماي‌ كنوني‌، يك‌ رهبر روحاني‌ كاريزماتيك‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1957 از تبت‌ گريخت‌ و به‌ هند پناهنده‌ شد. با وجود اينكه‌ فرقه‌ وَجْرَهْيانَهْ اساساً قرائتي‌ خرافاتي‌ از بوديسم‌ نخستين‌ است‌، با اين‌ حال‌، به‌ خاطر همين‌ روحيه‌ كاريزماتيك‌ دالايي‌ لاماست‌ كه‌ بوديسم‌ وَجْرَهْيانَهْ در آمريكا مورد توجه‌ قرار گرفته‌ است‌. (60) احتمالاً در تبليغ‌ به‌ نفع‌ دالاي‌ لاماي‌ كنوني‌، عوامل‌ سياسي‌ در ارتباط‌ با مناسبات‌ غرب‌ با چين‌ كمونيست‌ بي‌تأثير نبوده‌ است‌.
بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ همچنين‌ وارد قلمرو چين‌، ژاپن‌ و... گرديد و مكاتب‌ اسرارآميزي‌، مانند مكتب‌ ژاپني‌ شين‌گون‌، (61) در تأثيرپذيري‌ از بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ پديدار شدند. معبد عظيم‌ بوروبوُدوُر (62) در جزيره‌ جاوه‌، بازمانده‌ دوران‌ رواجِ بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ در اندونزي‌ است‌ (800 ميلادي‌). گفتني‌ است‌ كه‌ با رواج‌ اسلام‌ در اندونزي‌، وَجْرَهْيانَهْ در اين‌ كشور تقريباً، به‌ طور كامل‌ برچيده‌ شد. 

آموزه‌هاي‌ وَجْرَهْيانَهْ


بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ، عبارت‌ است‌ از بوديسم‌ تانتريك‌. (63) كه‌ معمولاً به‌ معني‌ بوديسم‌ اسرارآميز به‌ كار مي‌رود، وَجْرَه‌ (كه‌ در ژاپني‌ كون‌گو (64) ناميده‌ مي‌شود) در اصل‌ به‌ معني‌ آذرخش‌ ايندرَه‌ (65) است‌. اين‌ واژه‌ در كلمه‌ وَجْرَهْيانَهْ، نماد قدرت‌ جادويي‌ تانتريسم‌ (66) مي‌باشد. تانتريكِ جادويي‌، از طريق‌ مَنْدَلَه‌، (67) اشكال‌ مقدس‌، مانتراها، (68) اوراد مقدس‌ براي‌ ازبَركردن‌ (كه‌ يكي‌ از معروف‌ترين‌ آنها عبارت‌ است‌ از: «اُم‌. ماني‌ پَدْمَهْ هومْ» مي‌باشد كه‌ به‌ معني‌ جواهرات‌ در نيلوفر آبي‌ است‌)، مودره‌ها (69) و ايما و اشاره‌هاي‌ مقدس‌ مي‌تواند كارگر افتد. ادعا مي‌شود كه‌ اين‌ تانتريك‌ جادويي‌ مي‌تواند كاركرد شگفت‌انگيزي‌ داشته‌ باشد يا مي‌تواند براي‌ دستيابي‌ به‌ آزادي‌ و علاوه‌ بر اين‌ (يا به‌ طور جداگانه‌) براي‌ تمرينهاي‌ ارزشمند مورد استفاده‌ قرار گيرد.
درست‌ به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ تانتريسم‌ هندي‌، درباره‌ قدرت‌ جادوييِ رب‌النوعهايي‌ نظير كالي‌ (70) بحث‌ مي‌كند، وَجْرَهْيانَهْ بر روي‌ شخصيت‌ زنان‌، تأكيد مي‌ورزد. وَجْرَهْيانَهْ براي‌ بودي‌سَتوَهْهاي‌ زن‌، به‌ اندازه‌ بودي‌سَتوَهْهاي‌ مرد، احترام‌ قائل‌ است‌. در حالي‌ كه‌ در ساير فرقه‌هاي‌ بودايي‌، بودا به‌ پعنوان‌ يك‌ مرد، مورد تقديس‌ مي‌باشد، بوديسم‌ تبتي‌، در كنار هر بوداي‌ مرد، يك‌ بوداي‌ زن‌ را به‌ صورت‌ قرينه‌ قرار مي‌دهد. همچون‌: تاراي‌ سبز (71) ، تاراي‌ سفيد (72) و ماماكي‌ (73) كه‌ به‌ دفعات‌ به‌ دنيا مي‌آيند تا براي‌ رستگاري‌ مردم‌، اقدام‌ كنند.
نمادهاي‌ وَجْرَهْيانَهْ در مورد جنس‌ مذكر و مؤنث‌، يكسان‌ است‌؛ مثلاً وَجْرَه‌مَنْدَلَه‌ (74) (يا همان‌ جواهر پيش‌ گفته‌)، قرينه‌ مَنْدَلوي‌ زِهدان‌ (75) (يا همان‌ نيلوفر آبي‌ پيش‌ گفته‌) است‌. البته‌ مقصود وَجْرَهْيانَهْ از وحدتِ جنسيِ واقعيِ مذكر فيزيكي‌ (وَجْرَهْ) و مؤنثِ فيزيكي‌ (زِهدان‌) به‌ عنوان‌ بخشي‌ از تانتريسيم‌ آن‌، داراي‌ ابهام‌ و تيرگي‌ است‌. (76) (Kelly. L.Ross, 1999)


پي‌نوشتها
1. اين‌ تفاوت‌ شبيه‌ است‌ به‌ آنچه‌ سعدي‌ در قطعه‌ي‌ معروف‌ زير اشاره‌ مي‌كند كه‌ تفاوت‌ صاحبدلي‌ كه‌ از خانقاه‌ به‌ مدرسه‌ آمد، در اين‌ است‌ كه‌:
گفت‌ اين‌ گليم‌ خويش‌ به‌ در مي‌برد ز آب‌ وان‌ سعي‌ مي‌كند كه‌ بگيرد غريق‌ را
2. ناس‌، جان‌، تاريخ‌ جامع‌ اديان‌، ترجمه‌ علي‌ اصغر حكمت‌ (چاپ‌ هفتم‌)، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، 1374، صص‌ 224-230.
3. Tripitaka يا Ti-Pitaka به‌ معني‌ سه‌ سبد و همان‌طور كه‌ در بخش‌ پيش‌ اشاره‌ شد، نامي‌ است‌ كه‌ براي‌ سه‌ بخش‌ كانون‌ پالي‌ گذارده‌اند: سبد روش‌ يا وينيَه‌ پيتَكه‌ (Vinay Pitaka) ، سبد گفتارها يا سوتَه‌پيتَكه‌ (Sutta- Pitaka) و سبد فلسفه‌ يا اَبيدَرمَه‌پيتَكه‌ (Abhidbamma Pitaka) . گفتني‌ است‌ كه‌ سبد سوم‌ كانون‌ پالي‌، مركب‌ از تفسير تحليلي‌ بر فلسفه‌ و روان‌شناسي‌ بودايي‌ است‌ (سوزوكي‌، پيشين‌، ص‌ 20)
4. مولانا جلال‌الدين‌ محمد رومي‌ به‌ بلخ‌، علاقه‌ وافري‌ داشت‌. او درباره‌ بلخ‌ چنين‌ مي‌سرايد:
اين‌ بخارا، منبع‌ دانش‌ بود پس‌ بخارايي‌ است‌ هر كاتش‌ بود
اي‌ بخارا! دانش‌ افزا بوده‌اي‌ ليك‌ از من‌ عقل‌ و دين‌ بربوده‌اي‌
5. رواج‌ فرهنگ‌ بودايي‌ در شمال‌ شرق‌ ايران‌ در قرون‌ نخستين‌ هجري‌، دلايل‌ سياسي‌ داشته‌ است‌. زيرا پس‌ از پيروزي‌ اعراب‌ بر ايرانيان‌ در عصر عمر، جبهه‌ي‌ جنگ‌ ايران‌ و عرب‌ از غرب‌ كشور به‌ شمال‌ شرقي‌ كشيده‌ شد. دهقانان‌ خراسان‌ و تخارستان‌ به‌ كمك‌ تركان‌ و تورانيان‌ و با حمايت‌ دولت‌ چين‌، پيروز (فرزند يزدگرد سوم‌ آخرين‌ پادشاه‌ ساساني‌) را به‌ پادشاهي‌ برداشتند و در برابر تازيان‌ در فتح‌ خراسان‌ و فرا رود ايستادگي‌ كردند. حتي‌ پس‌ از پناهندگي‌ پيروز به‌ چين‌ در 55 هجري‌، پسر او با نام‌ نرسه‌ با كمك‌ چين‌ در اطراف‌ تخارستان‌ عليه‌ اعراب‌ فعاليت‌ داشت‌. مسلم‌ است‌ كه‌ در اين‌ اوضاع‌ و احوال‌، بازماندگان‌ ساساني‌ چندان‌ به‌ كيش‌ زرتشتي‌ تكيه‌ نداشته‌اند و بلكه‌ براي‌ جلب‌ حمايت‌ دولت‌ چين‌ و بوداييان‌ تخارستان‌ بيشتر به‌ كيش‌ بودايي‌ متوجه‌ بوده‌اند. نگ‌: امين‌، سيّدحسن‌، پيشين‌، ص‌ 125.
6. كتاب‌ تري‌پيتَكَهْ (يا كتاب‌ قانون‌ مكتب‌ هينَهْيانَهْ) به‌ روايت‌ آقاي‌ پاشايي‌ از 3 قسمت‌ اصلي‌ (اَبي‌ در مه‌ پيتَكه‌، سوتّه‌ پيتكه‌، وِنيَه‌ پيتكه‌) تشكيل‌ شده‌ كه‌ اَبي‌ در مه‌ از 7 قسمت‌ و سوتّه‌ از 5 قسمت‌ تشكيل‌ گرديده‌ است‌. وينيَه‌ نيز از 3 قسمت‌ اصلي‌تر (پري‌ واره‌، كَنْدَ كه‌ و سوتّه‌ وِبَنْگَهْ) تشكيل‌ يافته‌ كه‌ كَنْدكَهْ از دو زير بخش‌ وسوتّه‌ وِبنگه‌ نيز از دو زيربخش‌ (بِكوني‌ وِبَنْگَهْ و مها وِبنگَهْ) فراهم‌ آمده‌ است‌. سوتّه‌ كه‌ خود به‌ 5 زيربخش‌ منقسم‌ است‌، يكي‌ از آن‌ زيربخشها خود به‌ 15 بخش‌ جزئي‌تر تقسيم‌ مي‌گردد. به‌ اين‌ ترتيب‌ بنابه‌ روايت‌ استاد پاشايي‌ تري‌پيتَكَهْ از حدود 31 بخش‌ فرعي‌ تشكيل‌ گرديده‌ است‌ (شماي‌ زير) از سوي‌ ديگر بنابه‌ روايت‌ رابرت‌ هيوم‌، تري‌پيتَكَهْ از 29 بخش‌ فرعي‌ فراهم‌ آمده‌ است‌، كه‌ طول‌ هر يك‌ از آنها از 10 صفحه‌ تا 1839 صفحه‌ است‌. (نگاه‌ كنيد به‌: پاشايي‌، ع‌، بودا، تهران‌ و هيوم‌، اديان‌ زنده‌ جهان‌، ترجمه‌: عبدالرحيم‌ گواهي‌، تهران‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، 1369، ص‌ 113). تقسيم‌بندي‌ متون‌ كانون‌ پالي‌ - تري‌پيتَكَهْ به‌ روايت‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌ به‌ شرح‌ زير است‌:
تقسيم‌بندي‌ متون‌ كانون‌پالي‌ - تري‌پيتَكَهْ
تري‌پيتَكَهْ

C . اَبي‌ دَمَّهْ - پيتكَه‌ B . سوتّه‌ - پيتَكَه‌ A . وينيه‌ - پيتكَه‌
(هفت‌ كتاب‌) (پنج‌ مجموعه‌)
1- ذَمَّه‌ - سَنْگَني‌ پَري‌وارَه‌ كَنْدَكَه‌ سُوتَّه‌ - وِبَنْگَه‌
2- وِبَنْگَه‌
3- داتُوكَتا مَهاوَگَّه‌ چُولَه‌ وَگَّه‌
4- پُوگَّله‌ - پَنْيتَي‌
5- كَتاوَتُّو بِكُوني‌ - وِبَنگه‌ مَهاوِبَنگه‌
6- يَمَكَه‌
7- پَتّانَه‌

ديگه‌ - نِكايَه‌ مجمَه‌ - نِكايَه‌ سَمْيُوتَّه‌ - نِكايه‌ اَنْگُوتَّرَه‌ - نكايه‌ *كُودَّكَه‌ - نيكايه‌

تِيرَه‌ - گاتا پيتَه‌ - وَتُّو وِمانَه‌ - وَتَّو سُوتّه‌ - نِپاتَه‌ اِتي‌ وُوتَّكَه‌ اُودانَه‌ ذَمَّه‌پَدَه‌ كُودَّكَه‌ - نِپاتَه‌
7 7 6 5 4 3 2 1
تِيري‌ - گاتا جاتَكِّه‌ نِدّيْسَه‌ پَتي‌سَمْبِهدا اَپَدانَه‌ بُدَّوَمْسَه‌ چَرِيا - پيتكَه‌
9 10 11 12 13 14 15
7. اين‌ واژه‌ دوبار در كتاب‌ به‌ كار رفته‌ و بنابراين‌ بعيد نيست‌ كه‌ به‌ همين‌ دليل‌ عنوان‌ كتاب‌ دَمَه‌ پده‌ انتخاب‌ گرديده‌ است‌ (پاشايي‌، عسگري‌، 1380، ص‌ 15).
8. Sutra به‌ معناي‌ سوره‌ و گفتار
9. مي‌گويند كه‌ 423 شعر مورد اشاره‌ در 300 موقف‌ مختلف‌ از سوي‌ بودا سروده‌ شده‌ كه‌ همگي‌ در دَمَه‌پَدَه‌ منعكس‌ مي‌باشد. (نگ‌: ع‌. پاشايي‌، راه‌ آيين‌، تهران‌، نگاه‌ معاصر، 1380، ص‌ 14).
10. ع‌. پاشايي‌. همان‌. صص‌ 93-90
11. ناكامورا مي‌نويسد: «در گردهمايي‌ راجگهه‌ دو دسته‌ از رهبانان‌ شركت‌ داشتند، محافظه‌كاران‌ كه‌ سراسر وينيَه‌ را مي‌پذيرفتند، و پيشروان‌ كه‌ همه‌ بندهاي‌ وينيَه‌ را بي‌چون‌ و چرا نمي‌دانستند. گروه‌ نخست‌ را كاشيپه‌ رهبري‌ مي‌كرد، و نماينده‌ گروه‌ دوم‌ آننده‌ بود. سپس‌ در گردهمايي‌ ويشالي‌ (Vaishجli) ده‌ مورد سازماني‌ به‌ برخورد سخت‌ اين‌ دو دسته‌ انجاميد و از همين‌رو اين‌ آيين‌ به‌ دو دسته‌ تراوادين‌ و پيروان‌ مهاسنگهيكه‌، بخش‌ شدند. آيين‌ بودايي‌ از دوران‌ نخست‌ تحت‌ تأثير عوامل‌ بومي‌ رشد كرد و در هر مكاني‌ از آن‌ عوامل‌ رنگ‌ پذيرفت‌. همين‌ رنگ‌پذيري‌ به‌ تشكيل‌ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ كمك‌ كرد. اين‌ برداشت‌ را مي‌توان‌ با بررسي‌ رساله‌هاي‌ اين‌ گروهها نشان‌ داد. در گروه‌ تِرَهْوادَهْ نزديك‌ به‌ بيست‌ فرقه‌ شناخته‌اند. (آشتياني‌، جلال‌الدين‌، 1377، ص‌ 100)
12. Vajji
a/Yasa - s َ 13. Ya
soka َ a - al - 14. K
15. اكيرا مي‌نويسد: صد سال‌ پس‌ از مرگ‌ بودا گردهمايي‌ (Sangiti) بزرگي‌ در وَيشالي‌ براي‌ رسيدگي‌ به‌ لغزشهاي‌ رهبانان‌ تشكيل‌ شد، كه‌ آن‌ را سنگيتي‌ هفتصد شيوخ‌ ناميدند. از جمله‌ پرسشهاي‌ مورد گفتگو چنين‌ بود (لغزشهاي‌ رهبانان‌):
1- نمك‌ را در شاخ‌ حيواني‌ ريخته‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور انباركردن‌ خوراك‌ است‌.
2- آنگاه‌ كه‌ سايه‌ روي‌ ساعت‌ (خورشيدي‌) دو انگشت‌ از نيمروز گذشته‌، غذا خورده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
3- پس‌ از غذا خوردن‌ به‌ دهكده‌ ديگر رفته‌ و در يك‌ روز دوبار غذا خورده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
4- آب‌ پنير را پس‌ از نوشيدن‌ شير نوشيده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
5- بورياي‌ حاشيه‌دار به‌ كار برده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
6- چند گردهمايي‌ دو هفته‌ يك‌ بار، در يك‌ سيما (Simج) انجام‌ داده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
اين‌ گردهمايي‌ را همچنين‌ انجمن‌ بررسي‌ ونييَهْ (Vinaya Sangiti) مي‌ناميدند در اين‌ انجمن‌ كشمكشها بالا گرفت‌ و موجب‌ جدايي‌ بزرگ‌ در آيين‌ بودا شد (ظاهراً پرسشهاي‌ بسيار مهمي‌ مورد گفتگو بوده‌!) و دو مكتب‌ كلي‌ يكي‌ به‌ نام‌ مَهاسنگهيكه‌ (Mahجsanghika) انجمن‌ بزرگ‌ كه‌ به‌ تفسيرهاي‌ آزاد پايبند بودند، و ديگري‌ مكتب‌ شيوخ‌ (Sthaviravجda) كه‌ محافظه‌كار بودند، پديد آمد. در كنار اين‌ دو مكتب‌، گروههاي‌ ديگري‌ هم‌ سازمان‌ يافتند. در رساله‌اي‌ از استادي‌ به‌ نام‌ مَهادِوَه‌ (Mahجdeva) وابسته‌ به‌ سنّت‌ شمالي‌، انگيزه‌ اين‌ جدايي‌ چيز ديگري‌ بيان‌ شده‌ است‌ و آن‌ هم‌ رأي‌ نبودن‌ درباره‌ پايگاه‌ ارهت‌ است‌ كه‌ از ديدگاه‌ پيروان‌ نخستين‌ بودا لغزش‌ناپذير بود ولي‌ مهاسنگهيكه‌ با آن‌ گروه‌ هم‌آوا نبود. پرسشهاي‌ پنجگانه‌ كه‌ مَهادِوَه‌ درميان‌ مي‌گذارد چنين‌ است‌:
1- آيا ممكن‌ است‌ ارهت‌ هم‌ تحريك‌ شهواني‌ شود.
2- امكان‌ ناداني‌ براي‌ ارهت‌ هم‌ وجود دارد.
3- ارهت‌ هم‌ ممكن‌ است‌ شك‌ كند.
4- آيا امكان‌ دارد ارهت‌ به‌ ياري‌ ديگري‌ تنوير شود.
5- آيا ارهت‌ راه‌ را با يك‌ نداي‌ شگفت‌زدگي‌ به‌ پايان‌ رسانده‌ است‌. (آشتياني‌، 1377، ص‌ 102)
كُنسه‌ پس‌ از بيان‌ گردهمايي‌ وَيشالي‌ مي‌نويسد: «پيروان‌ حكمت‌ كهني‌ براي‌ پابرجايي‌ دهرمه‌ تنها برگزيدگان‌ يا ارهتها را سزاوار مي‌پنداشتند، ولي‌ پيروان‌ مهاسنگهيكه‌ افزون‌ بر ارهتها، رهبانان‌ و سرمايه‌داران‌ و مالكين‌ و مردم‌ را نيز شايسته‌ پيوستن‌ به‌ انجمن‌ مي‌دانستند. مبناي‌ جدايي‌ اين‌ دو گروه‌ را نخست‌ پرسشهاي‌ پنجگانه‌ رهباني‌ به‌ نام‌ مَهادِوَه‌ گزارش‌ داده‌اند كه‌ ارهت‌ را در شمار لغزش‌ناپذيران‌ نمي‌دانست‌ و گذشته‌ بر اين‌ باور داشت‌ كه‌ ارهتها شبها انزال‌ مني‌ دارند و اين‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ هنوز بر شهوت‌ خود چيره‌ نشده‌اند و مارَ مي‌تواند آنها را گمراه‌ سازد. ارهتها همه‌دان‌ نيستند و هنوز جهل‌ را نابود نساخته‌اند، ارهتها ممكن‌ است‌ براي‌ تنوير نياز به‌ ديگران‌ داشته‌ باشند و از ديگران‌ بياموزند و ناداني‌ ممكن‌ است‌ در آنان‌ شك‌ به‌ وجود آورد. پيروان‌ حكمت‌ كهن‌ از اين‌ سخنان‌ چنان‌ خشمگين‌ شدند كه‌ او را تاجرزاده‌ نابكاري‌ خواندند كه‌ با مادرش‌ زنا كرده‌ و پدرش‌ را مسموم‌ و سپس‌ مادر خود را كشته‌ است‌. او كشنده‌ بسياري‌ از ارهتها نيز مي‌باشد. اين‌ نابكار پس‌ از اين‌ تبهكاريهاي‌ شرم‌آور ترك‌ خانه‌ كرده‌ و خود را در شمار رهبانان‌ درآورده‌ است‌ و اكنون‌ با درميان‌ گذاشتن‌ اين‌ پرسشها مي‌كوشد در آيين‌ بودا شكاف‌ وارد سازد». (بنگريد به‌: آشتياني‌، جلال‌الدين‌، عرفان‌ بوديسم‌، تهران‌، انتشار، 1377، ص‌ 104).
ataliputra/Patatiputta - 16. P
17. Mahindra/Mahinda
18. Sangamitta
alardhar - 19. J
20. نام‌ اين‌ زائر را به‌ شكلهاي‌ گوناگون‌ خوانده‌اند، چون‌ يوان‌ جوان‌، و مانند آن‌. . Yuan Chwang
21. ارابه‌ي‌ بزرگ‌ هم‌ گفته‌اند. ana - ay - . Mah
22. ارابه‌ي‌ كوچك‌ هم‌ گفته‌اند. ana - . Hi¨nay
23. Kumara Jiva
24. Budba babhadra
25. Fa- Hsein
26. Fa- Xian
27. Hsuan - Tesang
28. Xuan Zang
29. تسانگ‌ به‌ منظور زيارت‌ دندان‌ بودا به‌ جلال‌آباد افغانستان‌ كنوني‌ رفت‌ ولي‌ آن‌ را در آنجا نيافت‌. وي‌ از وجود يكصد صومعه‌ بودايي‌ و سه‌ هزار راهب‌ كه‌ همگي‌ پيرو طريقه‌ي‌ هينَهْيانَهْ بوده‌اند، خبر مي‌دهد. ر.ك‌: امين‌ سيّدحسن‌، بازتاب‌ اسطوره‌ بودا در ايران‌ و اسلام‌، تهران‌: ميركسري‌'، 1378، به‌ نقل‌ از:
Translated by J.Taka Kusa, Delhi, 1896. A Record of the Buddhist Religion, tsing,
30. Malay
31. Chandra Gupta II
32. Budhisattva
33. Avalokiteshvara
34. Goddess of Mercy
35. Kwan - Yin
36. Kannon
37. Maha Vairo Cana
38. Amitabha
39. Western Paradise
40. Pure Land
41. Amida
42. Dainichi
43. Kamakura
44. Todaiji
45. Monclsticism
46. Tien - Tai
47. Tendai
48. Chan
49. Seon
50. Enlightenment
51. مكتب‌ ذن‌ در ژاپن‌ به‌ دو شاخه‌ رينزاي‌ ذن‌ و سوتوذن‌ تقسيم‌ مي‌شود.
52. Taoism
53. utra - s به‌ پالي‌ sutta .
54. بخشهايي‌ از پِرَگياپارميتا توسط‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌ به‌ فارسي‌ برگردان‌ شده‌ است‌. نگاه‌ كنيد به‌: عسگري‌ پاشايي‌، فراسوي‌ فرزانگي‌، تهران‌، نگاه‌ معاصر، 1380.
55. ع‌. پاشايي‌، فراسوي‌ فرزانگي‌، صص‌ 47 - 40
56. Vafrayana
57. Lamaism
58. Bon
59. Taoism
60. نگاه‌ كنيد به‌: هوكينز، بردلي‌، آيين‌ بودا، ترجمه‌ محمدرضا بديعي‌، تهران‌، اميركبير، 1380، ص‌ 146
61. Shingon
62. Borobudur
63. Tantric
64. Kongo
65. Indra
66. Tantrism
67. Mandala
68. Mantras
69. Mudras
70. Kali
71. Green Tara
72. White Tara
73. Mamaki
74. Vafra Mandala
75. Womb Mandala
76. See: Kelly. L. Ross. Ph.D, http:// www. friesian. com/ buddhism. htm. p. 89

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄بــودا
وضعيت‌ آييني‌ و فلسفي‌ سرزمين‌ هند هنگام‌ ظهور بودا
 

مقدمه‌


ريشه‌دارترين‌ آيين‌ در سرزمين‌ هند، همانا هندوئيسم‌ است‌. هندوئيسم‌ از جمله‌ ادياني‌ است‌ كه‌ منشأ پيدايش‌ آن‌ چندان‌ مشخص‌ نيست‌. برخي‌ از محققان‌، هندوئيسم‌ را يك‌ فرهنگ‌ قلمداد كرده‌اند تا يك‌ مذهب‌. حتي‌ انديشمندان‌ معروف‌ هند نيز تعريف‌ جامع‌ و مانعي‌ از هندوئيسم‌ ارائه‌ نداده‌اند.
«هندوئيسم‌ مذهب‌ و اعتقادي‌ است‌ مبهم‌؛ بدون‌ شكل‌ و چندجانبه‌ كه‌ همه‌ چيز را براي‌ همه‌ي‌ مردم‌ دربرمي‌گيرد. به‌ دشواري‌ مي‌توان‌ آن‌ را به‌ شكلي‌ مشخص‌ بيان‌ كرد يا به‌ شكلي‌ مشخص‌ گفت‌ كه‌ اصولاً هندوئيسم‌ بامعني‌ معمولي‌ كلمه‌ي‌ مذهب‌، آيا مذهب‌ هست‌ يا نيست‌؟ آيين‌ هندو در شكل‌ كنوني‌ خود و حتي‌ در شكل‌ گذشته‌اش‌ اعتقادات‌ و آداب‌ فراواني‌ را دربرگرفته‌ است‌ كه‌ اغلب‌ بايكديگر تضاد داشته‌اند. (جمشيدي‌ بروجردي‌، 1372، ص‌ 12).
شرق‌شناسان‌، كيش‌ هندو را به‌ سه‌ دوره‌ي‌ ودايي‌ (1500 الي‌ 500 سال‌ قبل‌ از ميلاد)، برهمني‌ (500 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 800 سال‌ بعد از ميلاد) و هندو (از قرن‌ هشتم‌ ميلادي‌ به‌ بعد) تقسيم‌ كرده‌اند.
«هندو توسعه‌ و تكامل‌ جرياني‌ است‌ كه‌ از چشمه‌ي‌ فياض‌ وِدايي‌ جاري‌ و پيچ‌ و خم‌ زمان‌ را مي‌پيمايد و از آبشارهاي‌ تحولات‌ انديشه‌ گذر كرده‌ و جويبارهاي‌ عقايد و آراي‌ نوشكفته‌ بدان‌ مي‌پيوندد و به‌ تدريج‌ به‌ رودي‌ بزرگ‌ تبديل‌ مي‌شود كه‌ در اثر افزايش‌ و گسترش‌ روزافزون‌ توانا مي‌گردد و سرانجام‌ با سكوت‌ و وقاري‌ بي‌مانند در درياي‌ خموشي‌ و يگانگي‌ محض‌ كه‌ هدف‌ غايي‌ معنويت‌ هندوست‌ مي‌آسايد». (شايگان‌، 1375، ص‌ 4). 

مرحله‌ ودايي‌


مرحله‌ي‌ «ودايي‌» نخستين‌ مرحله‌ي‌ هندوئيسم‌ و اصيل‌ترين‌ آنهاست‌. «ودايي‌» را نوعي‌ خرد مقدس‌ و روشن‌بيني‌ حقيقي‌ تعبير كرده‌اند. به‌ موجب‌ «دين‌ ودا» عقل‌ انسان‌ و علوم‌ نمي‌توانند انسان‌ را تكامل‌ بخشند. «ودا» اصولاً علوم‌ را موهوم‌ مي‌داند. هدف‌ غايي‌ رهنمودهاي‌ «ودا» رسيدن‌ به‌ «كريشنا» (خداي‌ بزرگ‌ واحد) و وحدت‌ وجود است‌. براي‌ سير و سلوك‌ در اين‌ راه‌ تكاملي‌ و طولاني‌، نخستين‌ ضرورت‌ آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ «من‌» دروغين‌ را از بين‌ ببرد و به‌ «من‌ واقعي‌» كه‌ همان‌ ايمان‌ است‌ نائل‌ آيد. با قطع‌ ارتباطات‌ و اتصالات‌ «من‌ دروغين‌» و كسب‌ ايمان‌، انسان‌ قادر خواهد بود به‌ «آتمن‌» يعني‌ «من‌ بزرگ‌» كه‌ وجودي‌ حقيقي‌ و ذاتي‌ است‌ دست‌ يابد. در اين‌ حالت‌ است‌ كه‌ آدمي‌ متكامل‌ شده‌ و به‌ همه‌ي‌ آحاد بشر، نژادها و قوميتها عشقي‌ ذاتي‌ پيدا مي‌كند. «آتمن‌» در سير تكاملي‌ خود به‌ برهمن‌، كه‌ عبارت‌ است‌ از روح‌ همه‌ چيز و حقيقت‌ مطلق‌، مي‌رسد و اين‌ مرحله‌ همان‌ راه‌ درك‌ وحدت‌ وجود يعني‌ كريشنا و خداي‌ بزرگ‌ است‌. مراحل‌ سه‌گانه‌ي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ كمال‌ عبارت‌انداز: «سنسارَهْ»، «كَرْمَه‌» و «نيروانه‌». گفتني‌ است‌ كه‌ تمام‌ قوانين‌ و آداب‌ ودايي‌ و بسياري‌ از رسمها و سنّتهاي‌ هندو كه‌ اغلب‌ آنها اكنون‌ منسوخ‌ شده‌ است‌ به‌ اين‌ خدا نسبت‌ داده‌ مي‌شود. (1) 

مرحله‌ي‌ برهمني‌


آيين‌ برهمن‌ به‌ دنبال‌ ايجاد تحول‌ در افكار و عقايد ودايي‌ در قرن‌ هشتم‌ پيش‌ از ميلاد پديد آمده‌ است‌. در اين‌ آيين‌ دو كتاب‌ به‌ اسامي‌ «برهمنه‌» و «اُپه‌نيشَدْ» به‌ مجموعه‌ي‌ كتب‌ و عقايد هندوئيسم‌ افزوده‌ شد.

برهمنه‌ مجموعه‌ مطالبي‌ است‌ كه‌ درباره‌ي‌ قصه‌ها و افسانه‌ها و اساطير خدايان‌، فديه‌ و جزئيات‌ مناسك‌ قرباني‌ نگاشته‌ شده‌ است‌. اُپه‌نيشَدْ (وِيدانته‌)، چكيده‌ و ماحصل‌ تعليمات‌ ديني‌ و فلسفي‌ وداست‌. در اين‌ مرحله‌ برهمنان‌ براي‌ محور قراردادن‌ خود اختلافات‌ نژادي‌ و طبقاتي‌ را بين‌ مردم‌ تشديد كردند. كاست‌ يا طبقات‌ پنجگانه‌ كه‌ آميزش‌ با هم‌ ندارند از اين‌ زمان‌ پايه‌گذاري‌ شد.
نكته‌ي‌ مهم‌ ديگر در مورد هندوئيسم‌ و حتي‌ سيستم‌ قرون‌ وسطايي‌ كاست‌ نوع‌ نگرش‌ سياسي‌ رهبران‌ بزرگ‌ هند به‌ اين‌ آيين‌ مذهبي‌ است‌. اين‌ نگرش‌ براي‌ آيين‌ مذكور نوعي‌ ارزش‌ ملي‌ و هويت‌ تاريخي‌ قائل‌ است‌ كه‌ به‌ بركت‌ آن‌ يكپارچگي‌ و تماميت‌ ارضي‌ كشور محفوظ‌ مي‌ماند. در تحليل‌ مذكور تعصب‌ مذهبي‌ هندوئيسم‌ كه‌ در برابر هر حركت‌ مثبت‌ و منفي‌ همچنان‌ ساختار طبقاتي‌ خود را حفظ‌ كرده‌ است‌، به‌ نحوي‌ مورد تمجيد نهرو قرار گرفته‌ است‌. «سرجورج‌ بيردودو» در جايي‌ گفته‌ است‌:
«تا وقتي‌ كه‌ هندوها سيستم‌ كاست‌ را حفظ‌ كنند هند همچنان‌ هند خواهد بود، اما روزي‌ كه‌ از اين‌ سيستم‌ جدا شوند ديگر هند وجود نخواهد داشت‌ و اين‌ شبه‌ جزيره‌ انحطاط‌ خواهد يافت‌. درهم‌ شكستن‌ يك‌ نظام‌ اجتماعي‌ عظيم‌ كه‌ روزگاري‌ دراز دوام‌ يافته‌ ممكن‌ است‌ به‌ آشفتگي‌ كامل‌ زندگي‌ اجتماعي‌ منتهي‌ شود».(جمشيدي‌ بروجردي‌، 1372، ص‌ 11). 

آيين‌ هندو


هندو سومين‌ مرحله‌ آيين‌ ودايي‌ است‌ كه‌ حدود قرن‌ اول‌ ميلادي‌ ظهور كرد. هندوها علاوه‌ بر خدايان‌ بسيار عديده‌اي‌ كه‌ در بتخانه‌ها، كارخانه‌ها، مغازه‌ها و رهگذرها و خانه‌هاي‌ خود مورد ستايش‌ قرار مي‌دهند، به‌ سه‌ خدا بيش‌ از همه‌ احترام‌ مي‌گذارند. خدايان‌ بزرگ‌ هندوها عبارت‌اند از:
«برهما» يا خداي‌ آفريننده‌؛ «شيوا» يا خداي‌ مرگ‌ و نابودي‌؛ و «ويشنو» يا خداي‌ حافظ‌ و سازنده‌. (جمشيدي‌ بروجردي‌، 1372 ص‌ 12)
هندوان‌ بر اين‌ باورند كه‌ ويشنو ده‌ بار در صور حيوان‌ و انسان‌ در زمين‌ ظاهر شده‌ كه‌ بار هفتم‌ به‌ صورت‌ «راما» و آنگاه‌ «كريشنا» ظاهر شده‌ است‌. راما و كريشنا نيز در بين‌ خدايان‌ هندو بسيار مورد احترام‌اند. (2)

آشفته‌ بازار فلسفي‌: نيهيليستها، سوفسطاييان‌ و ديگران‌


ويل‌ دورانت‌، شرايط‌ ظهور بودا را بسيار آشفته‌ مي‌داند و اشاره‌ مي‌كند كه‌ اُپه‌نيشَدْها، اين‌ آشفتگي‌ را به‌ انحاء مختلف‌ بازتاب‌ مي‌دهند. او مي‌گويد: گاهي‌ فرزانگاني‌ برهمنان‌ را به‌ ريشخند مي‌گرفتند، چنان‌كه‌ چاندوگيه‌ اُپه‌نيشَدْ ، برهمنانِ درستي‌ پندار آن‌ زمان‌ را به‌ يك‌ دسته‌ سگ‌ مانند مي‌كند كه‌ هر يك‌ دم‌ ديگري‌ را چسبيده‌، مؤمنانه‌ مي‌گويند «اوم‌، (3) بخوريم‌؛ اوم‌، بنوشيم‌». يا مثلاً سوسنويد اُپه‌نيشَدْ مي‌گويد: نه‌ خدايي‌ هست‌، نه‌ بهشتي‌، نه‌ دوزخي‌، نه‌ تناسخي‌، و نه‌ جهاني‌؛ وداها و اُپه‌نيشَدْها كار ابلهاني‌ خودبين‌ است‌؛ انديشه‌ها موهوم‌، و كلمات‌ همه‌ دروغ‌ است‌؛ مردمي‌ كه‌ گول‌ اين‌ حرفهاي‌ پرآب‌ و تاب‌ را خورده‌اند به‌ خدايان‌ و معابد و «مردان‌ مقدس‌» مي‌چسبند، گرچه‌ در واقعيت‌ ميان‌ ويشنو و سگ‌ هيچ‌ فرقي‌ نيست‌. يا درباب‌ ويروچنه‌ گفته‌ شده‌ كه‌ سي‌ و دو سال‌ شاگرد خود خداي‌ بزرگ‌، پرجاپتي‌، بود، و درباره‌ي‌ «آن‌ خودي‌ كه‌ از بدي‌، پيري‌، مرگ‌، اندوه‌، گرسنگي‌، و تشنگي‌ آزاد است‌، و آرزويش‌ حقيقت‌ است‌» تعليم‌ بسيار گرفت‌، و بعد ناگهان‌ به‌ زمين‌ بازگشت‌ و اين‌ تعليم‌ بسيار پرهياهو را موعظه‌ كرد كه‌ «خود انسان‌ بايد در اينجا روي‌ زمين‌ نيكبخت‌ شود؛ بايد به‌ خود رسد؛ آنكه‌ خود را اينجا روي‌ زمين‌ نيكبخت‌ مي‌كند، آن‌ كه‌ به‌ خود مي‌رسد، هر دو جهان‌ را داراست‌: اين‌ جهان‌ و آن‌ ديگري‌ را».
در واقع‌، تصويري‌ شكل‌ مي‌گيرد كه‌ در آن‌، همراه‌ با پارساياني‌ كه‌ درباره‌ي‌ برهمن‌ تفكر مي‌كنند، اشخاص‌ گوناگوني‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ همه‌ي‌ برهمنان‌ را خوار مي‌شمرند؛ در همه‌ي‌ خدايان‌ شك‌ روا مي‌دارند؛ و بي‌هيچ‌ هراسي‌ نام‌ ناستيكه‌ ، يا نه‌- گو ، نيهيليست‌ (هيج‌ باور) را بر خود دارند. مثلاً سنجيه‌ ، لاادري‌ (آگنوستيك‌) بود، يعني‌ زندگي‌ پس‌ از مرگ‌ را نه‌ مي‌پذيرفت‌ و نه‌ انكارش‌ مي‌كرد؛ او در امكان‌ شناسايي‌ شك‌ مي‌كرد، و فلسفه‌ را محدود به‌ جستجوي‌ آرامش‌ مي‌دانست‌. پورنه‌ كاشيپه‌ قبول‌ فرقهاي‌ اخلاقي‌ را رد مي‌كرد، و تعليمش‌ اين‌ بود كه‌ روان‌ آدمي‌ برده‌ي‌ پذيراي‌ بخت‌ و تصادف‌ است‌. مشكرين‌ گشاله‌ بر اين‌ عقيده‌ بود كه‌ تقدير، تعيين‌كننده‌ي‌ همه‌ چيز است‌، و به‌ نيكيهاي‌ انسانها توجهي‌ ندارد. كيمبلين‌ انسان‌ را ساخته‌ي‌ (چهار عنصر) خاك‌، آب‌، آتش‌، و باد مي‌دانست‌، و مي‌گفت‌: «ابله‌ و فرزانه‌، به‌ هنگام‌ زوال‌ تن‌، يكسان‌ از ميان‌ مي‌روند؛ نابود مي‌شوند؛ و ديگر، پس‌ از مرگ‌، هستي‌ ندارند». مؤلف‌ رامايانا، برهمن‌ جابالي‌ را در هيئت‌ يك‌ شكاك‌ نمونه‌ نشان‌ مي‌دهد. مثلاً جابالي‌، راما (قهرمان‌ رامايانا) را، كه‌ مي‌خواهد دست‌ از پادشاهي‌ بردارد تا سوگندش‌ را نشكسته‌ باشد، ريشخند مي‌كند:
جابالي‌، برهمن‌ دانا و سوفسطايي‌ خوش‌بيان‌ و سخن‌آور، كه‌ در ايمان‌ و آيين‌ و وظيفه‌ ترديد روا مي‌داشت‌، با پسر جوان‌ شاه‌ آيودهيا چنين‌ گفت‌:
«دلم‌ به‌ حال‌ آنهايي‌ مي‌سوزد كه‌ از كامهاي‌ دنيايي‌ رو مي‌گردانند، و به‌ جستجوي‌ نيكي‌ براي‌ نيكبختي‌ اخروي‌ مي‌شتابند و در مرگي‌ نابهنگام‌ فرو مي‌روند. 

غم‌ ديگران‌ را نمي‌خورم‌. مردم‌ هر ساله‌ خوراك‌ و چيزهاي‌ گرانبهاي‌ ديگر را در راه‌ نياكان‌ از دست‌ رفته‌ي‌ خود پيشكش‌ كرده‌، آنها را از ميان‌ مي‌برند. اي‌ راما، آيا هيچگاه‌ شده‌ است‌ كه‌ مرده‌ غذا بخورد؟ اگر يكي‌ غذا بخورد و ديگري‌ پرورده‌ شود، پس‌ آنهايي‌ كه‌ به‌ سفر مي‌روند نيازي‌ به‌ زاد راه‌ ندارند. خويشان‌ آنها مي‌توانند به‌ نام‌ آنها در خانه‌ به‌ برهمني‌ غذا بدهند!
اي‌ رامه‌ چندره‌، اين‌ اوامر و نواهي‌ كتاب‌ مقدس‌ را آموختگاني‌ آورده‌اند كه‌ در واداشتن‌ ديگران‌ به‌ بخشش‌ و پيدا كردن‌ دستاويزهاي‌ ديگر ثروت‌اندوزي‌ چرب‌دست‌ بودند. ازاين‌رو ساده‌دلان‌ را فرمانبردار خويش‌ كرده‌اند. تعليمشان‌ اين‌ است‌، «بدهيد؛ ببخشيد؛ دستگيري‌ كنيد؛ خود را مقدس‌ سازيد؛ رياضت‌ بكشيد؛ مرتاض‌ شويد». اي‌ راما، فرزانه‌ باش‌، يقين‌ بدان‌ كه‌ جز اين‌ جهاني‌ نيست‌! از آنچه‌ هست‌ بهره‌مند شو و هر چه‌ ناخوشايند است‌، آن‌ را به‌ دورافكن‌! اصلي‌ را بپذير كه‌ براي‌ همه‌ پذيرفتني‌ باشد».
وقتي‌ بودا به‌ سن‌ مردي‌ رسيد تالارها، خيابانها، و جنگلهاي‌ شمال‌ هند را پر از غلغله‌ي‌ بحثهاي‌ فلسفي‌ ديد، كه‌ بيشترش‌ رنگ‌ و روي‌ الحاد و ماده‌گري‌ داشت‌. اُپه‌نيشَدْهاي‌ متأخر و كهن‌ترين‌ كتابهاي‌ بودايي‌ پر است‌ از اشارات‌ به‌ اين‌ مرتدها. دسته‌ي‌ بزرگي‌ از اين‌ سوفسطاييان‌ دوره‌گرد، يعني‌ پريباجيكا ، بهترين‌ ايام‌ سال‌ را، در شمال‌ هند، از ناحيه‌اي‌ به‌ ناحيه‌ي‌ ديگر مي‌رفتند. و پي‌ شاگرد فلسفه‌، يا دنبال‌ مخالفان‌ خود مي‌گشتند. برخي‌ از آنها منطق‌ را فن‌ اثبات‌ هر چيزي‌ مي‌دانستند و آن‌ را تعليم‌ مي‌دادند و صاحب‌ القابي‌ مثل‌ «موشكاف‌» و «مارماهي‌ لولنده‌» شده‌ بودند؛ برخي‌ ديگر نيستي‌ خدا، و بي‌حاصلي‌ فضيلت‌ اخلاقي‌ را نشان‌ مي‌دادند. گروه‌ انبوهي‌ جمع‌ مي‌شدند كه‌ به‌ اين‌ گونه‌ گفتارها و مناظرات‌ گوش‌ بدهند؛ براي‌ آنها تالارهاي‌ بزرگي‌ ساخته‌ بودند؛ و گاهي‌ فرمانروايان‌ هم‌ به‌ كسي‌ كه‌ از ميان‌ اين‌ مبارزان‌ معنوي‌ پيروز بيرون‌ آمده‌ باشد، پاداش‌ مي‌دادند. عصر بودا حيرت‌آور انديشه‌ي‌ آزاد، و عصر هزاران‌ آزمون‌ فلسفي‌ بود. 

از اين‌ شكاكان‌ چندان‌ چيزي‌ به‌ دست‌ ما نرسيده‌ است‌، و ياد آنها كما بيش‌ منحصراً از خرده‌گيري‌ دشمنانشان‌ باقي‌مانده‌ است‌. قديمي‌ترين‌ اين‌ نامها بريهسپتي‌ است‌، اما آثار نيهيليستي‌ او ازميان‌ رفته‌ است‌؛ وتمام‌ چيزي‌ كه‌ از او به‌ جا مانده‌ شعري‌ است‌ كه‌، با زبان‌ عاري‌ از هرگونه‌ ابهامِ ناشي‌ از مسائل‌ مابعدالطبيعه‌، به‌ برهمنان‌ خرده‌ مي‌گيرد:
آتش‌ داغ‌ و آب‌ سرد است‌، نسيم‌ بامدادي‌ لطافت‌
فرح‌بخشي‌ دارد؛ اين‌ گوناگوني‌ از چه‌ كسي‌ آمد؟
از سرشت‌ خاص‌ خود آنها زاييده‌ شد.
و همه‌ي‌ اينها را هم‌ بريهسپتي‌ گفته‌ است‌-
نه‌ بهشتي‌ هست‌، نه‌ رهايي‌ غايي‌،
نه‌ رواني‌، نه‌ جهاني‌ ديگر، و نه‌ شعاير طبقاتي‌...
سه‌ ودا، خويشتنداري‌ سه‌گانه‌
و تمام‌ خاك‌ و خاكستر توبه‌ (4) -
اينها دستاويز معاش‌ مرداني‌ است‌
كه‌ از عقل‌ و مردي‌ عاري‌ هستند...
چگونه‌ اين‌ تن‌، هنگامي‌ كه‌ خاك‌ شود،
زمين‌ را باز مي‌بيند؟ و اگر روحي‌ بتواند
به‌ جهانهاي‌ ديگر برود، چرا آن‌ دلبستگي‌ نيرومندي‌ كه‌ مرده‌
به‌ بازماندگانش‌ دارد او را به‌ زندگي‌ باز نمي‌گرداند؟
آن‌ آداب‌ پرخرجي‌ كه‌ برهمنان‌ براي‌ كساني‌ كه‌ مي‌ميرند تجويز مي‌كنند
چيزي‌ جز وسيله‌ي‌ معاشي‌ نيست‌ كه‌ ساخته‌ و پرداخته‌ي‌ زيركي‌ برهمنان‌ است‌- 
همين‌ و بس‌...
تا زندگي‌ دوام‌ دارد، آن‌ را در آسايش‌ و شادي‌ سپري‌ كن‌؛
بگذار مرد از دوستانش‌ پول‌ قرض‌ كند، و نانش‌ در روغن‌ باشد.
از اين‌ كلمات‌ قصار بريهسپتي‌ ، سراسر، يك‌ مكتب‌ مادي‌ هندي‌ پديد آمد، كه‌، به‌ اعتبار نام‌ يكي‌ از ماده‌گرايان‌، (همان‌طور كه‌ گذشت‌)، آن‌ را چارواكه‌ ناميدند (كه‌ پيش‌ از اين‌ ذكر آن‌ رفت‌). آنان‌ به‌ اين‌ فكر كه‌ وداها را حقيقتي‌ مي‌داند كه‌ از آسمان‌ نازل‌ شده‌ مي‌خنديدند؛ بنابر استدلال‌ آنها، حقيقت‌ را هرگز نمي‌توان‌ شناخت‌، مگر از راه‌ حواس‌، حتي‌ به‌ عقل‌ هم‌ نبايد اعتماد كرد، زيرا صحت‌ هر استنتاجي‌ نه‌ فقط‌ به‌ مشاهده‌ي‌ درست‌ و استدلال‌ صحيح‌ بستگي‌ دارد، بلكه‌ به‌ اين‌ فرض‌ هم‌ موكول‌ است‌ كه‌ آينده‌ چون‌ گذشته‌ عمل‌ خواهد كرد؛ و در اين‌ باره‌، چنان‌كه‌ ديويد هيوم‌ گفته‌ است‌، يقيني‌ در كار نيست‌.
هواخواهان‌ مكتب‌ چارواكه‌ مي‌گفتند چيزي‌ كه‌ حواس‌ آن‌ را درك‌ نكند، وجود ندارد؛ پس‌ روح‌، كه‌ حواس‌ آن‌ را درك‌ نمي‌كند، يك‌ فريب‌ است‌، و آتمن‌ هم‌ نيرنگي‌ بيش‌ نيست‌. ما، نه‌ در تجربه‌ و نه‌ در تاريخ‌، اثري‌ از مداخله‌ي‌ نيروهاي‌ فراتر از طبيعي‌ را در جهان‌ نمي‌بينيم‌. تمام‌ نمودها طبيعي‌ هستند؛ فقط‌ ساده‌لوحان‌ آنها را به‌ اهريمنان‌ يا خدايان‌ نسبت‌ مي‌دهند. ماده‌ تنها واقعيت‌ است‌؛ تن‌ تركيبي‌ از اتمهاست‌؛ ذهن‌ صرفاً ماده‌ي‌ انديشنده‌ است‌؛ تن‌ است‌ كه‌ حس‌ مي‌كند، مي‌بيند، مي‌شنود، فكر مي‌كند، نه‌ روح‌. «چه‌ كسي‌ روح‌ را ديده‌ كه‌ در حالتي‌ جدا از تن‌ وجود داشته‌ باشد؟» نه‌ خلودي‌ در كار است‌، و نه‌ دوباره‌ زاييده‌ شدني‌. دين‌، گمراهي‌، بيماري‌، يا نيرنگ‌ است‌؛ فرض‌ خدا براي‌ روشن‌شدگي‌ يا فهم‌ جهان‌ بي‌فايده‌ است‌. مردم‌ دين‌ را لازم‌ مي‌دانند، فقط‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ به‌ آن‌ خو گرفته‌اند و، هنگامي‌ كه‌ رشد دانش‌ اين‌ ايمان‌ آنها را نابود كند، كمبود و پوكي‌ آزاركننده‌اي‌ احساس‌ مي‌كنند. اخلاق‌ هم‌ طبيعي‌ است‌؛ يك‌ قرارداد اجتماعي‌ و يك‌ وسيله‌ي‌ آسايش‌ است‌، نه‌ يك‌ فرمان‌ الاهي‌، طبيعت‌ به‌ بد و خوب‌، به‌ عيب‌ و هنر كس‌ اعتنايي‌ ندارد، و مي‌گذارد كه‌ خورشيد، بي‌هيچ‌ تبعيضي‌، بر بدكاران‌ و پارسايان‌ بتابد؛ اگر طبيعت‌ يك‌ صفت‌ اخلاقي‌ داشته‌ باشد همان‌ بي‌اخلاقي‌ فراتر از تجربه‌ي‌ آن‌ است‌. چه‌ حاجت‌ كه‌ به‌ غريزه‌ و ميل‌ خود لگام‌ بزنيم‌، چون‌ اينها را طبيعت‌ به‌ انسان‌ آموخته‌ است‌. فضيلت‌ خطاست‌؛ مقصود از زندگي‌، زيستن‌ است‌، و تنها فراشناخت‌ سعادت‌ و نيكبختي‌ است‌.
اين‌ فلسفه‌ي‌ انقلابي‌ چارواكه‌ به‌ عصر وداها و اُپه‌نيشَدْها پايان‌ داد. چنبره‌ي‌ برهمنان‌ را بر ذهن‌ هند سست‌ كرد، و جامعه‌ي‌ هندي‌ را در خلئي‌ گذاشت‌ كه‌ تقريباً رشد دين‌ نويي‌ را ناگزير كرده‌ اما اين‌ ماده‌گرايان‌ كارشان‌ را چنان‌ كامل‌ عيار انجام‌ داده‌ بودند كه‌ هر دو دين‌ نويي‌ كه‌ براي‌ جايگزيني‌ ايمان‌ ودايي‌ عرضه‌ شد، پرستشي‌ بدون‌ خدا بود. هر دو به‌ جنبش‌ ناستيكه‌ يا نيهيليسم‌ تعلق‌ داشتند؛ و هر دو را دو تن‌ از طبقه‌ي‌ جنگجويان‌ (كشتريه‌) بنياد نهاده‌ بودند، نه‌ برهمنان‌، و از واكنش‌ به‌ آداب‌ و تشريفات‌ و خداشناسي‌ برهمنانه‌ پيدا شده‌ بودند. (5) با آمدن‌ آيين‌ بودا دوران‌ جديدي‌ در تاريخ‌ هند آغاز شد. (ويل‌ دورانت‌، مشرق‌ زمين‌ گاهواره‌ي‌ تمدن‌، ص‌ 484)
در چنين‌ آشفته‌بازار بزرگ‌ فكري‌ در هند بود كه‌ آيين‌ «بودا» طلوع‌ كرد و نفحه‌ي‌ تازه‌اي‌ به‌ روح‌ كهنسال‌ اين‌ سرزمين‌ دميد و باب‌ نوي‌ در پژوهش‌ چگونگي‌ رنج‌ جهاني‌ گشود و ارتداد و نيهيليسم‌ و ماده‌گرايي‌ چارواكه‌ را مهار كرد بلكه‌ كيش‌ هندو را براي‌ مدت‌ مديدي‌ تحت‌الشعاع‌ قرار داد. (شايگان‌، 1375، ص‌ 121).
البته‌ با اينكه‌ «بودا» پاره‌اي‌ از معتقدات‌ هندوان‌ را طرد كرده‌ و روش‌ تازه‌اي‌ براي‌ نجات‌ و گريز از دايره‌ي‌ مرگ‌ و حيات‌ برگزيده‌ بود، مع‌ذلك‌ افكار و معتقدات‌ او متأثر از رايحه‌ي‌ «اُپه‌نيشَدْها» و آيين‌ هندو است‌. «ريس‌ ديويدس‌» محقق‌ بزرگ‌ بودايي‌ معتقد است‌ كه‌ «گوتمه‌» هندو به‌ دنيا آمد و هندو درگذشت‌... يگانه‌ امتياز و تازگي‌ بودا نسبت‌ به‌ ديگران‌، سازمان‌ و توسعه‌ دادن‌ آيين‌ و تلطيف‌ و تعالي‌ مطالبي‌ است‌ كه‌ ديگران‌ نيز به‌ خوبي‌ بودا ادا كرده‌ بودند... فرق‌ اساسي‌ بين‌ او و اساتيد ديگر هندو ناشي‌ از جديت‌ عميق‌ و توجه‌ خاص‌ او به‌ بشر دوستي‌ است‌. 

آيين‌ قديم‌ بودايي‌ در ابتداي‌ امر چون‌ انديشه‌اي‌ نوساخته‌، در رشته‌ي‌ معنوي‌ هندو جلوه‌ نمي‌كند و بودا خود همواره‌ اذعان‌ داشته‌ است‌ آييني‌ كه‌ وي‌ به‌ مكاشفه‌ از نو باز يافت‌، راه‌ كهن‌ و طريقه‌ي‌ جاوداني‌ آريايي‌ است‌. «اولدنبرگ‌» معتقد است‌ كه‌ آيين‌ «بودا» نه‌ فقط‌ وارث‌ مباني‌ مهم‌ كيش‌ برهمني‌ است‌ بلكه‌ رنگ‌ فكري‌ و معنوي‌ و احساس‌ ديني‌ آن‌ هم‌ تحت‌ تأثير معنويت‌ هندو است‌. (اولدنبرگ‌، 1373، ص‌ 70).

بودا؛ روح‌ فلسفه‌ هندي‌ و روح‌ فلسفه‌ يوناني‌


تقريباً پانصد سال‌ پيش‌ از آنكه‌ شاهد تحول‌ و تغييري‌ در فلسطين‌ باشيم‌ در دو ناحيه‌ي‌ دورافتاده‌ از يكديگر يعني‌ يونان‌ و هند حوادثي‌ شگفت‌ در ميان‌ ملل‌ هند و اروپايي‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌.
در يونان‌، طريقه‌ها و كيشهاي‌ سري‌، «ارفيك‌» (6) - طريقه‌اي‌ كه‌ شاگردان‌ «فيثاغورس‌» از آن‌ پيروي‌ مي‌كردند - به‌ وجود آمد، تشريفات‌ مذهبي‌ آنها شامل‌ اعمالي‌ نظير عشاء رباني‌ و تبرك‌ نان‌ و شراب‌ و فراگرفتن‌ تعليمات‌ مقدس‌ يعني‌ قوانين‌ زندگي‌ خردمندانه‌ و متكي‌ به‌ عشق‌ به‌ تقوي‌ بود، هدف‌ آنها نيز عبارت‌ بود از: «ايجاد ايمان‌ به‌ زيباييها و روشنيهاي‌ جهان‌ ديگر در مردمان‌ پاك‌».
پس‌ از آن‌، به‌ زودي‌، حجاب‌ اعتقاد و تخيل‌ برطرف‌ شد و يقين‌ علمي‌ جايگزين‌ آن‌ گرديد، و عجيب‌ترين‌ و بزرگ‌ترين‌ مردان‌ آتن‌، «سقراط‌» نخستين‌ كسي‌ كه‌ قوانين‌ دقيق‌ و عميق‌ حكمت‌ عملي‌ و رفتار انساني‌ را تعيين‌ نمود - ثابت‌ كرد كه‌ تقوي‌ و فضيلت‌، آموختني‌ و فراگرفتني‌ است‌. از طرف‌ ديگر، در هندوستان‌ يكي‌ از مشهورترين‌ مصلحان‌ بيشمار عالم‌، كه‌ در آن‌ هنگام‌ در لباس‌ راهبان‌ گردش‌ مي‌كرد يعني‌ «گوتمه‌ بودا» آن‌ استعداد روحاني‌ و نيرومندي‌ را در خود احساس‌ نمود كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ ممكن‌ بود خدايان‌ و افراد انسان‌ را از زندان‌ دردناك‌ و رنج‌خيز حيات‌ به‌ آزادي‌ و آرامش‌ ابدي‌ رساند.
درميان‌ دو روح‌ هندي‌ و يوناني‌، تضاد عجيب‌ مشهود است‌. ولي‌ از لحاظ‌ تاريخي‌، به‌ وسيله‌ي‌ مسئله‌ اسرارآميز رنج‌، مي‌توان‌ آن‌ دو را به‌ يكديگر تشبيه‌ كرد. با اين‌ وصف‌، نمي‌توان‌ فكر و احساس‌، و يا تعمق‌ علمي‌ و كشف‌ و شهود را با يكديگر آميخت‌ و اختلاف‌ اين‌ دو نوع‌ وسيله‌ي‌ معرفت‌، بسيار عظيم‌ است‌، اما در تفاوت‌ اساسي‌ ميان‌ طريقه‌ي‌ سقراط‌ با روش‌ بودا و مسيح‌، قانون‌ اصلي‌ و ناموس‌ حتمي‌ تاريخ‌ حكمفرماست‌. 

چون‌ موضوع‌ را از لحاظ‌ تاريخي‌ مورد دقت‌ قرار دهيم‌ متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ فكر بشر پس‌ از قرنها احساس‌ نمود كه‌ بايد تغييري‌ اساسي‌ در اصول‌ خود بدهد، ملت‌ يونان‌ در برابر اين‌ درخواست‌ و احساس‌، فلسفه‌اي‌ نوين‌ به‌ جهانيان‌ عرضه‌ داشت‌ و ملت‌ اسرائيل‌ ، ديني‌ جديد به‌ وجود آورد ولي‌ روح‌ هندي‌ آن‌ سادگي‌ را نداشت‌ كه‌ بتواند بدون‌ دانستن‌، ايمان‌ پيدا كند و اين‌ روشن‌ ضميري‌ متهورانه‌ را نيز فاقد بود كه‌ بدون‌ ايمان‌، به‌ مرحله‌ي‌ دانش‌ برسد و بنابراين‌ لازم‌ بود طريقه‌اي‌ به‌ وجود آيد كه‌ هم‌ فلسفه‌ باشد و هم‌ دين‌ و در عين‌ حال‌ نه‌ فلسفه‌ باشد و نه‌ دين‌. اين‌ است‌ كه‌ كيش‌ بودايي‌ پديد آمد. (الدنبرگ‌، هرمان‌، 1373، ص‌ 29).

پي‌نوشتها


1. از جمله‌ي‌ اين‌ آداب‌ منسوخ‌ شده‌، زنده‌زنده‌ سوزاندن‌ زنان‌ پس‌ از مرگ‌ شوهرانشان‌ بوده‌ است‌ كه‌ هنوز هم‌ گهگاه‌ اتفاق‌ مي‌افتد. در 1988 يك‌ نمونه‌ از اين‌ مراسم‌ حادث‌ شد و پس‌ از اين‌ واقعه‌ بود كه‌ دستگاه‌ قضايي‌ كشور (هند) مقرر نمود كساني‌ كه‌ مبادرت‌ به‌ آتش‌زدن‌ بانوان‌ پس‌ از مرگ‌ شوهرانشان‌ نمايند به‌ 6 سال‌ زندان‌ محكوم‌ خواهند شد. حتي‌ وجود اين‌ قانون‌، خود مبين‌ نفوذ و اعتبار هندوئيسم‌ است‌؛ چرا كه‌ اولاً مجازات‌ 6 سال‌ زندان‌ براي‌ يك‌ قتل‌ عمد، مكافاتي‌ ناچيز است‌ و ثانياً در مواردي‌ كه‌ اطرافيان‌ متعصب‌ متوفي‌ شهادت‌ دهند كه‌ زن‌ شخصاً مبادرت‌ به‌ خودسوزي‌ نموده‌ و في‌المثل‌ آنها مطلع‌ نبوده‌اند، از قانون‌، كار زيادي‌ ساخته‌ نيست‌. نكته‌ي‌ مهم‌ قابل‌ ذكر در ودا آن‌ است‌ كه‌ در اين‌ آيين‌ نمونه‌ها و آثاري‌ از پرستش‌ اشياء يا حيوانات‌ (توتم‌پرستي‌) كه‌ مربوط‌ به‌ اديان‌ بدوي‌ است‌ وجود دارد. پرستش‌ گاو از اين‌ نمونه‌هاست‌. (نك‌: جمشيدي‌ بروجردي‌، 1372، ص‌ 10).
2. مسئله‌ي‌ مسجد بابري‌ كه‌ هندوها آن‌ را معبد راما تصوَّر مي‌كنند نمونه‌اي‌ از علاقه‌ي‌ شديد و تعصب‌آميز هندوها به‌ راماست‌. به‌طور كلي‌ يكي‌ از ويژگيهاي‌ عمده‌ي‌ هندوها داشتن‌ تعصب‌ افراطي‌ نسبت‌ به‌ اعتقادات‌ خود مي‌باشد. اين‌ تعصب‌ از زمانهاي‌ قديم‌ تا حال‌ حاضر تا حدود زيادي‌ حفظ‌ شده‌ است‌. تعصب‌ شديد مذهبي‌ نه‌ تنها در بين‌ توده‌هاي‌ مردم‌ بلكه‌ در بسياري‌ از موارد در بين‌ افراد مطلع‌ و فرهيخته‌ (حتي‌ رهبران‌ استقلال‌) نيز مشاهده‌ گرديده‌ است‌.
به‌ گفته‌ي‌ خانم‌ امينه‌السعيديه‌، گاندي‌ به‌رغم‌ صفات‌ و ملكات‌ پسنديده‌اش‌، هندويي‌ متعصب‌ و متدين‌ بود. براي‌ نمونه‌ رفتار او در 1918 هنگامي‌ كه‌ در چند ناحيه‌ هندوستان‌ بر سر مسئله‌ي‌ قديمي‌ گاوكشي‌، شورشها و عمليات‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود وي‌ صريحاً اعلام‌ كرد: «هندوها ولو با زور شمشير هم‌ باشد مسلمانان‌ و مسيحيان‌ را وادار خواهند كرد كه‌ از كشتن‌ گاو احتراز جويند». (جمشيدي‌ بروجردي‌، 1372، ص‌ 13). گفتني‌ است‌ كه‌ ويل‌ دورانت‌، گاندي‌ را پيرو آيين‌ جين‌ مي‌داند و هندو بودن‌ آن‌ را تأييد نمي‌كند. متأسفانه‌ نويسنده‌ كتاب‌ «علل‌ درگيريهاي‌ مسلمانان‌ و هندوها» - آقاي‌ جمشيدي‌ بروجردي‌ منبع‌ گفته‌ خانم‌ امينه‌السعيديه‌ را ذكر نكرده‌ است‌.
3. om يا Aum هجاي‌ مقدسي‌ است‌ كه‌ نخست‌ در اُپه‌نيشَدْها ديده‌ مي‌شود و آن‌ را «تخم‌» همه‌ي‌ «منتره‌»ها دانسته‌اند. ريشه‌ي‌ توليد و از ميان‌ رفتن‌ ياكون‌ و فساد است‌. ازاين‌رو، اوم‌ هجاي‌ جاويداني‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ هستي‌ تحول‌ آن‌ است‌. گذشته‌، حال‌، و آينده‌ در همين‌ يكصدا وجود دارد، سه‌ حرف‌ اوم‌ (Aum) نشانه‌ي‌ برهما، ويشنو، و شيواست‌. بعدها اوم‌ معاني‌ ديگري‌ هم‌ پيدا كرد.
4. مراد خاك‌ و خاكستري‌ است‌ كه‌ به‌ هنگام‌ پشيماني‌ و توبه‌ بر سر و روي‌ ريزند.
5. يكي‌ از چندين‌ نظري‌ كه‌ درباره‌ي‌ خاستگاه‌ آيين‌ بودا هست‌ همين‌ نظر است‌ كه‌ كشاكش‌ دو طبقه‌ي‌ جنگجويان‌ و براهمه‌ را در اين‌ زمينه‌ عامل‌ اصلي‌ مي‌داند. استاد عسگري‌ پاشايي‌ معتقد هستند گرچه‌ اين‌ كشاكش‌ مي‌توانسته‌ مؤثر باشد، اما نظرهاي‌ دقيق‌تر ديگري‌ هم‌ در اين‌ زمينه‌ هست‌، كه‌ پذيرفتن‌ چنين‌ نظري‌ را دشوار مي‌كند. (نك‌: ويل‌ دورانت‌، تاريخ‌ تمدن‌، جلد اول‌، مشرق‌ زمين‌ گاهواره‌ تمدن‌، 1367، ص‌ 483).
6. Orphiques يعني‌ كساني‌ كه‌ مباني‌ اخلاقي‌ و فلسفي‌ را از ارفه‌ (Orphee) اخذ كرده‌اند: به‌ موجب‌ افسانه‌هاي‌ يوناني‌ «ارفه‌» رئيس‌ شعرايي‌ است‌ كه‌ قصايد و سرودهاي‌ مذهبي‌ بدانها منسوب‌ است‌؛ و برحسب‌ يكي‌ از داستانها «ارفه‌» كسي‌ است‌ كه‌ «اپولون‌» چنگي‌ به‌ او عطا كرد و رب‌النوعهاي‌ شعر و موسيقي‌ نواختن‌ آن‌ را به‌ او آموختند.

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄بــودا
بودا

آييـن‌ بودا

 

چهار حقيقت‌ جليل‌


نخستين‌ گفتار بودا- سوره‌ي‌ به‌ گردش‌ درآوردن‌ گردونه‌ آيين‌- از «رنج‌ و رهايي‌» مي‌گويد؛ دو بيراهه‌ هست‌ كه‌ هر دو به‌ رنج‌ مي‌انجامد، يكي‌ كامراني‌ و ديگري‌ خودآزاري‌. بودا، كه‌ خود سالها پيش‌ از بوداشدن‌ اين‌ دو بيراهه‌ را راه‌ مي‌پنداشته‌، پس‌ از «بودا» شدن‌ درمي‌يابد كه‌ راه‌ نه‌ آن‌ است‌ و نه‌ اين‌؛ و به‌ راه‌ ميانه‌ راه‌ مي‌برد، كه‌ به‌ خلاف‌ آن‌ دو بيراهه‌، بزرگوار و جليل‌ است‌. راه‌ ميانه‌ به‌ راه‌هشتگانه‌ي‌ جليل‌ (1) معروف‌ است‌.
بودا از پيمودن‌ اين‌ راه‌ هشتگامه‌ يا راه‌ هشتگانه‌ي‌ جليل‌ به‌ چهار حقيقت‌ رسيد؛ يعني‌ به‌ حقيقتِ رنج‌، حقيقتِ خاستگاه‌ رنج‌، حقيقت‌ رهايي‌ از رنج‌ و حقيقت‌ راهي‌ كه‌ به‌ رهايي‌ از رنج‌ مي‌انجامد. اين‌ راه‌ خود به‌ تنهايي‌ هدف‌ نيست‌، مقصد و مقصودش‌ نيروانَه‌ است‌. اينك‌ آن‌ چهار حقيقت‌:
-1- حقيقت‌ جليل‌ رنج‌. (2) بودا مي‌گويد زاييده‌شدن‌ رنج‌ است‌؛ پيري‌ رنج‌ است‌؛ بيماري‌ رنج‌ است‌؛ مرگ‌ رنج‌ است‌؛ از عزيزان‌ دور بودن‌ رنج‌ است‌؛ با ناعزيزان‌ محشور بودن‌ رنج‌ است‌؛ (3) به‌ آرزو نرسيدن‌ رنج‌ است‌. سخن‌ كوتاه‌، همه‌ي‌ پنج‌ توده‌ي‌ دلبستگي‌ رنج‌اند.
-2- خاستگاه‌ رنج‌، تشنگي‌ (4) است‌ ، يعني‌ تشنگي‌ كام‌، تشنگي‌ هستي‌ (5) و تشنگي‌ نيستي‌. و همين‌ تشنگي‌ است‌ كه‌ به‌ دوباره‌ زاييده‌شدن‌ مي‌برد و به‌ كامراني‌ بسته‌ است‌.
-3- «رهايي‌ از رنج‌» همان‌ رهايي‌ از تشنگي‌ يا قطع‌ و توقف‌ تشنگي‌ است‌، يعني‌ رها كردن‌ آن‌، رو گرداندن‌ از آن‌، آزادي‌ و وارستن‌ از آن‌ است‌ تا نشاني‌ از آن‌ به‌ جا نماند. چون‌ تشنگي‌ از راه‌ حواس‌ پيدا مي‌شود، پس‌ رهايي‌ از آن‌ نيز در خودداري‌ و مراقبت‌ از درهاي‌ حواس‌ است‌.
-4- راه‌ رهايي‌ از رنج‌: «همان‌ راستي‌ و درستي‌ در شناخت‌، در انديشه‌، در گفتار، در كردار، در زيست‌، در كوشش‌، در آگاهي‌ و در يكدلي‌، يعني‌ سَمادي‌، (6) است‌». كه‌ همان‌ راه‌ هشتگانه‌ي‌ جليل‌ است‌. (ع‌. پاشايي‌، راه‌ آيين‌ (دَمهَپدَه‌) ، 1380، ص‌ 28). اينك‌ توضيح‌ كوتاه‌ هر يك‌ از اين‌ هشت‌ گام‌. 

راه‌ هشتگانه‌


1- شناخت‌، ديد، نظر (يا فهم‌) درست‌ (7) (سَمّاديتيْ): شناخت‌ چهار حقيقت‌ جليل‌ خصوصاً و آموزه‌هاي‌ بودا عموماً.
2- نيّت‌ (يا انديشه‌) درست‌ (8) : به‌كار بردن‌ آموزه‌هاي‌ بودا با الزامي‌ شرافتمندانه‌.
3- گفتار درست‌ (9) : دَم‌ فروبستن‌ از دروغگويي‌، از چرندبافي‌، از درشت‌گويي‌، و از ياوه‌گويي‌، آگاهي‌ فرد از تأثير سخنان‌ خود.
4- كردار درست‌ (10) : روگرداني‌ از آزردن‌ زندگي‌، يعني‌ كشتن‌، از دزدي‌، از آلوده‌ دامني‌، يعني‌ كامراني‌ و شهوتراني‌، آگاهي‌ فرد از تأثير اقدامات‌ خود.
5- معيشت‌ (11) درست‌ (12) : خودداري‌ از پيشه‌هاي‌ زيان‌آور، چون‌ اسلحه‌فروشي‌، برده‌فروشي‌، طالع‌بيني‌ و مانند اينها، به‌ تعبير درست‌تر اجتناب‌ از مشاغل‌ نادرست‌ و پرداختن‌ به‌ مشاغلي‌ كه‌ به‌ تقويت‌ آموزه‌هاي‌ بودا بينجامد.
6- كوشش‌ درست‌ (13) : براي‌ دور ماندن‌ از هر گونه‌ بدي‌، پيروز شدن‌ به‌ هر گونه‌ بدي‌، شكوفاندن‌ و نگاهداشتن‌ هر گونه‌ نيكي‌ است‌ كه‌ در رهرو پيدا مي‌شود. كنترل‌ درهاي‌ حواس‌ در اين‌ مرحله‌ صورت‌ مي‌پذيرد.
7- بينش‌ درست‌ (14) : اين‌ است‌ كه‌ رهرو به‌ تن‌، احساسها، دل‌ و نيز دَمّه‌ها - يعني‌ چيزها و نمودهاي‌ خاص‌- دانستگي‌ و آگاهي‌ روشن‌ دارد و دانسته‌ زندگي‌ مي‌كند. (گونه‌اي‌ از مراقبه‌ بودايي‌)
8- تمركز درست‌ (15) : (گونه‌اي‌ از مراقبه‌ بودايي‌) در اين‌ باره‌ بيشتر خواهيم‌ گفت‌. 

دو راه‌ اخيرالذكر از راههاي‌ هشتگانه‌، اشاره‌ به‌ موضوع‌ مراقبه‌ دارد كه‌ هم‌ در بخش‌ مطالعه‌ تطبيقي‌ با فلسفه‌ اگزيستانس‌ و هم‌ در بخش‌ روانشناسي‌ بوديسم‌، به‌ آن‌ مشروحاً خواهيم‌ پرداخت‌. لازم‌ به‌ گفتن‌ است‌ كه‌ براي‌ عناوين‌ اين‌ 8 راه‌، معادلهاي‌ مختلفي‌ توسط‌ مترجمين‌ انتخاب‌ شده‌ است‌. كه‌ معادلهاي‌ نسبتاً خوبي‌ است‌. البته‌ در مورد معادلهاي‌ mindfulness و concentration كه‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌ به‌ ترتيب‌ آگاهي‌ و يكدلي‌ و استاد شايگان‌ پندار و مراقبه‌ را برگزيده‌اند، همان‌طور كه‌ خواهيم‌ اين‌ هر دو راه‌، دو گونه‌ مراقبه‌ هستند كه‌ دومي‌، متضمن‌ مراقبه‌ تمركزگراست‌ و اولي‌ متضمن‌ مراقبه‌ بينش‌يابانه‌، دست‌ برداشتن‌ از پندارها و دست‌ يافتن‌ به‌ نيروانه‌ست‌. بنابراين‌ با توجه‌ به‌ معناي‌ مورد نظر اين‌ اساتيد، واژگان‌ بينش‌ درست‌ و تمركز درست‌ را نيز براي‌ آنها مي‌توان‌ به‌كار برد. بيان‌ (هامفريز معتقد است‌ كه‌ مفهوم‌ samadhi را نمي‌توان‌ با معادل‌ concentration كرد. او كاربرد معادلهايِ همزمانِ: مراقبه‌، تمركز و ژرف‌انديشي‌ را براي‌ گام‌ هشتم‌ بودايي‌ توصيه‌ مي‌كند. كه‌ انجام‌ پيشنهاد ايشان‌ در ترجمه‌، كاري‌ غيرمقدور است‌. نگ‌: هامفريز، 1377، ص‌ 68). 

گفتني‌ است‌ كه‌ رهرو، هشت‌ گامِ راه‌ هشتگانه‌ي‌ جليل‌ را از طريق‌ سه‌ آموزش‌ (16) پيش‌ مي‌گيرد، يعني‌ نخست‌ از برترين‌ رفتار آغاز مي‌كند كه‌ همان‌ راستي‌ و درستي‌ در «گفتار» «كردار» و «معيشت‌» است‌. سپس‌ به‌ برترين‌ مراقبه‌ رومي‌آورد كه‌ همانا سير در عوالم‌ دروني‌ و نظاره‌ و مراقبه‌ي‌ دل‌ است‌ يعني‌ به‌ راستي‌ و درستي‌ در كوشش‌، به‌ مراقبه‌ توجه‌ مي‌كند، و آنگاه‌ به‌ برترين‌ شناسايي‌ (پَرجنا) مي‌رسد كه‌ مشتمل‌ بر نيّت‌ درست‌ و شناخت‌ درست‌ است‌. (ع‌. پاشايي‌، 1380، ص‌ 29). (17)

بنابراين‌ مشاهده‌ مي‌شود، راه‌ نجات‌ و رستگاري‌ و راه‌ رسيدن‌ به‌ شناخت‌ درست‌ از نظر بودا، با «عمل‌» آغاز مي‌گردد. رهرو ابتدا سخن‌، اعمال‌ و نحوه‌ زيست‌ و معيشت‌ خود را مطابق‌ آموزه‌هاي‌ بودا به‌ سامان‌ مي‌آورد، سپس‌، در گام‌ دوم‌ همت‌ او مصروف‌ «سير درون‌» است‌. در اين‌ گام‌، رهرو با فراگرفتن‌ تمركز، ذهنيت‌ خويش‌ را تسكين‌ داده‌ و سپس‌ به‌ مرحله‌ عميق‌تر مراقبه‌ كه‌ بينش‌يابي‌ باشد، نائل‌ مي‌گردد. در گام‌ سوم‌، دو حاصل‌، پديدار مي‌گردد، يكي‌ دستيابي‌ به‌ «آزادي‌» براي‌ رهايي‌ از تعلقات‌ و به‌كار بردن‌ آموزه‌هاي‌ بودا با الزامي‌ شرافتمندانه‌ و ديگري‌ دستيابي‌ رهرو به‌ «شناخت‌ درست‌»؛ كه‌ اين‌ هردو، برترين‌ شناسايي‌ (پِرَگيا) است‌. (18)

زنجيرِ عِلّي‌ يا همزايي‌ مشروط‌


بودا در هر يك‌ از سه‌ پاس‌ شبي‌ كه‌ به‌ روشن‌شدگي‌ (19) مي‌رسد به‌ يك‌ دانش‌ يا شناخت‌ دست‌ مي‌يابد. در پاس‌ مياني‌ شب‌ به‌ شناخت‌ زادن‌ و از ميان‌ رفتن‌ موجودات‌ مي‌رسد و در آن‌ به‌ نظاره‌ مي‌پردازد. آنگاه‌ از خود مي‌پرسد كدام‌ علت‌ است‌ كه‌ از آن‌ پيري‌ و مرگ‌ برمي‌خيزد، و پي‌ مي‌برد كه‌ زاييده‌ شدن‌ علت‌ پيري‌ و مرگ‌ است‌ و با دنبال‌ كردن‌ نتيجه‌گيري‌ در اين‌ گونه‌ نسبتهاي‌ ميان‌ علتها مي‌بيند كه‌ زاييده‌ شدن‌، از وجود برمي‌خيزد و اين‌ هم‌ از رو آوردن‌ به‌ محسوس‌ براي‌ خشنود ساختن‌ حواس‌، يعني‌ دلبستگي‌. اين‌ دلبستگي‌ چگونه‌ پيدا مي‌شود؟ از تشنگي‌؛ و اين‌ خود از احساس‌؛ و اين‌ از تماس‌ برمي‌خيزد؛ و تماس‌ هم‌ از باقيمانده‌ي‌ شش‌ بنياد حس‌ برمي‌خيزد؛ و اين‌ از باقيمانده‌ي‌ نام‌ و شكل‌، يعني‌ منش‌ و شخصيت‌؛ و باز اين‌ نيز از باقيمانده‌ي‌ دانستگي‌؛ و دانستگي‌ هم‌ از نيروهاي‌ مؤثر در ناداني‌، يعني‌ از كردارسازها؛ و اينها هم‌ كه‌ جوانه‌هاي‌ هر گونه‌ وجود را در خود دارند، از ناداني‌ برمي‌خيزند. بدين‌سان‌ به‌ شناخت‌ قسمي‌ «زنجير عَلّي‌» مي‌رسد. پس‌ وجود ساخته‌ي‌ يك‌ زنجيرِعلّي‌ دوازده‌ حلقه‌اي‌ است‌. اينك‌ توضيح‌ كوتاه‌ دوازده‌ حلقه‌ي‌ زنجيرِعِلّي‌: 

الف‌- ناداني‌، ندانستن‌ چهار حقيقت‌ جليل‌ است‌.
ب‌- از ناداني‌، كردارسازها، يا سَنكارَهْ برمي‌خيزد؛ كه‌ مشروط‌ به‌ ناداني‌اند. مراد از كردارسازها كردارها يا كَرْمَه‌ (20) هاي‌ ارادي‌ تن‌ و گفتار و انديشه‌اند؛ خواه‌ اين‌ كردارها نيك‌ باشند خواه‌ بد؛ درست‌ باشند يا نادرست‌؛ سالم‌ باشند يا ناسالم‌. ناداني‌ و كردارسازها دو حلقه‌ از زندگي‌ گذشته‌اند.
ج‌- دانستگي‌ حلقه‌ي‌ سوم‌ است‌ كه‌ مشروط‌ به‌ كردارسازهاست‌. اين‌ دانستگي‌ را دانستگي‌ دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ دانسته‌اند. يعني‌ نخستين‌ دانستگي‌ است‌ كه‌ در لحظه‌ي‌ آبستني‌ احساس‌ مي‌شود. بودا مي‌گويد «اگر دانستگي‌ به‌ زِه‌دان‌ مادر نمي‌رفت‌ آيا نام‌ و شكل‌ (حلقه‌ي‌ چهارم‌) به‌ وجود مي‌آمد؟... اگر دانستگي‌ پس‌ از رفتن‌ به‌ رحم‌ مادر دوباره‌ از آنجا بيرون‌ مي‌رفت‌، آيا نام‌ و شكل‌ در اين‌ جهان‌ پيدا مي‌شد؟ اگر دانستگي‌ پسري‌ يا دختري‌ را در كودكي‌ رها كند، آيا نام‌ و شكل‌ رشد مي‌كند؟ افزون‌ مي‌شود و به‌ كمال‌ مي‌رسد؟» جنين‌ در زِهدان‌ مادر از تركيب‌ دانستگي‌ دوباره‌ زاييده‌شدن‌ و نطفه‌ به‌ وجود مي‌آيد. در اين‌ دانستگي‌ همه‌ي‌ تأثيرات‌ صفات‌، يا ويژگيها، و كششهاي‌ جريان‌ زندگي‌ شخص‌ پنهان‌ است‌. اين‌ حلقه‌، زندگي‌ گذشته‌ را به‌ زندگي‌ كنوني‌ مي‌پيوندد.
د- نام‌ و شكل‌. مراد از نام‌ سه‌ توده‌ از پنج‌ توده‌ است‌؛ يعني‌ احساس‌، ادراك‌، و همكارها. مراد از همكارها پنجاه‌ حالت‌ رواني‌ است‌؛ به‌ جز احساس‌ و ادراك‌. مراد از شكل‌ همانا كالبد (از پنج‌ توده‌)، جنسيت‌، و جايگاه‌ دانستگي‌ است‌ كه‌ شارحان‌ آن‌ را دل‌ دانسته‌اند. اينها نيز همزمان‌ با دانستگيِ دوباره‌ زاييده‌شدن‌ پيدا مي‌شوند و مشروط‌ به‌ كَرْمَه‌ يعني‌ كردارهاي‌ گذشته‌اند.
ه- شش‌ بنياد حس‌ همانا چشم‌، گوش‌، بيني‌، زبان‌، تن‌ و دل‌ يا مَنَس‌اند، و شش‌ موضوع‌ آنها، و شش‌ دانستگي‌ كه‌ از تماس‌ هر يك‌ از اين‌ حسها با موضوع‌ آن‌ پيدا مي‌شود. مثلاً، گوش‌ و صدا و دانستگي‌ گوش‌ يا شنوايي‌.
و- بساويدن‌. از چشم‌ و شكلها دانستگي‌ چشم‌ پيدا مي‌شود، بساويدن‌ تماس‌ اين‌ سه‌ با هم‌ است‌. مثل‌ اينكه‌ دو قوچ‌ شاخهاي‌ خود را به‌ هم‌ بكوبند. يك‌ قوچ‌ چشم‌ است‌ و قوچ‌ ديگر شكل‌، و برخورد ميان‌ اين‌ دو بساويدن‌ چشم‌ است‌.
ز- احساس‌. هر گاه‌ يكي‌ از اندامهاي‌ حسي‌ با موضوع‌ خود، مثلاً چشم‌ با شكل‌، تماس‌ پيدا كند احساس‌ پيدا مي‌شود. ازاين‌رو به‌ اعتبار شش‌ حس‌، شش‌ احساس‌ هست‌.
ح‌- تشنگي‌. از احساس‌، تشنگي‌ پيدا مي‌شود. تشنگي‌ سه‌ گونه‌ است‌: تشنگي‌ كام‌، تشنگي‌ هستي‌ و تشنگي‌ نيستي‌. ناداني‌ و تشنگي‌ دو حلقه‌ي‌ مهم‌ اين‌ زنجير عِلّي‌اند. ناداني‌، كه‌ علت‌ گذشته‌ي‌ وجود است‌، شرط‌ و علت‌ اكنون‌ به‌ شمار مي‌آيد؛ و تشنگي‌، علت‌ كنوني‌ و شرط‌ و علت‌ آينده‌ است‌.
ط‌- از تشنگي‌، دلبستگي‌ پيدا مي‌شود كه‌ همان‌ تشنگي‌ بيش‌ از حد است‌. تشنگي‌ آرزوي‌ داشتن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ هنوز به‌ دست‌ نيامده‌؛ مثل‌ دست‌ دزدي‌ كه‌ در تاريكي‌ دنبال‌ چيزي‌ است‌؛ امّا دلبستگي‌، دزدي‌ و به‌ دست‌آوردن‌ آن‌ چيز است‌؛ همچون‌ دزديده‌ شدن‌ گنج‌ به‌ دست‌ دزد. دلبستگي‌ چهارگونه‌ است‌: «دلبستگي‌ به‌ كامها»، «دلبستگي‌ به‌ نظرهاي‌ نادرست‌»، «دلبستگي‌ به‌ آداب‌ و آيينها»، «دلبستگي‌ به‌ عقيده‌ي‌ خود».
سه‌ حلقه‌ي‌ احساس‌، تشنگي‌ و دلبستگي‌ ما را به‌ زندگي‌ آينده‌ مي‌بندد.
ي‌- وجود. دلبستگي‌ شرط‌ وجود است‌. مراد از وجود جريان‌ فعال‌ درست‌ و نادرست‌ يا سالم‌ و ناسالم‌ كَرْمَه‌اي‌ يا كرداريِ شدن‌ است‌. وجود دو جنبه‌ دارد، يكي‌ كه‌ كننده‌ يعني‌ فعال‌ است‌ و وجودِ كَرْمَه‌ خوانده‌ مي‌شود، يعني‌ كردارهاي‌ خوب‌ و بدي‌ كه‌ كَرْمَه‌ را مي‌سازند؛ ديگري‌ جنبه‌ي‌ پذيرنده‌ي‌ شدن‌ است‌، كه‌ وجود مجدد يا دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ است‌. وجود مجدد سه‌ سطح‌ دارد، وجود در جهان‌ كام‌، وجود در جهان‌ شكل‌ يا ماده‌ي‌ لطيف‌ و وجود در جهان‌ بي‌شكل‌ يا نامادّي‌.
ك‌- از وجود، زاييده‌شدن‌ پيدا مي‌شود. اين‌ زاييده‌شدن‌ در واقع‌ همان‌ دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ است‌. يعني‌ از وجودِ كَرْمَه‌ي‌ سالم‌ و ناسالم‌ وجود مجدد پيدا مي‌شود با نشانه‌هاي‌ جسمي‌ و رواني‌ خاص‌ آن‌.
ل‌- پيري‌ و مرگ‌. چون‌ زاييده‌ شدن‌ هست‌، پيري‌ و مرگ‌ نيز به‌ ناگزير هستند، و در نتيجه‌ رنج‌ و اندوه‌ نيز خواهد بود.
درباره‌ي‌ اهميت‌ اين‌ زنجير علّي‌ همين‌ بس‌ كه‌ بودا گفته‌ است‌: «هر كه‌ زنجير علّي‌ را بفهمد، آيين‌ را مي‌فهمد». (M28) 

بودا و سه‌ نشانه‌ هستي‌


همه‌ي‌ آميخته‌ها نپاينده‌اند. هر آن‌ كه‌ ] اين‌ را [ با فراشناخت‌ دريابد، به‌ رنج‌ رو نمي‌كند؛ اين‌ راه‌ پاكي‌ است‌.
«همه‌ي‌ آميخته‌ها رنج‌اند». هر آن‌ كه‌ ] اين‌ را [ با فراشناخت‌ دريابد، به‌ رنج‌ رو نمي‌كند؛ اين‌ راه‌ پاكي‌ است‌.
«هيچ‌ چيز خود نيست‌». هر آن‌ كه‌ ] اين‌ را [ با فراشناخت‌ دريابد، به‌ رنج‌ رو نمي‌كند؛ اين‌ راه‌ پاكي‌ است‌.
دَمَّه‌پَدَه‌ 277-79
همه‌ي‌ نمودهاي‌ اين‌ جهان‌ سه‌ نشانه‌ دارند: نپاينده‌اند ، دستخوش‌ رنج‌اند ، و خود ندارند يا نه‌- خود (21) ند. اينك‌ توضيح‌ كوتاه‌ هر يك‌ از اين‌ سه‌ نشانه‌. 

نپايندگي‌


نمايان‌ شدن‌، گذشتن‌ و دگرشدن‌ چيزهاست‌؛ يا از ميان‌ رفتن‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ «شده‌» يا نمايان‌ شده‌اند. يعني‌ كه‌ چيزها هيچ‌گاه‌ به‌ همان‌ يك‌ شكل‌ نمي‌پايند بلكه‌ آن‌ به‌ آن‌، از ميان‌ مي‌روند و دگر مي‌شوند. هر نمودي‌، يا دَمّه‌اي‌ كه‌ «آميخته‌»، يعني‌ آميخته‌ي‌ علت‌ و شرطها، يا مقيد و مشروط‌ باشد از ميان‌ رفتني‌ است‌، بنابراين‌، كل‌ هستي‌ نپاينده‌ است‌، يعني‌ هستي‌ پنج‌ توده‌ و دوازده‌ بنياد حس‌، - شش‌ حس‌ و شش‌ موضوع‌ آنها- نپاينده‌اند فقط‌ نيروانَه‌اَ آنجا كه‌ دَمّه‌اي‌ نياميخته‌ و نامشروط‌ است‌ دستخوش‌ هيچ‌گونه‌ نمايان‌ شدن‌ (= به‌ وجود آمدن‌)، دگرشدن‌ و از ميان‌ رفتن‌ نيست‌. 

دستخوش‌ رنج‌ بودن‌


همه‌ نمودهاي‌ هستي‌، به‌ اعتبار نپايندگي‌شان‌، رنج‌آورند و به‌ اين‌ نمي‌ارزند كه‌ انسان‌ به‌ آنها دل‌ ببندد. اين‌ نكته‌ درباره‌ي‌ پيشامدهاي‌ خوش‌ زندگي‌ نيز درست‌ است‌. 

خود نداشتن‌


مراد بودا از اين‌ سخن‌ كه‌ «هيچ‌ دَمّه‌اي‌ خود نيست‌» يا دقيق‌تر بگوييم‌، نه‌- خود است‌، اين‌ است‌ كه‌ هر آنچه‌ در واقعيت‌ هست‌ دستخوش‌ جريان‌ پيوسته‌ي‌ «نمايان‌ شدن‌»، «گذشتن‌» و «دگرشدن‌» است‌. و از آنجا كه‌ داشتن‌ خود در يك‌ معنا پايندگي‌ است‌، پس‌، آيين‌ بودا «پاينده‌ي‌ تغييرناپذير» يعني‌ «خود» را براي‌ هيچ‌ دَمّه‌اي‌، خواه‌ مادي‌ خواه‌ نه‌- مادي‌، نمي‌پذيرد. «هر آن‌ كس‌ كه‌ اين‌ نكته‌ را روشن‌ نبيند كه‌ همه‌ي‌ نمودهاي‌ وابسته‌ نپاينده‌ و از ميان‌ رفتني‌اند، و نداند كه‌ همه‌ي‌ كردارها به‌ ناداني‌ و مانند اينها وابسته‌اند، مي‌انديشد كه‌ اين‌ «خود» است‌ كه‌ مي‌داند يا نمي‌داند، كه‌ دست‌ به‌ كردار مي‌زند و يا سبب‌ كردار مي‌شود، كه‌ با دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ به‌ هستي‌ مي‌آيد... كه‌ «احساس‌»ها را دارد و احساس‌ مي‌كند و ميل‌ و دلبستگي‌ دارد؛ پس‌ از دوباره‌ زاييده‌شدن‌ به‌ هستي‌ تازه‌اي‌ وارد مي‌شود!» 

نيروانه‌: فرونشاندن‌ سه‌ آتش‌


بودا مي‌گويد همه‌ چيز جهان‌ در آتش‌ است‌ و مي‌سوزد. «چيزها از چه‌ مي‌سوزند؟ از آتش‌ آز و كينه‌ و فريب‌. من‌ مي‌گويم‌ كه‌ از زاييده‌ شدن‌، مرگ‌، پيري‌، اندوه‌ و زاري‌، رنج‌ و غم‌ و نوميدي‌ است‌ كه‌ چيزها در آتش‌اند.» رهروي‌ كه‌ راه‌ هشتگانه‌ي‌ جليل‌ را پيموده‌ و به‌ فرونشاندن‌ اين‌ سه‌ آتش‌ توفيق‌ يافته‌، «سردي‌» و «آرامش‌» آن‌ را مي‌شناسد. رهرو اگر در سير عوالم‌ دروني‌ خود به‌ نيروانَه‌ برسد و زيست‌ او همچنان‌ برقرار باشد، نيروانَه‌ي‌ او ذات‌ نيروانَه‌ با باقيمانده‌ي‌ بنياد (24) خوانده‌ مي‌شود. مراد از بنياد همان‌ پنج‌ توده‌ است‌ و از آنجا كه‌ ناداني‌ و تشنگي‌- دو علت‌ دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ - به‌ آنها مي‌چسبند آن‌ را بنياد خوانده‌اند. 

رهرو كامل‌ يا اَرهَت‌ اگر در سير خود به‌ نيروانَه‌ دست‌ يابد، و اين‌ همزمان‌ با مرگ‌ او باشد، اين‌ نيروانه‌ را ذات‌ نيروانَه‌ي‌ بدون‌ باقيمانده‌ي‌ بنياد (25) مي‌خوانند كه‌ به‌ پَري‌نيروانَه‌ (26) هم‌ معروف‌ است‌. بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ اين‌ دو مقام‌ نيروانَه‌ دو نيروانَه‌ي‌ جداگانه‌ نيستند؛ بلكه‌ به‌ اعتبار آنكه‌ اَرهَت‌ آنگاه‌ كه‌ زيست‌ او برقرار است‌، يا آنكه‌ در مرگ‌ به‌ نيروانَه‌ رسيده‌ باشد، نيروانَه‌ي‌ او به‌ يكي‌ از اين‌ دو نام‌ خوانده‌ مي‌شود.

نيروانه‌: ذات‌ بيمرگي‌


سراسر راه‌ هشتگانه‌ي‌ جليل‌، و به‌طور كلي‌ همه‌ي‌ دَمّه‌ي‌ راه‌ ميانه‌ وسيله‌ي‌ رسيدن‌ به‌ مقصود، يعني‌ نيروانَه‌ است‌ كه‌ آغاز آن‌ آزادي‌ و اوج‌ آن‌ ذات‌ بيمرگي‌ (27) است‌. در چندين‌ گفتار بودا آمده‌ است‌ كه‌ راه‌ هشتگانه‌ وسيله‌ است‌ نه‌ مقصود. يكي‌ دو نمونه‌ از آنها اينجا آورده‌ مي‌شود.

«اي‌ رهروان‌، هر چه‌ فرونشاندن‌ ] آتش‌ [ آز، فرونشاندن‌ كينه‌ و فرونشاندن‌ فريب‌ است‌ ] ذات‌ [ بيمرگ‌ خوانده‌ مي‌شود. اين‌ راه‌ هشتگانه‌ي‌ جليل‌ خود راهي‌ است‌ كه‌ به‌ بيمرگي‌ مي‌انجامد...» (SV8)
«... اي‌ راده‌، (28) آنجا كه‌ كالبدي‌ هست‌، مارَه‌ يا چيزهاي‌ مارَهْ سرشت‌، يا هر آنچه‌ از ميان‌ رفتني‌ است‌ آنجاست‌. پس‌، اي‌ راده‌، به‌ كالبد چون‌ ماره‌ نگاه‌ كن‌. آن‌ را مارَهْ سرشت‌ بدان‌، آن‌ را چيزي‌ از ميان‌ رفتني‌، چون‌ باد و آماس‌، چون‌ قلاب‌، چون‌ درد و چون‌ سرچشمه‌ي‌ درد بدان‌؛ هر كه‌ آن‌ را چنين‌ بنگرد درست‌ نگريسته‌ است‌.
«درباره‌ي‌ احساس‌، ادراك‌، حالات‌ دل‌، دانستگي‌ هم‌ مي‌توان‌ چنين‌ گفت‌».
- «ولي‌، اي‌ سرور، درست‌ نگريستن‌ براي‌ چه‌ مقصودي‌ است‌؟»
- «درست‌ نگريستن‌ براي‌ بيزاري‌ است‌».
- «ولي‌، اي‌ سرور، بيزاري‌ براي‌ چه‌ مقصودي‌ است‌؟»
- «بيزاري‌ براي‌ آنكه‌ بي‌آزي‌ پديد آيد».
- «ولي‌ بي‌آزي‌ براي‌ چه‌ مقصودي‌ است‌؟»
- «بي‌آزي‌ براي‌ آزاد شدن‌».
- «ولي‌ آزادي‌ براي‌ چه‌ مقصودي‌ است‌؟»
- «اي‌ رادَه‌، آزادي‌ براي‌ نيروانَه‌».
- «ولي‌، اي‌ سرور، مقصود از نيروانَه‌ چيست‌؟»
- «اي‌ رادَه‌، اين‌ پرسشي‌ است‌ كه‌ بسي‌ دور مي‌رود. اين‌ پرسش‌ از دايره‌ي‌ پاسخ‌ بيرون‌ است‌. براي‌ فرو شدن‌ در نيروانَه‌، براي‌ به‌ آن‌ سو و نزد نيروانَه‌ رفتن‌، براي‌ اوج‌ در نيروانَه‌ است‌ كه‌ راه‌ قدسي‌ را زندگي‌ مي‌كنند».
اَرهَت‌ مي‌كوشد تا از آنچه‌ جاويد نيست‌ آزاد شود و به‌ ذات‌ بيمرگي‌ برسد. نيروانَه‌ چون‌ ذات‌ بيمرگي‌، جاويد و خواستني‌ است‌؛ خوشدلي‌ است‌. رهروِ به‌ بيمرگي‌ رسيده‌ به‌ چنان‌ يقيني‌ آراسته‌ است‌ كه‌ استواريش‌ چون‌ استواري‌ زمين‌ و پايداريش‌ چون‌ پايداري‌ آستانه‌ي‌ در است‌. او به‌ درياچه‌اي‌ ماند كه‌ از گل‌ و لاي‌ آزاد است‌؛ بي‌آلايش‌ و پاك‌ است‌. او در اين‌ حال‌ آرامشِ جاويد چهره‌اي‌ درخشان‌ دارد؛ از اين‌ «جاويدي‌» نشاني‌ به‌ دست‌ نمي‌توان‌ داد؛ جز اينكه‌ ] بگوييم‌ [ ايمني‌ است‌؛ سوي‌ بي‌سويي‌ است‌؛ لامكان‌ است‌؛ جزيره‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ هيچ‌ چيز نمي‌توان‌ يافت‌. اين‌ انوشگي‌ «مقامي‌ است‌ كه‌ در آن‌ نه‌ زميني‌ هست‌، نه‌ آبي‌، نه‌ فروغي‌، نه‌ هوايي‌، نه‌ بي‌كرانگي‌ مكان‌، نه‌ بي‌كرانگي‌ دانستگي‌، نه‌ ادراك‌ و نه‌ نه‌ - ادراك‌، نه‌ ايستادن‌، نه‌ رفتن‌، نه‌ ماندن‌، نه‌ مرگ‌، بي‌پايداري‌، بي‌پيشرفت‌ و بي‌پايگاه‌ است‌، اين‌ پايان‌ رنج‌ است‌».
رهروي‌ كه‌ نخستين‌ بار به‌ نيروانَه‌ مي‌رسد به‌ رود رسيده‌ خوانده‌ مي‌شود؛ او به‌ رودي‌ پا نهاده‌ است‌ كه‌ به‌ «درياي‌ نيروانَه‌» مي‌پيوندد. او سپس‌ با تلاش‌ و كوشش‌ و با گسستن‌ «بند»ها به‌ تدريج‌ به‌ مقام‌ يك‌ بار بازآينده‌ و آنگاه‌ به‌ مقام‌ بي‌بازگشت‌ و سرانجام‌ به‌ مقام‌ اَرهَت‌ مي‌رسد. اَرهَت‌، مرد تمام‌ و ارزنده‌ است‌، انسان‌ كاملي‌ است‌ كه‌ هيچ‌گاه‌ دستخوش‌ سَنْساره‌ نيست‌، او به‌ ذات‌ بيمرگي‌ رسيده‌ است‌. (ع‌. پاشايي‌، 1380، صص‌ 47-30).
نيروانه‌ از ديدگاه‌ پوسن‌ و داسكوتپا
در تفسير «نيروانه‌» بين‌ ارباب‌ تحقيق‌ اختلاف‌نظر وجود دارد. «پوسن‌» آن‌ را مقام‌ سرور و شادي‌ و خاموشي‌ و «موجوديت‌ تصورناپذير» و «مقام‌ تغييرناپذير» بيان‌ كرده‌ است‌. آيا «نيروانه‌» مقامي‌ است‌ مطلق‌ كه‌ برفراز مظاهر و پديده‌هاي‌ عالم‌ جاي‌ گرفته‌؟. آيا بايد آن‌ را نوعي‌ خلا تعبير كرد؟ در بسياري‌ از آثار مقدس‌ بودايي‌ چون‌ «مَجيمه‌نيكايه‌» و «سمْيوته‌نيكايه‌» اين‌ مطلب‌ را نزد بودا عنوان‌ كرده‌اند،ولي‌ وي‌ از دادن‌ پاسخ‌ مثبت‌ همواره‌ اجتناب‌ ورزيده‌ اين‌ است‌.
«پوسن‌» معتقد است‌ كه‌ از «نيروانه‌» دو قسم‌ تعبير شده‌ است‌: يكي‌ مفهوم‌ گريز و آزادي‌ از ناپايداري‌ مظاهر جهان‌ است‌ و احتمال‌ دارد كه‌ اين‌ مفهوم‌ گروهي‌ را به‌ اين‌ عقيده‌ واداشته‌ باشد كه‌ به‌ مثابه‌ي‌ برهمن‌ و آتمن‌ اُپه‌نيشَدْها، مراد از «نيروانه‌» ارتقاء يافتن‌ به‌ مقام‌ مطلق‌ و جاويداني‌ و بقاي‌ سرمدي‌ است‌، ولي‌ در عين‌ حال‌ عدم‌ اعتقاد و اعتناء به‌ اصل‌ ثابت‌ و جوهر ساكن‌، ممكن‌ است‌ پاره‌ي‌ ديگري‌ را به‌ اين‌ نتيجه‌ رسانيده‌ باشد كه‌ «نيروانه‌» انقطاع‌ و خاموشي‌ پديده‌ها و سكوت‌ محض‌ است‌. البته‌ بايد متذكر بود كه‌ بيشتر بوداييان‌ مفهوم‌ ثاني‌ «نيروانه‌» را پذيرفته‌ و حجت‌ قرار داده‌اند.
«داسكوپتا» مي‌گويد: «به‌ نظر من‌ كوشش‌ كاملاً بيهوده‌اي‌ است‌ كه‌ بخواهيم‌ «نيروانه‌» را به‌ عنوان‌ يك‌ تجربه‌ي‌ جهاني‌ شرح‌ بدهيم‌ و هيچ‌ طريق‌ بهتري‌ براي‌ بيان‌ آن‌ نيست‌، مگر آنكه‌ بگوييم‌ «نيروانه‌» فرونشاندن‌ جمله‌ي‌ رنجهاست‌، و مقامي‌ است‌ كه‌ در آن‌ كليه‌ي‌ تجارب‌ عالم‌ خاموش‌ مي‌شوند و اين‌ نه‌ مي‌تواند مثبت‌ تلقي‌ شود و نه‌ منفي‌. هر آن‌ كس‌ بكوشد كه‌ «نيروانه‌» را همچون‌ مقام‌ مثبت‌ يا منفي‌ يا فقط‌ مقام‌ عدم‌ و انهدام‌ تعبير كند، نظري‌ در پيش‌ گرفته‌ كه‌ در آيين‌ بودا آن‌ را كفر و الحاد مي‌دانند. درست‌ است‌ كه‌ اين‌ طرز بيان‌ مردمان‌ عصر جديد را ارضاء نمي‌كند و ما مي‌خواهيم‌ مطالبي‌ بيشتر درباره‌ي‌ معاني‌ آن‌ بدانيم‌ ولي‌ پاسخ‌ دادن‌ قطعي‌ بر اينكه‌ «نيروانه‌» چيست‌ امكان‌ناپذير است‌ زيرا خود بوداييان‌ اين‌ سؤالات‌ را بي‌ربط‌ و غيرشرعي‌ تعبير كرده‌اند».
بنابراين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ نيروانه‌، سكوت‌ محض‌ است‌ و سكوت‌ را به‌ لباس‌ اصوات‌ نتوان‌ آراست‌ و آن‌ را به‌ هيچ‌ عبارت‌ و گفتاري‌ مزيّن‌ نتوان‌ ساخت‌، زيرا آن‌ بي‌رنگ‌ و صفت‌ است‌ و رنگ‌ ادراكات‌ بدان‌ تعلق‌ نمي‌گيرد. «نيروانه‌» خود دليل‌ خود است‌. و تا كسي‌ بدان‌ مقام‌ نرسيده‌ و ارتقاء نيافته‌ باشد، بحث‌ در اطراف‌ آن‌ بي‌حاصل‌ و اتلاف‌ وقت‌ خواهد شد. چگونه‌ مي‌توان‌ براي‌ نابينايي‌ نقش‌ طراوت‌بخش‌ طلوع‌ خورشيد را در آفاق‌ بيكران‌ درياهاي‌ آرام‌، بيان‌ كرد، و يا منظره‌ي‌ سايه‌ روشن‌ لكه‌ ابري‌ را كه‌ نيمه‌نقابي‌ برچهره‌ي‌ تابناك‌ ماه‌ مي‌افكند و جهاني‌ نيمه‌ خيال‌انگيز و نيمه‌واقعي‌ پديد مي‌آورد در نظر او مجسم‌ كرد. (شايگان‌، 1378، صص‌ 167-161 - ضمن‌ اصلاح‌ معادلها)

پي‌نوشتها
1. عطار نيز در منطق‌الطير طريقت‌ را «راه‌ جليل‌» مي‌خواند:
كِي‌ تواند اندر راه‌ جليل‌ عنكبوت‌ مبتلا همْ سيرِفيل‌
2. dukkham ariya-saccam
3. «عزيزان‌ و ناعزيزان‌» يعني‌ همه‌ي‌ چيزهاي‌ خوشايند و ناخوشايند، دوست‌داشتني‌ و دوست‌ نداشتني‌.
4. a - a/tanh - trisn يعني‌ ميل‌ و طلب‌.
5. به‌ ترتيب‌: a - ama-tanh - vibhava-t., bhava-t., k
6. adhi - sam ، يعني‌ سير در عوالم‌ دروني‌، تفكر و تمركز (شرح‌ بيشتر خواهد آمد).
7. Right understanding (samma ditthi)
8. Right Iuntention (Samma sankappa)
9. Right speech (samma vaca)
10. Right Action (Samma Kammanta)
11. گفتني‌ است‌ كه‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌، اين‌ راه‌ را زيست‌ درست‌ و شايگان‌ «طريق‌ يا وسايل‌ زيست‌ راست‌» نام‌ نهاده‌اند كه‌ هر دو اشاره‌ به‌ اجتناب‌ از مشاغل‌ زيان‌آور و خرافه‌گرايانه‌ دارد.
12. Right Livehood (Samma ajiva)
13. Right effort (Samma Vayama)
14. Right mindfulness (Samma Sati)
15. Right Concentration (Samma Samadhi)
a - 16. ti-sikkh
17. آن‌گونه‌ كه‌ از كانون‌ پالي‌ مي‌توان‌ فهميد، راه‌ هشتگانه‌، به‌ ترتيب‌ قيد شده‌ در فوق‌، مبناي‌ عمل‌ رهرو نيست‌، بلكه‌ «سه‌ آموزش‌»، مبناي‌ عمل‌ رهرو است‌، به‌ اين‌ ترتيب‌ كه‌ راه‌ هشتگانه‌ براي‌ رهرو، با عمل‌ آغاز و به‌ فهم‌، منتهي‌ مي‌گردد.
18. بنگريد به‌: Thirakoul, p.<http://www. Serendip.braynmawr.edu>
19. bodhi
20. kamma/karma
21. an-att - a
22. Veda
23. Upanishad
24. kilesa-parinibb - ana يا sopadhi َ sesa-nibb - ana/ sa-up - adi-sesa-nibb - ana dh - atu
25. khandha-parinibb - ana يا nirupadhi َ sesa-nibb - ana/an-up - adi-sesa-nibb - ana dh - atu
26. Parinirv - ana/Parinibb - ana
27. amatam dh - atu
28. R - adha

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄بــودا
بودا

مروري‌ بر چالشهاي‌ آيين‌ بودايي‌

بودا به‌ پرسشهاي‌ متافيزيكي‌ به‌ خاطر نامفيد بودن‌، بي‌توجه‌ بود و هيچ‌ امر ثابتي‌ را نمي‌پذيرفت‌ و آتمن‌ را نيز تأييد نمي‌كرد، با اين‌ همه‌ آيين‌ بودا، به‌ دليل‌ نياز به‌ جنبه‌هاي‌ متعالي‌ و متافيزيكي‌ نوع‌ بشر، اندك‌ اندك‌ مواجه‌ با تغييراتي‌ شد و به‌ آنجا رسيد كه‌ گروههايي‌ از بوداييان‌ سخن‌ بودا را حقيقت‌ ازلي‌ و ابدي‌ دانسته‌ و حتي‌ شماري‌ به‌ پرستش‌ او دست‌ يازيدند. در واقع‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ بوديسم‌ در سير تحول‌ خود مواجه‌ با دو پديده‌ گرديد، يكي‌ تحجر رهبانيت‌ بودايي‌ (كه‌ با طرح‌ مسائل‌ بي‌ارزش‌ و فرمال‌، از آموزه‌هاي‌ بودا فاصله‌ گرفتند) و ديگري‌ به‌ دليل‌ خالي‌ بودن‌ بوديسم‌ از توجه‌ به‌ پرسشهاي‌ متافيزيكي‌ و بنيادي‌، عملاً زمينه‌ دوري‌ مردم‌ از بوديسم‌ پديد آمد و همان‌طور كه‌ خواهيم‌ ديد يكي‌ از دلايل‌ برچيده‌ شدن‌ بوديسم‌ از هندوستان‌، همين‌ موضوع‌ اخير بود. 

در تشريح‌ نكته‌ اخير بايد گفت‌ كه‌ اساساً انسان‌ چون‌ هم‌ با انديشيدن‌ و ژرفنگري‌، و هم‌ به‌ آزمون‌ و آزمايش‌، دريافته‌ كه‌ دانش‌ عقلاني‌ و تجربي‌ نارساست‌، هرگز نمي‌تواند دست‌يافته‌هاي‌ خردپسند را مطلق‌ و پايدار دانسته‌ به‌ آنها ايمان‌ آورد. به‌ عبارت‌ ديگر، انسان‌ نياز به‌ تكيه‌گاههاي‌ مطلق‌ و پايدار دارد. مقدس‌ براي‌ انسان‌ همان‌ تكيه‌گاههاي‌ پابرجاست‌ كه‌ مي‌توان‌ ايمان‌ را بر آن‌ استوار ساخت‌. 

در يك‌ گروه‌ از اديان‌ بزرگ‌ نَبي‌ و پيامبر نقش‌ ميانجي‌ و بيان‌كننده‌ گفتار مقدس‌ و بنيانگذار آيين‌ را داشته‌ است‌، ولي‌ در هند از دوران‌ كهن‌ نشاني‌ از نبي‌ و پايه‌گذار دين‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ باور آنها حقايق‌ جاوداني‌ در فضاي‌ ناپيداي‌ روحاني‌ پراكنده‌اند و انسانهاي‌ بينشمند و پيش‌بين‌، گيرنده‌ و دريافت‌كننده‌ و بيننده‌ اين‌ حقايقند، كه‌ همان‌ وداها، دانشهاي‌ مقدسند.
ازهمين‌رو بودا هم‌ كه‌ به‌ يك‌ خداي‌ انسان‌گونه‌ سرنوشت‌ساز باور نداشت‌، و تقدس‌ وداها را نيز نمي‌پذيرفت‌، هرگز نه‌ مدعي‌ پيمبري‌ شد، نه‌ سخن‌ خود را گفتار خدا و مقدس‌ دانست‌. او چون‌ انسانهاي‌ ديگر بود، (1) ولي‌ با بينشي‌ بسيار ژرف‌ كه‌ انگيزه‌ تنوير يا آگاهي‌ و بيداري‌ او شد. او راه‌ درنگ‌ رنج‌ و آشفتگي‌، و دستيابي‌ به‌ آرامش‌ و خوشبختي‌ و رضاي‌ دروني‌ را دريافت‌ و به‌ ديگران‌ آموزش‌ داد. او نه‌ درباره‌ اسرار گيتي‌ و حقايق‌ پنهان‌، چگونگي‌ پيدايش‌ و نابودي‌ جهان‌... سخن‌ گفت‌ و نه‌ دستورهاي‌ پزشكي‌ و خانه‌داري‌ و قوانين‌ اقتصاد و دانشهاي‌ طبيعي‌ و روش‌ شهرداري‌ و دولت‌داري‌... را بيان‌ كرد، تا نياز به‌ فرمان‌ مقدس‌ براي‌ جاودان‌ ساختن‌ آنها داشته‌ باشد. بودا نه‌ خود را مطلق‌ دانست‌، نه‌ درباره‌ مطلق‌ سخن‌ گفت‌، نه‌ سخنگوي‌ مطلق‌ بود؛ پس‌ نيازي‌ به‌ ايمان‌ و كورباوري‌ نداشت‌. او پيوسته‌ از بُدهي‌ (2) يا آگاهي‌ و بيداري‌ و خرد سخن‌ مي‌گفت‌ و دين‌ او نيز بودي‌ درمه‌ (3) بود، آموزشي‌ كه‌ با بينش‌ و خرد دريافت‌ شده‌ و به‌ بيداري‌ و آگاهي‌ مي‌انجامد؛ آگاهي‌ به‌ راه‌ اصيل‌ هشتگانه‌. ولي‌ همان‌گونه‌ كه‌ بيان‌ شد، انسان‌ نياز به‌ تكيه‌گاه‌ مقدس‌ و مطلق‌ دارد، و در آييني‌ كه‌ بر خرد و بينش‌ استوار است‌، اين‌ تكيه‌گاه‌ را نمي‌يابد. ديني‌ كه‌ گفتار خدا نباشد، يا مقدسين‌ آن‌ را به‌ نام‌ آيين‌ جاودان‌ و مقدسي‌ كه‌ با رمز و راز وراي‌ دنيا پيوند دارد، اعلام‌ نكنند مردم‌ را به‌ سوي‌ خود نخواهد كشاند، كه‌ آنها پيرو راه‌ دلپسندند، نه‌ آموزش‌ خردپسند. در دنيايي‌ كه‌ پيوسته‌ همه‌ چيز با شتاب‌ در حال‌ دگرگوني‌ است‌ و هيچ‌ وجودي‌ پايدار نيست‌، دستور پايدار و جاودان‌ را تنها مي‌توان‌ از وجود مقدس‌ و مطلق‌ پذيرفت‌. پس‌ بوداييان‌ نيز از يك‌سو به‌ گرايش‌ توده‌ مردم‌ به‌ ستايش‌ و پرستش‌، و از سوي‌ ديگر براي‌ افزودن‌ بر پشتوانه‌ گفتار بودا، او را نه‌ تنها برتر از انسان‌، كه‌ استاد خدايان‌ ساختند، و رفته‌ رفته‌ وجود مطلق‌ همه‌دان‌ را پذيرفتند تا كلام‌ او هم‌ جاودان‌ و مقدس‌ گردد. از زبان‌ همان‌ بودايي‌ كه‌ در آخرين‌ دم‌ زندگي‌ به‌ شاگردان‌ خود سفارش‌ مي‌كرد كه‌ بر خرد خويش‌ تكيه‌ كنند نه‌ بر گفتار بودا، سخن‌ او را حقيقت‌ مطلق‌ خواندند.

پي‌نوشتها
1. همه‌داني‌ بودا برخلاف‌ آنچه‌ در بوديسم‌ كنوني‌ پذيرفته‌ مي‌شود در زمان‌ خود او اصلاً مطرح‌ نبود، نخستين‌ پيروان‌ بودا در فرمانبري‌ از دستورهاي‌ استاد يكپارچگي‌ و يگانگي‌ نداشتند و ازهمين‌رو شاكياموني‌ حتي‌ در دوران‌ زندگي‌ خويش‌ با ناهمسوييها و ناسازيهاي‌ فراواني‌ رو به‌ رو شده‌ است‌. ناسازگار با آنچه‌ امروز تبليغ‌ مي‌كنند، بودا را در زمان‌ حياتش‌ انسان‌ لغزش‌ناپذير و همه‌دان‌ و وجودي‌ مطلق‌ نمي‌شناختند و ازهمين‌رو به‌ خودپرواي‌ جداراهي‌ و خرده‌گيري‌ مي‌دادند. ما نشانه‌هايي‌ از اين‌ برخوردها را، حتي‌ در گزارشهايي‌ كه‌ مي‌كوشند بودا را واجب‌الاطاعه‌ بشناسانند، به‌ روشني‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌. در اين‌ گزارشها سخن‌ از شاگرداني‌ است‌ كه‌ دستورهاي‌ او را ناديده‌ مي‌گيرند و يا در برابر او به‌ ايستادگي‌ مي‌پردازند. براي‌ نمونه‌ در گزارشي‌ از رساله‌ مهاوگا (mahجvagga) ي‌ (انضباط‌) كه‌ رويه‌هاي‌ بسياري‌ را دربر گرفته‌ است‌، سخن‌ از كشمكشي‌ است‌ كه‌ در خانگاهي‌ به‌ نام‌ گوسيتا (Ghosita) در كوسامبي‌ (Kosambi) روي‌ داده‌ است‌. در اين‌ خانگاه‌ دو استاد، هر يك‌ با 500 شاگرد، به‌ سر مي‌برند، كه‌ يكي‌ خبره‌ در پرسشهاي‌ سازماني‌ و ساماني‌ (vinayadhara) بود و ديگري‌ استاد كاردان‌ اصول‌ عقيدتي‌ (dhammakathika) . اين‌ دو با يكديگر به‌ نزاع‌ برمي‌خيزند... . پس‌ برخوردها تا جايي‌ بالا مي‌گيرد كه‌ بودا ناگزير به‌ ميانجيگري‌ مي‌شود و آنها را پند مي‌دهد با هم‌ آشتي‌ كنند. ولي‌ اين‌ اندرزها نيز به‌ جايي‌ نمي‌رسد. بودا از كوشش‌ باز نمي‌ايستد و از اين‌ گروه‌ به‌ آن‌ گروه‌ و از اين‌ دسته‌ به‌ آن‌ دسته‌ روي‌ مي‌آورد اندرز مي‌دهد... ولي‌ باز هم‌ براي‌ چند چكه‌ آب‌ كه‌ در آفتابه‌ به‌ جاي‌ مانده‌ ستيز و پرخاشگري‌ پيگيري‌ مي‌شود. سرانجام‌ كار به‌ جايي‌ مي‌رسد كه‌ بودا برآشفته‌ شده‌ پشت‌ به‌ همه‌ شاگردان‌ كرده‌ و خانگاه‌ را ترك‌ و از همه‌ پيروان‌ كناره‌گيري‌ مي‌كند. رداي‌ زعفراني‌ بر تن‌ مي‌پوشد و در كنار يك‌ فيل‌ و يك‌ ميمون‌ به‌ جنگل‌ پناه‌ مي‌برد، و چند فصل‌ را در جنگل‌ به‌ مراقبه‌ مي‌پردازد. نگ‌: آشتياني‌، عرفان‌ بودايي‌ ، تهران‌، انتشار، 1377، ص‌ 90.
2. bodhi
3. bodhidharma

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄بــودا